تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - Zoro

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

Zoro

نویسنده :mahsa gh
تاریخ:یکشنبه 6 تیر 1395-02:42 ق.ظ

Zoro
سلام اسم من مهساست و نویسنده ی جدید سایتم ودر ضمن طرفدارشوگا و جی هوپم
اینم اولین قسمت فیکمه امید وارم خوشتون بیاد
:کوکی
منظور وکیل یانگ از این حرفا چیه؟برای چی این اراجیفوتحویل من میده؟آخه این حرفا چه ربطی به من داره؟من که
سر در نمیارم...برای چی این حرفارو به من میزنه آخه منظورش از ازدواج چیه؟اونم با یه همجنس خودم...یعنی من
وقتی به دنیا اومده بودم ازدواج کرده بودم؟؟!!بدون اینکه حق انتخاب داشته باشم؟بدون اینکه عاشق شده باشم؟
بدون اینکه...اینکه...ااااههه یعنی تا کی من باید حسرت گذشته ای رو بخورم که پدر و مادرم به گند کشیدنش...اینبار
با عصبانیت سرمو آوردم بالا و رو به وکیل پدرم با داد گفتم:یعنی چی این چرت و پرتایی که میگی؟؟؟من با این آقایی
که اینجاست هیچ نسبتی ندارم...بهش بگو گورشو از اینجا گم کنه
درضمن بگو اون زن جیغ جیغو رو هم با خودش ببره...خودتم گورتو گم کن.وبه سمت در خروجی راه افتادم...صدای
اون زنیکه پشت سرم میومد:خواهش میکنم پسرم به ما یه فرصت بده میدونم بد کردیم...خیلی ام بدکردیم اما...با
عصبانیت به سمتش برگشتم وحرفشوبا داد قطع کردم:ببند اون دهن کثیفتو...وقتی که بهتون احتیاج داشتم کدوم
گوری بودین که حالا اومدین و دم از فرصت دوباره میزنین گورتونو گم کنین.ورفتم سمت اتاق کسایی که این همه
سال به جای اون دو نفرمراقبم بودن...تقه ای به در زدم و رفتم داخل...هردونفرشون با دیدن من سیخ ایستادن و با
تعجب به ما نگاه کردن...صدای آقای کیم بلند شد:پسرم...چی شد حرفاتونو...با دیدن اشک تمساحای اون زنیکه
حرفشو قطع کرد واخم غلیظی بین ابروهاش نشوند
...به سمتش رفتمو بازوشو کشیدم و با التماس گفتم:بابا خواهش میکنم اینارو از اینجا بیرون کن
اینا کل زندگی منو به گند کشیدن...ازشون بدم میاد دیگه نمی خوام حتی یه بار دیگه ببینمشون. وبا التماس به مامان
و بابا نگاه کردم...مامان رو به اونا کرد و گفت:حرفاشو شنیدین؟حالا که جوابتونو گرفتین طبق قولتون برین.مرتیکه
جلو اومد و با اخم گفت:اما اون بچه ی ماست و ما بدون اون هیچ جا نمیریم. و به سمتم اومد که سریع پشت بابا پناه
گرفتم...دوباره صدای مرتیکه بلند شد:یعنی تو نمی خوای با ما بیای؟میخوای پیش همین دوتا
ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز بمونی؟اینبار از پشت بابا بیرون اومدم و جلوش وایسادم...البته چون میدونستم الان مثل کوه
پشتمه جرات کردمو جلو اومدم...چون میدونستم اگه اون نبود مجبور بودم تو همون پرورشگاه بمونم...اون یه عمر از
ابروی من دفاع کرد حالا نوبت من بود که این کارو بکنم...با شهامت سرمو بالا آوردم و گفتم:تویی که همجنس باز
نبودی چه گلی تو سر ما زدی؟؟؟حداقل اینا اینقدر شرف داشتن که بیان یه بچه از پرورشگاه بگیرن و از
بدبختی نجاتش بدن...اما تو چی؟تو چی کار کردی؟؟تو منو که بچت بودم...از گوشت و پوست خودت بودمو عین
اشغال انداختی جلوی در پرورشگاه...ببین من الان دارم تو این خونه زندگی میکنم و از زندگیم راضیم...به هیچ عنوان
هم دوست ندارم بیام و پیش شما زندگی کنم...پیش کسایی که به اسم پدرو مادرمنن ولی حتی اسمشونم
نمیدونم...گذشتمو به گند کشیدین بس نبود حالا اومدین ایندمو هم به گند بکشین؟؟گورتونو گم کنین...هزار بار گفتم
اینم هزارو یکمیش...گورتونو گم کنین...همین. حالاتو نگاه هر سه تاشون پشیمونی بود ولی دیگه واسم مهم
نبود...سرشونو انداختن پایین و رفتن...ولی بازم واسم مهم نبود اونا نمی تونستن گذشته ی منو پاک کنن و اگر مامانوبعد از رفتن اونا به سمت مامان رفتمو بغلش کردم...با بغض سرمو بالا آوردم رو شونه هاش گذاشتم...یه دفعه زدم زیر
گریه...اونم مثل همیشه دستشو رو کمرم گذاشت و آروم نوازش کرد...از رو شونه هاش به بابام نگاه کردم...چقدر
دوسش داشتم حاضر نبودم با دنیا عوضش کنم...از بغل مامان بیرون اومدم و محکم بابارو بغل کردم با صدایی که
بخاطر گریه دورگه شده بود گفتم:خواهش میکنم هیچوقت تنهام نذارین من دلم نمی خواد ازتون جدا
شم...هیچوقت...هیچوقت...بابا آروم دستشو به کمرم میمالید و بامهربونی با اون صدای ناز و کلفتش تو گوشم زمزمه
...میکرد:نگران نباش
تنهات نمیزاریم هیچوقت...نگران نباش. با شنیدن اون نجوا ها و دیدن اون نگاه های گرم و پر از مهربونی دلم آروم
گرفت...سرمو عقب کشیدم و اروم گونشو بوسیدم به سمت مامان رفتمو گونه ی اونو هم بوسیدم...دوباره شدم همون
کوکی کرمو:خوب مامان بابای عزیزم من برم بخوابم و با شیطنت خندیدم و الفرار...صدای داد مامان و خنده ی بابا از
پشت میومد:یییاااا تو چرا به من نمی گی بابا؟خوب اونم مرده منم هستم دیگه!!!به من نگو مممااااممماااننننن!!!!و
صدای قهقهه ی بابا که پشتش بلند شد...پریدم رو تختم و به مامان و بابا فکر کردم
درسته که هردوشون پسر بودن و خوب طبیعتا یه پسر نمیتونه مادر بشه...اما اینا برای من مهم نبود همه جوره
هردوشون دوسشون داشتم و به شدت عاشقشون بودم...پدرم یه مرد چهل ساله بود که البته موهاش کاملا سفید-زرد
بود البته رنگ کرده بود...چون مامانم فکر میکرد این رنگ خیلی بهش میاد...مادرم یه پسر قدبلند و خوش چهره بود
-__-که اونم به در خواست پدرم موهاشو قهوه ای روشن کرده بود .نظر منم که این وسط مهم نیست
با اینکه همجنس بودن ولی به شدت همو دوست داشتن و حتی حاضر بودن واسه هم جونشونو بدن
منم تا ده سالگی تو یه پرورشگاه بزرگ شدم پرورشگاهی که...بیخیال...به هر حال مامان و بابا اومدن منو به فرزندی
قبول کردن حالا بماند که چقدر واسه آوردن من سختی کشیدن ولی همه ی اون اتفاقا باعث شده بود که زندگی خوب
و ارومی داشته باشم...روزی که اومدم تو این خونه مامان و بابا باهم مسابقه گذاشتن...قرار شد که هر کی برنده شد
بابا شه اون یکی مامان...بماند که مامان چنتا سوتی داد ولی خوب کاملا ارزششو داشت...به امروز فکر کردم
منظورشون از ازدواج چی بود؟یعنی من وقتی بچه بودم با یه نفر ازدواج کرده بودم؟اونم با یه پسر؟اما منم دلم
میخواست مثل مامان و بابا زندگیم با عشق شروع کنم...دارم دیوونه میشم...اصلا برای چی دوباره پیداشون شد؟تو
این نوزده سال کجا بودن؟بسته دیگه بهتره بهش فکر نکنم وگرنه حتم دارم دیوونه تر از اینی که هستم بشم...بهتره
...بخوابم
...بابا نبودن ممکن بود از این بدترم بشه



نوع مطلب : Zoro 

داغ کن - کلوب دات کام
Zoro() 
Cialis canada
دوشنبه 28 اسفند 1396 02:44 ق.ظ

Nicely put. With thanks!
cialis name brand cheap generic cialis review uk cialis price in bangalore cialis with 2 days delivery purchasing cialis on the internet only best offers 100mg cialis cialis generika in deutschland kaufen cialis generico in farmacia estudios de cialis genricos precios de cialis generico
فاطی
جمعه 7 مهر 1396 10:40 ب.ظ
سلام.من تازه دارم فیکتو به درخواست دوستم میخونم.بنظرم قلم خوبی داری.اگه تو تل کانال داری یا تو اینستا فن پیجی چیزی داری بنظرم ایدیشو بزار میترکونه
How long do you grow during puberty?
شنبه 1 مهر 1396 08:48 ق.ظ
Great delivery. Great arguments. Keep up the good work.
feet complaints
شنبه 25 شهریور 1396 03:29 ق.ظ
Hello my loved one! I want to say that this post is
awesome, great written and include almost all important infos.
I would like to see extra posts like this .
http://vincenzasnay.hatenablog.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:00 ب.ظ
Since the admin of this site is working, no question very quickly it will be
well-known, due to its feature contents.
Foot Pain
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:21 ب.ظ
Hello, Neat post. There's a problem along with your web site in internet
explorer, may check this? IE nonetheless is the marketplace chief and
a large element of other people will leave out your fantastic writing due
to this problem.
Isis
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:30 ق.ظ
Hey There. I discovered your blog the use of msn. This is a really neatly written article.

I will make sure to bookmark it and return to learn more of your helpful info.
Thanks for the post. I will definitely comeback.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:15 ب.ظ
Today, I went to the beachfront with my children. I found a sea
shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this
is completely off topic but I had to tell someone!
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:38 ق.ظ
Hey! Would you mind if I share your blog with my zynga group?

There's a lot of people that I think would really enjoy your
content. Please let me know. Thank you
samin
دوشنبه 7 فروردین 1396 07:51 ب.ظ
من طرفدارفیك جیكوك ویونمینم ولی ویكوكم میدوستم خیلی ممنون به نظرخوب میاد
sara
سه شنبه 1 فروردین 1396 08:17 ب.ظ
be nazar miyad in fanfic kheili ghashang bashe...
sara
سه شنبه 1 فروردین 1396 08:16 ب.ظ
salam.man 2 sale exol hastam. alan 3 mahe ke army ham shodam. vaaay... kheili khooban. chera zood tar bahashoon ashna nashodam. biasam V. asheghe vkookam
SoSo
دوشنبه 22 آذر 1395 11:44 ب.ظ
سلامممم من خواننده جدیدممم
احساس کردم فیکت قشنگهههه پس گفتم بخونممم
اری
دوشنبه 1 شهریور 1395 12:36 ق.ظ
سلام سلام خیلی عالی بود خواهر خدا قوت!
پاسخ mahsa gh : ممنون
حسن
دوشنبه 1 شهریور 1395 12:32 ق.ظ
اوووووووووووووه من میدونم اون بسره کیه!خخخخخخخخ
علی
دوشنبه 1 شهریور 1395 12:31 ق.ظ
سلاااااااااااام عالی بود هههههه
ویکککککووووککککک !
پاسخ mahsa gh : توام پسری؟؟؟؟
Parnia
پنجشنبه 10 تیر 1395 03:37 ب.ظ
Tnx kheili khob bod
پاسخ mahsa gh : ممنون
Parnia
پنجشنبه 10 تیر 1395 03:36 ب.ظ
Vaieee fic
پاسخ mahsa gh : خخخ
victoriya
پنجشنبه 10 تیر 1395 11:40 ق.ظ
ای بابا مهسا جونو اذیت نکنین همه چیزو ازش پرسیدین دیگه جذابت داستان پرید مهسا جون ممنون بابت فیک توپت عالی بود
پاسخ mahsa gh : مرسی عزیزم
negin
سه شنبه 8 تیر 1395 06:58 ب.ظ
وای خیلی خوبه
پاسخ mahsa gh : مرسی
kimi
دوشنبه 7 تیر 1395 02:47 ب.ظ
ویکوکه یا جیکوک توروخودا ویکوووک باشههههه
پاسخ mahsa gh : نترس بابا ویکوکه
FAFA
دوشنبه 7 تیر 1395 05:43 ق.ظ
خوش اومدی عزیزم :)
عزیزم كوكی ... این قسمتی كه میگه من قبلا تو بچگی ازدواج كردمو اینا خیلی مبهمه ㅎㅎ!!!!!
پاسخ mahsa gh : هنوز تا قسمت مهمش مونده
naghmeh
یکشنبه 6 تیر 1395 04:55 ب.ظ
وااای خیلی موضوعش جالبه .
فایتینگ
پاسخ mahsa gh : مرسی
کسب درامد سریع و اسان
یکشنبه 6 تیر 1395 11:56 ق.ظ
دوست داری پولدار بشی کسب درامد بالا داشته باشی بهترین ماشین را سوار بشی پس با ما همراه شو تا بهت بگم باید چیکار کنی بعد دو سال کار هم بازنشست میشی پول پارو میکنی
پریا
یکشنبه 6 تیر 1395 10:42 ق.ظ
عرررررر قشنگه
رپ مان و جینن فک کنم اره ؟
پاسخ mahsa gh : اره
Mas Mas
یکشنبه 6 تیر 1395 10:36 ق.ظ
خیلی قشنگ بود ولی مامان و باباش کی بودن با اون پسری که ازدواج کرده بود کی بود من که گیج شدم
پاسخ mahsa gh : اینا بعدا معلوم میشه... نمیشه که همه چی رو یه دفعه بزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر