تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - Hold Me Tight - 15

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

Hold Me Tight - 15

نویسنده :Arezoo_cute
تاریخ:سه شنبه 8 تیر 1395-03:57 ق.ظ

سلام به همگی

دیگه رسیدیم به 5 قسمت آخر

اگه خواننده ی این فیک هستین به هیج وجه این 5 قسمت رو از دست ندین

حالا بپرین ادامه و با قسمت 15 حال کنید


http://s7.picofile.com/file/8254983776/img1447101200937.jpg

قسمت15 :

جیمین روی تخت کنار جونگ کوک خوابید و سرش رو در آغوش گرفت.
جونگ کوک کمی در آغوش جیمین جابه جا شد و از درد دندان هاشو روی هم فشرد.
جیمین : ببخشید..خیلی درد داری؟
جونگ کوک : نه...مهم نیس
جیمین : امروز تو خونه استراحت می کنیم، هم تو درد داری، هم خیلی وقته باهم تنها نبودیم
جونگ کوک خندید : من كه با این وضعم از خدامه خونه بمونم
جیمین خندید : حالا بازم دلت میخواد بری خونه ی جین؟
جونگ کوک خنده ی شیطــــــــــــــــــــــــــنت آمیزی کرد : هه...نه...تازه اونا الان مشغولن
جیمین : آه..راست میگیا...اصلا حواسم نبود
و باهم خندیدند.
جونگ کوک : ممنون بخاطــــــــــــــــــــــــــر همه چی
جیمین سعی کرد به چشمهای جونگ کوک نگاه کنه : بخاطــــــــــــــــــــــــــر چی عشقم؟
جونگ کوک هم به جیمین نگاه کرد : بخاطــــــــــــــــــــــــــر اینكه دوستم داری..روم غیرتی میشی.. چشات فقطــــــــــــــــــــــــــ منو می بینه...بخاطــــــــــــــــــــــــــر اون ســــو.پــــرایز قشنگت...خیلی ازت ممنونم
جیمین لبخند زد : این چیزا كه نیازی به تشکر ندارن
بعد جوری كه انگار چیزی یادش اومده باشه گفت : راستی...اگه یه بار دیگه اتفاقی مثل اونی كه چند روز پیش افتاد بیافته هم تو رو می کشم هم اونی كه بهت دست زده
جونگ کوک : فکر میکنی من خوشم میومد؟ .. حالم داشت بهم میخورد
جیمین : پس چرا جلوشو نگرفتی؟
جونگ کوک : چون دوس داشتم بازم غیرتی شدنت رو ببینم
جیمین چند ثانیه به چشمهای جونگ کوک خیره شد و بعد سرش رو در آغوش گرفت.
جیمین : قول میدم همیشه روت غیرتی شم عشقم...خیلی دوسِت دارم
و بو/سه ای روی پیشونی جونگ کوک گذاشت.
جونگ کوک هم لبخند زد و دستش رو دور جیمین حلقه کرد.





موقعیت : ساحل/هنگام طــــــــــــــــــــــــــلوع آفتاب

میجو و نامجون روی شن ها نشسته بودند.
میجو سرش رو روی شونه ی نامجون گذاشت و محو صحنه ی زیبای طــــــــــــــــــــــــــلوع آفتاب شد.
میجو : واااااو. .. خیلی قشنگه
نامجون : آره...خیلی قشنگه
میجو همونطــــــــــــــــــــــــــور كه سرش روی شونه ی نامجون بود گفت : نمی دونم الان داره چه اتفاقی توی شرکت میافته...مطــــــــــــــــــــــــــمئنم دونگهه عکسامونو نشون بابام داده...گفته بود امروز اینکارو میکنه
نامجون : خب بیا امروز بریم شرکت و با بابات حرف بزنیم
میجو سرش رو از روی شونه ی نامجون برداشت و به چشمهاش نگاه کرد : من میترسم تو توی دردسر بیافتی
نامجون : نگران نباش...من انقد محکم هستم كه با این جور چیزا نشکنم
میجو : هر کاری از دست دونگهه برمیاد..خواهش میکنم مواظــــــب باش
نامجون : باشه...پس بیا همین الان بریم
میجو : بریم
نامجون دست میجو رو گرفت و باهم به سمت ماشین حرکت کردند.





موقعیت : خونه ی جی هوپ و شوگا

نور آفتاب چشم جی هوپ رو اذیت میکرد و باعث شد بیدار شه.
جی هوپ سر جاش نشست ، حس سر درد بدی کرد و سرش رو مالید.
اطــــــــــــــــــــــــــرافش رو نگاه کرد و فقطــــــــــــــــــــــــــ شوگا رو دید.
به خودش نگاه کرد كه لباس نپوشیده بود.
بعد با خودش گفت حتما وقتی م/ست بوده شوگا از تنش درآورده كه گرمش نشه.
ولی وقتی پتو رو کنار زد و دید كه کاملا ل/خته چشمهاش از تعجب گرد شدند و افکار بدی به ذهنش رسیدن.
بعد با ترس به شوگا نگاه کرد، اونم لباس نداشت.
از زیر پتو کمی بهش نگاه کرد و متوجه شد اونم کاملا لخ/ته.
جی هوپ : نه...امکان نداره...امکان نداره...نمیشه
درد سرش بیشتر شد : آخخخخ
شوگا آروم چشمهاشو باز کرد و به جی هوپ نگاه کرد : بیــ ... دار ... شدی؟
جی هوپ با تعجب به شوگا نگاه کرد : شوگا! .. دیشب چه اتفاقی افتاده؟ ... چرا من و تو....
شوگا از واکنش جی هوپ ترسید : تو م/ست بودی و شاید یادت نیاد...ولی ...
سرش رو پایین انداخت: همون چیزیه كه فکر میکنی
کمی جا به جا شد و از درد دندون هاشو فشرد.
حدس جی هوپ به یقین رسید و با ترس گفت : یعنی میگی من. .. من. .. به تو...تج/اوز کردم؟؟؟
شوگا سریع جواب داد : نه...نگران نباش...همچین چیزی نبود
دوباره سرش رو پایین آورد : منم باهات همراهی میکردم
جی هوپ کمی آروم شد : یعنی تو واقعا مشکلی نداری؟ چرا همچین کاری کردی؟
شوگا خجالت می کشید، الان وقتش نبود.
شوگا : خب. . هوسوک. . من...
جی هوپ : تو چی؟ راستشو بگو یونگی..
شوگا : من. . خیلی وقته دوسِت دارم...ولی چون تو ته هیونگ رو دوس داشتی نتونستم چیزی بگم
جی هوپ از چیزی كه شنیده بود خیلی شوكه شده بود.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد آروم باشه : باشه...بعد درمورد این حرف میزنیم...حالا بگو دیشب دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
شوگا بغض کرده بود : نامجون و میجو باهم رفتن ساحل...من وقتی تو رو آوردم خونه اول مثل یه جسد افتادی و خوابت برد. . منم کنارت دراز کشیدم و چشمامو بستم تا اینكه بالاخره خوابم برد... حدود یه ساعت بعدش حس کردم یکی روم نشسته و داره لبامو از جا میکنه...بیدار شدم و دیدم تویی...خیلی شوكه شده بودم و نمی دونستم چیکار کنم...فقطــــــــــــــــــــــــــ میدونم چون دوسِت داشتم جلوتو نگرفتم...تو هم تا تهش رفتی
جی هوپ لعنتی به خودش فرستاد و بلند شد. لباس هاشو از روی زمین برداشت و اونارو پوشید.
شوگا به زحمت نشست : حالا میخوای چیکار کنی؟ کجا میری؟
جی هوپ چیزی نگفت و با همون سر دردی كه داشت از خونه بیرون رفت.
شوگا هم دوباره دراز کشید و بالشت جی هوپ رو بغل کرد و با یادآوری اتفاقات دیشب آروم اشک ریخت.





جین از خواب بیدار شد و صورت وی رو روبه روی خودش دید.
بو/سه ای به پیشونیش زد و از سر جاش بلند شد.
جین حوله شو برداشت و می خواست از اتاق خارج بشه كه صدای وی رو شنید : بیدار شدی؟
جین به وی كه به زحمت چشمهاشو کمی باز کرده بود نگاه کرد و لبخند زد : من میرم حمام...دیشب خیلی عرق کردم..تو هم دیگه بیدار شو...باید بریم سر کار
جین رفت و وی دوباره خوابش برد.
وی بعد از چند دقیقه چشمهاشو باز کرد، با بی حوصلگی نگاهی به ساعت رو میزی انداخت و از دیدن ساعت 8:15 از جا پرید.
سریع حوله شو برداشت و به طــــــــــــــــــــــــــرف حمام دوید.
پشت در وایساد، می تونست صدای دوش حمام رو بشنوه.
نفس عمیقی کشید و به در حمام کوبید.
جین دوش حمام رو بست و در رو باز کرد و جوری كه فقطــــــــــــــــــــــــــ سرش معلوم باشه به وی نگاه کرد : چی شده ته هیونگ؟
وی خجالت می کشید : راستش ساعت هشت و پونزده دقیقه س و من وقت کافی واسه حمام رفتن ندارم...اگه ضروری نبود همچین چیزی نمی گفتم...ولی میشه...میشه منم باتو حمام كنم؟
جین با تعجب به وی نگاه کرد : وایسا ببینم...این یعنی من و تو با هم حمام کنیم؟!؟!
وی : میدونستم خوشت نمیاد..اشکالی نداره...من امروز حمام نمیرم..بیخیال
و سرش رو انداخت پایین و میخواست بره كه ناگهان جین از پشت لباسش رو گرفت و اونو انداخت تو حمام و در حمام رو بست.
چشمهای وی از حرکت ناگهانی جین و دیدن بدن بر/هنه ش گرد شد و سریع نگاهشو از جین برداشت.
جین : من ادامه ی کارمو تو وان انجام میدم...تا تو مجبور نباشی همش دیوارارو نگاه کنی
جین به طــــــــــــــــــــــــــرف وان رفت و توی آب گرم اون نشست و مشغول شامپو زدن به موهاش شد.
وی حوله شو آویزون کرد و آروم لباس هاشو بیرون آورد.
با صدای آرومی گفت : ممنون
جین : سریع خودتو بشور
وی : باشه






نامجون و میجو به شرکت رسیدند و از ماشین پیاده شدند.
میجو می ترسید و به ساختمون شرکت خیره شده بود.
نامجون دست میجو رو محکم گرفت و با نگاهش بهش آرامش داد.
میجو در جوابش لبخندی زد و باهم وارد شرکت شدند.
با ورود اون دو به شرکت پچ پچ کارکنا شروع شد.
میجو نفس عمیقی کشید و سعی كه به حرف هایی كه اونا میزدن توجهی نکنه.
نامجون و میجو به طــــــــــــــــــــــــــبقه ی بالا رفتند و منتظــــــر موندن تا منشی اومدنشون رو اطــــــــــــــــــــــــــلاع بده.
منشی : آقای لی...دخترتون با یه آقایی اینجان...اجازه میدید بیان داخل؟
صدای پدر میجو عصبانی بود : همین الان بیاد داخل
میجو آب دهنش رو قورت داد و نامجون محکم تر دستاشو فشرد.
نامجون : نگران نباش...مثل یه مرد پشتتم
میجو به چشمهای نامجون نگاه کرد و لبخند زد.
در اتاق پدرش رو باز کرد و باهم وارد شدند.
بودن دونگهه توی اون اتاق در اون لحظــــــه اصلا تعجب آور نبود.
دونگهه از جاش بلند شد با چشمهایی عصبانی به نامجون نگاه کرد : آقای لی...این همون پسره مفت خوره
آقای لی به دخترش نگاهی انداخت : میجو...چیزایی كه دونگهه میگه راسته؟
میجو : من نمی دونم اون بهت چی گفته بابا
آقای لی صداشو بلند کرد : پس خودت توضیح بده
میجو نفس عمیقی کشید : راستش از وقتی نامجون کارشو توی شرکت ما شروع کرد بخاطــــــــــــــــــــــــــر مسئولیت پذیری و توجهش به کار بهش جذب شدم...کم کم علاقه م بیشتر شد و عاشقش شدم...اون هیچ کاره اشتباهی نکرده...این من بودم كه بهش التماس کردم پیشم بمونه...
دونگهه وسطــــــــــــــــــــــــــ حرف میجو پرید : مطــــــــــــــــــــــــــمئنم یادش داده این حرفارو بزنه
نامجون خیلی محکم گفت : بزار حرفش رو تموم كنه
میجو به پدرش نگاه کرد : بابا...نمی دونم دونگهه چی بهت گفته ولی نامجون حتی اولش سعی کرد منو پس بزنه...بهم گفت دنیای ما متفاوته...گفت بچه پرورشگاهیه و وضعیت مالیش بده...ولی من پا پس نکشیدم...و مطــــــــــــــــــــــــــمئنم با نامجون خوشبخت میشم
آقای لی : چی میگی دختر؟ .. اون هیچ آینده ای نداره...حتی خانواده هم نداره..چطــــــــــــــــــــــــــور میتونه واسه تو یه زندگی خوب بسازه
ایندفعه نامجون حرف زد : آقای لی...من شاید بی پول باشم...ولی واسه دخترتون از هیچ تلاشی دریغ نمی كنم...من از دار دنیا فقطــــــــــــــــــــــــــ 3 تا داداش دارم كه اونام مثل خودم پرورشگاهین...بهتون قول میدم تمام عشقی كه زمونه نذاشت به پای مادر و پدر و خواهر برادرام بریزم به میجو بدم...یه جوری ازش مواظــــــبت میکنم كه آب تو دلش تکون نخوره
آقای لی کمی مکث کرد، از شجاعت نامجون خوشش اومده بود.
دونگهه : میجو اگه با من باشه واسش بهتره
میجو : واقعا؟ از چه لحاظــــــ بهتره؟ پول؟ من کل زندگیم پول داشتم
دونگهه : واسه همین دیگه...آخه تو كه کل زندگیت تو پر قو بزرگ شدی چطــــــــــــــــــــــــــوری یه شبه میخوای بری تو یه خونه ی کوچیک كه حتی ماله خودشم نیس
میجو : من خودشو میخوام..تو هم با پولات خوش باش
آقای لی چیزی نمی گفت و فکر میکرد.
میجو رو کرد به نامجون : دیگه بریم
باهم تعظــــــیم کردند و از اتاق خارج شدند.
دونگهه : آقای لی...چرا هیچی نگفتین؟
آقای لی : دونگهه..لطــــــــــــــــــــــــــفا برو بیرون
دونگهه نگران شد : اما آقای لی...
آقای لی صداشو بلند ک رد : گفتم برو بیرون
دونگهه دیگه چیزی نگفت و با عصبانیت از اتاق رفت بیرون.




نظر شما باعث دلگرمیه بنده ی حقیره



نوع مطلب : hold me tight 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What do eccentric heel drops do?
شنبه 1 مهر 1396 04:21 ب.ظ
Hi there, just became aware of your blog through Google, and found that it is really informative.
I'm gonna watch out for brussels. I will appreciate if you
continue this in future. Many people will be benefited from your writing.

Cheers!
Why do they call it the Achilles heel?
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:33 ب.ظ
Thanks for any other informative web site. Where else may just I get that kind of information written in such an ideal means?

I've a mission that I am just now running on, and I have
been on the glance out for such info.
How does Achilles tendonitis occur?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:56 ق.ظ
Great goods from you, man. I have understand your stuff previous to and you are just extremely great.
I really like what you've acquired here, certainly like what you are stating
and the way in which you say it. You make it entertaining and you still take care of to keep it sensible.
I can't wait to read far more from you. This is
really a terrific web site.
What makes you grow taller during puberty?
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:40 ب.ظ
Hello, I log on to your blog daily. Your humoristic style is witty,
keep it up!
lindsayNoorani.jimdo.com
سه شنبه 6 تیر 1396 04:07 ب.ظ
Woah! I'm really enjoying the template/theme of this site.
It's simple, yet effective. A lot of times it's very difficult to get that "perfect balance" between superb usability and visual appearance.

I must say that you've done a amazing job with this. Additionally, the
blog loads super quick for me on Internet explorer.
Exceptional Blog!
Kazuko
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:01 ق.ظ
In fact when someone doesn't be aware of after that its up to other viewers that they will help, so here it occurs.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 08:53 ق.ظ
Heya! I'm at work surfing around your blog from my new iphone 3gs!
Just wanted to say I love reading your blog and
look forward to all your posts! Carry on the outstanding work!
Fatima
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:15 ب.ظ
اخخخخخ خعلییی خوب بووووود عاقا پس کی مومنت ته جین داره ؟؟
عاقا دلم برا شوگا میسوزه ینی عشقش یه طرفس ؟؟
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : suga is a alone wolf
sohaii
یکشنبه 14 آذر 1395 07:36 ب.ظ
اخ من چیراااا انقد نامجونو دوس دارم چیرااااا خیلی دوس داشتنیههه

بیچاره شوگولی دلم براش سوخت جی هوپ چرا همچی کردددد
پریا
پنجشنبه 10 تیر 1395 09:03 ب.ظ
قشنگههههههههه
پاسخ Arezoo_cute :
mahsa5
پنجشنبه 10 تیر 1395 06:46 ب.ظ
ووااایییی
پاسخ Arezoo_cute :
victoriya
پنجشنبه 10 تیر 1395 11:43 ق.ظ
خیلی عالی بوداگه این فیک تموم بشه من دیونه میشم
پاسخ Arezoo_cute : ممنون عزیزم
sara
چهارشنبه 9 تیر 1395 09:25 ق.ظ
وای خدایا نامجونو !!!
مثل یه مرد پشتتم
جیمین غیرتی میشود
وای خدایا با هم رفتم حموم
پاسخ Arezoo_cute : خیلی ممنون واسه نظر سارا جون
naghmeh
سه شنبه 8 تیر 1395 10:20 ب.ظ
واااای خیلی خوشحال شدم گذاشتی این قسمتو
این وسط کیف کوکی و جیمین حسااااابی کوکه هاا
مرسی عزیزم
پاسخ Arezoo_cute : منم خوشحالم که خوشحال شدی خواهش
negin
سه شنبه 8 تیر 1395 07:12 ب.ظ
تهجین ایز ریلللللللل جیكوك ایز ریلللللللل ها ها ها ها
پاسخ Arezoo_cute :
سه شنبه 8 تیر 1395 06:21 ب.ظ
عااااالی
ادمشو زود تر بزار ادم دق میکنه
پاسخ Arezoo_cute : چشم .. زودتر میزارم
Zahra.r
سه شنبه 8 تیر 1395 04:16 ب.ظ
اوا خودتی!!!چ عالیخیییلی فیک خوشگلی مینویسی...ی جیکوک مومنت باحالو سانسور کردیافک کنم واسه قسمت قبل بود...خیلی وقت پیش خونده بودم ولی هنو یادم نرفته
اون سایته چرابسته شد؟؟کلی فیک نصفه کاره موند رو دستم
پاسخ Arezoo_cute : بله خودمم
خیلی ممنون زهرا جون
آره .. یه ذره بد نوشته بودم حس کردم
سایته خراب شد .. از سرورش بود
Zahra.r
سه شنبه 8 تیر 1395 11:51 ق.ظ
من اینو تو سایتی ک نویسنده میذاشت تا یکی دو قسمت جلوتر از این خونده بودم ولی سایتش فیلتر شد
مررررررسی ک بقیشو میذاریدارم میمیرم برا ادامش
پاسخ Arezoo_cute : آره .. داخل سایت بی تی اس فور یو بود .. ولی من همون نویسنده هستم من همون آرزوئم

خواهش میکنم
النا
سه شنبه 8 تیر 1395 11:31 ق.ظ
عزیزم تا حالا یه لیست جالب از متنوع ترین وبلاگ ها رو داشتی؟ می خوای ببینی؟ کافیه بهم سر بزنی
Arghavan
سه شنبه 8 تیر 1395 08:05 ق.ظ
ایوللللل عالی بود...
جیکوک لوس میشوند:|
ته‌ته؟خجالت؟
فاک-_-
شوگول مننننن فااااک عرررررر خوبی تو هم دوسش داشته باش دیگ میمون
پاسخ Arezoo_cute : خیلی ممنون
لوس
تو آروم باش من صحبت میکنم
Bella_K.C
سه شنبه 8 تیر 1395 07:19 ق.ظ
چراااااااا نامجون و دونگهه این دختره رو میخواااااان؟؟ اصلا نمیشه این دوتا باهم برن؟؟ میشن نامهه!نه؟!!
پاسخ Arezoo_cute : واسه تنوع نگران نباش .. صحنه هاشون کمتر میشه
Bella_K.C
سه شنبه 8 تیر 1395 07:18 ق.ظ
حس میکنم شوگا دروغ گفت ب هوپی! قضیه اینجوری نبوده...
ته جییییییییییین! اههه چرا وی انقدر خجالتیه اگه اینجوری نمیبود اونوقت تو حموم...!
جیکوک لوس شدن دیگه! -_- :|/
پاسخ Arezoo_cute : پس چجوری بوده

FAFA
سه شنبه 8 تیر 1395 06:00 ق.ظ
خیلی خوب بود این قسمتش ... به همه كاملا پرداختی وای عزیزم دلم خیلی واسه یونگی و هوسوك میسوزه ㅠㅠㅠㅠㅠㅠㅠ
پاسخ Arezoo_cute : خیلی ممنون واسه نظرت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر