!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

big kidZ pt16

نویسنده :AYNAZ K.T.H
تاریخ:دوشنبه 30 شهریور 1394-02:15 ق.ظ

جونگ کوک :
رو تخت نشسته بودم و کتابم جلوم باز بود.میخواستم بخونم اما حواسم جمع نمیشد.دو تا از هم اتاقیام رو تخت جلویب نشسته بودن دیوونه بازی درمیاوردن و سلفی میگرفتن.نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم رو درس متمرکز بشم.سرمو بادوتا دستم گرفتم و زوم کردم رو کلمه ها.که یه دفعه چن نفر وارد شدن.منم که انگار منتظر بهونه برا ول کردن درس بودم از رو تخت بلند شدم.آقای چان،جیمین و یه پسر دیگه.صورت جیمین پر از خراش و کنار ابروش کمی کبودی دیده می شد کمتر آستین بلند میپوشید اما این حتی از زیر اون آستین بلندش باندپیچی دور دسش مشخص بود.اون چش شده؟اینجا چیکار میکنه؟که طولی نکشید که مدیر خوابگاه به زبون اومد:"بچه ها ایشون کیم تائه هیونگ هم اتاقی جدیدتونه.آقای کیم شما اینجا با 4 نفر دیگه قراره یه اتاقو اداره کنین پس بهتره که مقرراتو به خوبی انجام بدین."تائه سرشو به علامت تایید تکون داد و آقای چان از اتاق بیرون رفت.رفتم طرفشونو به جیمین گفتم:"هی پسر چه بلایی سر خودت آوردی؟ چن بار بگم برو یه چشم پزشک ببینتت حتما خودتو زوی به درو دیوار باز..."جیمین بدون اینکه حتی لبخندی بزنه رو به پسر تازه وارد گفت:"تائه این جونگ کوکه یه بچه ننه که جز ترم اولیاس.خب دیگه من برم اونور.حواست به تائه باشه فعلا.

"سریع پرسیدم:"اونور؟ کدوم ور؟"درحالیکه دستگیره درو گرفته بود گفت:"ها راسی یادم رفت بگم منم اینجا یه اتاق گرفتم.""چیم چیم؟تو اتاق گرفتی تو خوابگاه؟""نه دارم ادای کسایی رو درمیارم که اتاق گرفتن.خوب میشی کوچولو."بعدم دستی واسه تائه هیونگ تکون داد و رفت بیرون.تائه هم دستی تکون داد.دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم:"خوشبتم تائه هیونگ من جئون جونگ کوک هستم."به سردی دستمو گرفت:"منم!ما قراره هم اتاقی باشیم؟""آره،این طور که معلومه.میتونی بیای تخت بالای تخت من."اما تائه هیونگ به طرف تخت دم در رفت و گفت:"این جا رو ترجیح میدم.""اون تخت شکسته.هر طور مایلی."و زیرپوستی خندیدم.تائه به طرف تخت بالایی رفت."اهل سئول نیستی تائه هیونگ؟""به نظرت اگه اهل سئول بودم الان اینجا بودم یا تو خونم تی وی میدیدم؟""من از کجا بدونم تو خونت چیکار میکنی.از کجا اومدی؟""یانگجو.خودت چی؟""بوسان."و دوباره رو تخت نشستم و سعی کردم بخونم.اما به این فک میکردم که چقد تائه هیونگ خشکه.بعد به خودم نهیب زدم"فقط به خاطر اینه که روز اولشه."باید درسمو میخوندم.فردا امتحان سختی دارم.استاده گفت اگه نمره قبولی این امتحانونیارید باید درس منو حذف کنین.دلم نمیخواس همین ترم اولی گند بزنم.صدای این دوتا دیوونه منگل نمیذاشتن حواسمو جمه کنم.پاشدم رفتم تو حیاط.هنوز یه صفحه کامل نخونده بودم که سرو کله تائه پیدا شد.یه چرخی توی حیاط خوابگاه زد و اومد کنارم نشست نگاهی بهم انداخت و گفت:"چن سالته؟""18""نخوندی؟"...زیر چشمی نگاش کردم و گفتم:"اگه شماها بذارین خواهم خواند:|"کتابمو ورداشت انداخت رو زمین:"یاااااا!چیکار میکنی روانی؟امتحان دارمااا!!!"

"نگران نباش.امشب حالم خوش نیس.ماهم که قراره هم اتاقی باشیم.گفتم بیام یه خرده حرف بزنیم.""درمورد چی؟""مثلا درمورد تو و جیمین.دوستین باهم؟"فهمیدم از قصد اومده منو گرفته به حرف.میخواد از زیر زبون من چه حرفی بکشه؟ اصلا به چه دردش میخوره؟ اصلا چرا راجع به اون...؟ تائه زد به پام."آره یه چن وقتی میشه.چرا میپرسی؟""باهم چطورین؟"فک میکردم نباید تو اولین روز آشنایی جیمینو خراب کنم پیشش."خوبیم.ولی خب چون اون یه ترم بالاتر از منه خیلی همو نمی بینیم.""یونگی چطور؟"باشنیدن اسمش یاد کارم تو باشگاه افتادم.هنوز بلایی سرم نیاورده بود واین ترسش بیشتر بود.ناخودآگاه ترسیده بودم."یو...یونگی؟یونگی چی؟""میگم رابطه ات با یونگی چطوره؟""من با اون ارتباطی ندارم.ترم 3ئه.من با قلدرای کالج نمی پرم.""قلدرا؟؟منظورت چیه؟""منظورم دقیقا اینه که یونگی و جیهوپ به همه زور میگن و هرغلطی دلشون بخواد تو کالج میکنن.متوجهی که؟""جیهوپ دیگه کیه؟""اون سردسشونه.""وایسا ببینم ینی کسی نیس که جلوی اینا رو بگیره؟همه ازشون میترسن؟""اکثریت ترجیح میدن برخوردی با این دو تا و دارو دسشون نداشته باشن اوناییم که بخوان 
باهاشون مقابله کنن سرنوشت بدی منتظرشونه.از اینا هیچی بعید نی...""مثلا آش و لاش کردن مردم تو جاهای خلوتم از کاراشونه...؟!""اون از مهمول ترین کاراشونه اونقد..."که یه دفعه صدای دادو بیدادی شنیدم و حرفم ناخودآگاه قطع شد.منو تائه نگاهی بهم انداختیم.

صدا از یکی از اتاقای نزدیک میومد که پنجره اش به حیاط باز می شد.هردو بلند شدیم و به طرف ساختمون دویدیم.وقتی فهمیدم صدا از کدوم اتاقه تائه یه لحظه خشکش زد و بعدم محکم درو باز کرد.رفتم داخل.چیزیو که می دیدم باورم نمی شد.جیمین و...یونگی؟درحالیکه هر دوشون یقه هم دیگه رو گرفته بودن سرشونو به طرف ما چرخوندن.جرات نمیکردم به یونگی نزدیک شم.تائه به طرفش رفت و سعی کرد جلوشو بگیره.منم رفتم طرف جیمین.مهار کردن اون آسون تر بود. کم کم آتیشون خوابید و آروم گرفتن.تائه با عصبانیت به یونگی زل زد و گفت:"اگه این حرکات مسخرتو همین جا تموم نکنی خودم وارد میشم و یه جوری تمومش میکنم که شاید نپسندی."یونگی پوزخندی زد و گفت:"حرکات من به خودم مربوطه جوجه فسقلی."با چه اعتماد به نفسی اینو میگف؟حتی تو یه نگاهم معلوم بود که تائه خیلی ازش بلند تره.حتی هیکلشم قابل مقایسه نبود.تائه یکم تن صداشو پایین تر آورد و موذیانه گفت:"این مسئله از هیچ کس مخفی نمی مونه.همه میفمن که با جیمین چیکار کردی..."چی؟ تائه چی داره میگه؟ اون چی میدونه که من ازش خبرندارم؟ اون که...یونگی خودشو رو تخت انداخت و چشاشو بست."گم شو بیرون حوصله چرت و پرتاتو ندارم."تائه از جاش بلند شد و بلند گفت:"فکر آسیب رسوندن به منو دوستامو از اون کله پوکت بکن بیرون آقای مین یونگی."تمام مدت من و جیمین ساکت بودیم.جیمین اونقد بی حوصله به نظر میومد که حتی حال جواب دادنم نداشت.نمیتونستم بفهمم چی باعث شده که با یونگی هم اتاق شه...با همچی موجود وحشی ای!نگاش کردم.چشاشو بسته بود اما کاملا مشخص بود بیداره.حتما باز داشت نقشه می کشید.نگامو رو جیمین زوم کردم.کبودی کنار ابروش منو یاد حرف تائه انداخت...پس...پس کار یونگی بوده...دلم میخواس شیرجه بزنم رو اون هیکل ریزه اش و تامیخوره بزنمش.اما بیشتر شبیه یه جوک بود برام.دسموروشونه جیمین زدم و رفتم بیرون.حتی سرشم برنگردوند.احساس میکردم خیلی اضافیم.به طرف حیاط رفتم.تازه یادم اومده بود که فردا امتحان دارم!***

رو آخرین صندلی نشستم.یهو گوشیم زنگ خورد.سریع جواب دادم:"بله؟""سلام کوک!"چقد صداش آشناس"یااا تائه هیونگ تویی؟""آره خره.هنزفریتو بزن تو گوشت.""چرا؟""کاری که میگم بکن.برگه امتحانو که دادن سوالا رو بخون برام."یه دفعه احساس کردم از خوشحالی دارم میمیرم.آخه برا این امتحان هیچی نخونده بودم.تهدید استاده هم..."باز بهت زنگ میزنم فقط ضایع بازی در نیار."دلم میخواس بلند بگم"تائه خیلی ماهی!"ولی خب قطع کرده بود.برگه رو گذاشت جلوم استاده.به نگاه بهم انداخت.انگار مشکوک شده بود.پیروزمندانه لبخند زدم و خودکارو دسم گرفتم.از جلوم که رفت هنزفریو چپوندم تو گوشم.همون طور که انتظار داشتم تائه زنگ زد.میکروفونو گرفتم جلو دهنم و بی مقدمه شروع کردم به خوندن."کوکی میدونستی خیلی خری؟""هییی چی میگی بیشعور زود باش وق ندارم.""خب ابله بگو کجای کتابته."دلم میخواس داد بزنم.به ذهنم فشار آوردم تا یادم بیاد کدوم قسمته."اووی زود باش."همچنان فک میکردم."پولشو ازت میگیرم کوک."اومدم جوابشو بدم که سایه ای رو روی برگه ام دیدم.دلم ریخت...با وحشت سرمو بالا آوردم..."ا..استاد..."



نوع مطلب : big kidZ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
سایه
شنبه 13 شهریور 1395 07:28 ب.ظ
یا خدا گیر نیفته
پاسخ AYNAZ K.T.H :
پریا
چهارشنبه 5 خرداد 1395 09:46 ق.ظ
bessssstttttt
پاسخ AYNAZ K.T.H :


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات