تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - destiny pt1

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

destiny pt1

نویسنده :AYNAZ K.T.H(V.F.S.S)
تاریخ:پنجشنبه 20 خرداد 1395-06:30 ب.ظ

من آمده ام با فیک جدییید سنا جوووونم 
راستش من کامل نخوندش ولی اون چند قستی که خومدم محشر بون
این یکی با بقیه یکم فرق داره مثل hold me tight یکی از اعضای بی تی اس-_- دوس دخدر داره
ولی تو هلد می مونی بود اینجا یکی دیگه که دلیل نخوندن من هم همین بود...


با دستم م موهامو از صورتم کنار زدم دوباره به تخته خیره شدم هرچند ذهنم جایه دیگه بود کناره یه نفر دیگه
معلم از اول کلاس یه سره درس داده بود گردنم و که خسته شده بود سمت پنجره چرخوندم که چشمام رو کوکی ثابت موند داشت در حالی که لنگ میزد میرفت سمته آبخوری لعنتی این بچه چشه از وقتی رفته تو 14 سالگی و رسما نوجوون شده هرروز تو دردسر میوفته زنگ خورد و سریع دفتر کتابم و جمع کردم و رفتم سمت آبخوری با سرعت تو سالن میرفتم که یکی مچه دستمو گرفت و تا به خودم اومدم کشیده شدم تو بغله وی خواستم جداشم که دستش و دورکمرم گذاشت و چسبوندم به خودش :کجا با این عجله پرنسس می خوری زمین با پا محکم زدم به قوزک پاش که دستش شل شد و هولش دادم عقب :پسره ی عقب مونده دفعه آخرت باشه دست بهم میزنی  صدایه جیمین اومد:راست میگه ته ته بیا به همون دوست کوچولوش دست بزنیم فازش بیشتره دستش و رو لبش کشید آخ باز حوس کوکی کردم رفتم سمتش و محکم کوبیدم به سینش که البته یه ذره هم تکون نخورد همه داشتن نگامون میکردن ولی کسی جرئت در افتادن باهاشون و نداشت داد زدم :عوضی زورت به بچه میرسه خیلی پستین دستم و به نشونه تهدید جلوش گرفتم کوکی چیزی نمیگه ولی من میرم به بابام میگم اونوقت میفهمین . جیمین زد زیر خنده و تهیون دوباره از پشت بغلم کرد خودش و بهم چسبوند دستش و رو پام کشید:جووون خوش به حاله بابات که تو پرنسسشی کاش من جاش بودم خواستم ازش جدا شم ولی فایده نداشت  محکم تر به خودش فشارم داد و بلند داد زدمیگم راسته که بابات فقط 34 سالشه یعنی 18بوده که تو به دنیا اومدی نه؟ سرش و به گوشم نزدیک کرد اگه مامانتم مثل ما 16 سالش بوده پس نظرت چیه مامان بابات و الگو کنیم واسه خودمون دوباره صدایه خنده جیمین و یه سری دیگه بلند شد از شدت خجالت نمی تونستم حرکت کنم سرمو پایین انداختم با بغض گفتم:تهیون لطفا بس کن
که تهیون با صدا بلند گفت:آم نه الان که فکر میکنم من به پستیه بابات نیستم که یه دختر 16 ساله رو حامله کنم نتونستم دیگه تحمل کنم خودمم نفهمیدم چطور با پشت سرم محکم زدم تو صورت وی که از پشت منو گرفته بود .

وی با داد عقب رفت و دستش جلو بینیش گرفت که داشت ازش خون میومد تا جیمین سمتم اومد با سرعت دویدم و از مدرسه بیرون رفتم و صداش و میشنیدم که داد میزد:باز که میبینمت بلایی سرت بیارم...اونقدر دور شده بودم که دیگه صداش نمیرسید احساسه ضعف داشتم.یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه حتی جونگ کوک رو یادم رفته بود به کلی وارد خونه شدم بوی کیک شکلاتی خونه رو پر کرده بود و بعدم بابام که با دستکشای صورتی جلوم ظاهر شد با خنده جذاب همیشگیش گفت:پرنسس بابا اومدی؟ بیا بیا ببین جین اوپا چه کرده برات که متوجه چشمای اشکیم شد دستکشاش و در آورد و اود سمتم و صورتمو بین دستاش گرفت:چی شده؟کی دختر کوچولومو ناراحت کرده بهش نگاه کردم حالا نگاهش جدی و پر  جذبه بود یه بابای خوش چهره ی 34 ساله که البته بازم جوونتر میزد واسه همین به جا بابا اوپا صداش میکردم البته بیشتر واسه این بود که تو جمع خجالت یکشیدم بابا صداش کنم.با نگرانی خم شد تا صورتش روبه من که بزور با کفشا لژ دار نزدیک شونش میرسیدم قرار بگیره با صدای آرومش که کمی نگران بود دوباره پرسید:پرنسس کوچولوی من نمیخوای با بابا حرف بزنی؟ لبمو گاز گرفتم چطور بهش میگفتم از چی ناراحتم خودمو تو بغلش انداختم و بین بازوهاش که دورم حلقه شد پنهان شدم:نه نمیخوام بگم نگران نباش چیزی نیست باشه؟یه نفس عمیق کشید یه بوسه به پیشونی زد بردتم سمت آشپزخونه :نخیر خانم کوچولو تا نفهمم چشمای پرنسس کوچولوم چرا اشکی شده ول کن نیستم ولی فهمیدنشو میزارم بعد خوردن کیک شکلاتیه مخصوصم و پهلومو کمی قلقلک داد با خنده از زیر دستش فرار کردم و رفتم سمت کیک و با ذوق بهش خندیدم:بابا کوچولو باز رو کیک شکلاتی رو با خامه توت فرنگی تزیین کردی که مثل مامانا...پشت چش نازک کرد:مگه چیه؟صورتی به این خوبی..بشین شیر گرم کنم کنارش برات.با خنده نشستم فکر نکنم بعد خوردن کیک شکلاتیه صورتی دیگه دلیل ناراحتیمو خودمم یادم بیاد  



نوع مطلب : destiny 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you get taller with yoga?
شنبه 18 شهریور 1396 03:40 ب.ظ
This website definitely has all of the info I needed concerning this subject and didn't know
who to ask.
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:03 ق.ظ
Its like you read my mind! You seem to know so much about
this, like you wrote the book in it or something. I think that you
can do with some pics to drive the message home a bit, but instead of
that, this is excellent blog. An excellent read. I will certainly be back.
How you can increase your height?
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:26 ب.ظ
It's an remarkable post in favor of all the web people; they will
get benefit from it I am sure.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:54 ب.ظ
It's amazing to visit this web site and reading the views
of all mates on the topic of this post, while I am also zealous of getting knowledge.
‏@‏little_fatima1998
یکشنبه 17 بهمن 1395 01:22 ق.ظ
وای خدا... بابا جییییییییییین! ‏T_T
جین همینطوریش الان داره از مهربونی میترکه، دیگه بابا بشه چی مییییییشه! @_@
از راه دارم ب در میشم سال کنکوری با این فیکای فوق العاده ای ک گذاشتی... '_'
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
vay abji boro dareto bekhun badan doctor nashi nayay begi site aunaz b badam dadaaa
نازنین
چهارشنبه 7 مهر 1395 11:50 ق.ظ
ب
نازنین
چهارشنبه 7 مهر 1395 11:49 ق.ظ
چه داستان جالبیه ای ویه منحرف من لرم ادامه
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : MrC aZzm
سایه
چهارشنبه 10 شهریور 1395 08:22 ب.ظ
وای خیلی قشنگه
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
mahsa
سه شنبه 9 شهریور 1395 02:20 ب.ظ
وای به نظر جالب میاد موفق باشی
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : mrC
M
جمعه 18 تیر 1395 01:38 ق.ظ
این دختر داستان عجب شانسی داره جین پدرشه کوکی و جیمین و ته هیونگ هم تو مدرسشن !!! اما داستان جالبی به نظر میرسه لطفا قسمت جدید داستانو بزارید .
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : Re kheyli khoshshanse
Chashm
victoriya
جمعه 28 خرداد 1395 03:08 ق.ظ
ببخشیدمیشه رمز my beloved loveروبدی؟
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : Ferestadam aZzm
mahsa
یکشنبه 23 خرداد 1395 01:55 ب.ظ
راست میگه سایت کی پاپ فیلتر شده...ملودی طبق قوانین سایت اجازه نداره فیکاشو در دسترس بقیه بذاره شما هم نمیتونین بذارین
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : man yemoddat bekhatere inke az fic vampire khosham umade bud ba zekre manba inja gozashte budam vali melody baham barkhord kard goft haq nadari ficaye sutamo bezari hatta ba manba o fean...mn dg varede un site nemisham vaqan az daste melody narahatam
victoriya
شنبه 22 خرداد 1395 08:28 ب.ظ
آها نویسندش سنا جونه
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : baaaleeee eqshe mannnn
الهام
شنبه 22 خرداد 1395 08:24 ب.ظ
خیلی قشنگ بود اونیییییبقیشوزودتر بنویس
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : ,rC aZzm chashm zudtar up mikonam
victoriya
شنبه 22 خرداد 1395 07:07 ب.ظ
عالی بودعاشقشم توروخدا فقط سعی کنید زود بزاریدش خیلی خوشم‌اومد ازش نویسندش کیه؟
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : chashm sayi mikonam
nevisandash sana jooname yeki az behtarin dustame
dastanash kheyli khube insta mizare fanpage ham dare kh chizaye khub mizare
negin
جمعه 21 خرداد 1395 08:22 ب.ظ
معتاد داستانات شدم
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : mamnun aZzmmmm
پریا
جمعه 21 خرداد 1395 06:13 ب.ظ
قشنگهههههههه
من میخوام تو همه ی پستات نظر بزارم ولی دستم میشکنه صاف میشم
ولی همه ی داستان هارو خوندم و عاشقشونم
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
پریا
جمعه 21 خرداد 1395 06:07 ب.ظ
قشنگهههههههه
من میخوام تو همه ی پستات نظر بزارم ولی دستم میشکنه صاف میشم
ولی همه ی داستان هارو خوندم و عاشقشونم
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : lodf dari golam mamnun
nafas glam
جمعه 21 خرداد 1395 12:07 ب.ظ
عزیزم عذر میخام ازتون.....بنده یه سوال داشتم....سایت کی پاپ فن فیکشن گویا فیلتر شده و بنده اصلا دسترسی به ادرسش ندارم.... ممنون میشم اگه شما ادرس جدید رو میدونید پاسخم رو بدید....
بازم عذر میخام اگر جسارت کردم و متشکرم ازتون....
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : Re mnm khunande fizasham...rastesh mnm nemidunam hanuz doros nashode fln
vai modiresh dare tamame talashesho mikone k ru site kpopfanfiction2.in kar kone...ehtemalan ujas vali hanu naqese
rahat bash aZzm in ch harfie mamnun bazam
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر