تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - zoro4

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

zoro4

نویسنده :mahsa gh
تاریخ:شنبه 26 تیر 1395-05:01 ب.ظ

سوم شخص:
گیوری توی آیینه به خودش نگاهی انداخت میدونست خیلی زیباست...چیزی که خیلی زیباترش میکرد اندام
س.ک.س.ی.ش بود...اما نمیدونست چرا
هر کاری میکرد نمی تونست قلب این پسرو به دست بیاره...واین واقعا عصبیش میکرد...اون کسی بود که همیشه پسرا
بهش پیشنهاد میدادن...اما حالا با تموم روشایی که بلد بود نتونسته بود اون پسرو خام خودش کنه...تمام اینا به کنار
به جای اینکه پسرو به دام خودش بندازه خودش به دام اون افتاده بود...میدونست اون پسر کلی دوست دختر داره و
همه براش سرو دست میشکنن...ولی بازم میدونست که از اون دخترای بالا شهری پولدار خوشگل تره(یکی سقفو
بگیره-___-) البته اینم میدونست که همه ی دوست دختراش بهش پیشنهاد س.ک.س دادن ولی اون هیچکدومو قبول
نمی کرد...حالا چراشو نمیدونست...دیگه تصمیم خودشو گرفته بود باید به اون پسر نزدیک میشد...رفت حمام و
خودشو آماده کرد...بعد از نیم ساعت از حموم بیرون اومد و لباس دکلته ی باز قرمز وباکفشای قرمز پوشید...ارایششم
کامل کرد و در آخر یه رژ قرمز به لباش زد...این همه قرمزی به خاطر این بود که میدونست کوکی به شدت عاشقه رنگ
قرمزه و به قرمز واکنش خاصی نشون میده (دور از جون کوک مگه گاوه؟)اروم از اتاقش بیرون اومد و به سمت اتاق
کوک راه افتاد...آروم در و باز کرد و از لایه در به داخل نگاه کرد...یه لحظه محو صورت فرشته وار عشقش تو خواب
شد...البته اگه بشه اسمشو گذاشت عشق...به داخل اتاق رفت و درو پشت سرش بست
کوکی:
خواب بودم که حرکت دستایی رو رو صورتم حس کردم...چه قدر نرم بود!!!وایساببینم...نرم؟؟؟دست مامان نرمه ولی
اینقدر ظریف نیست!پس دست کیه؟اروم لای چشمامو باز کردم و به صاحب دست نگاه کردم...خوشبختانه برق اتاقمو
خاموش نکرده بودم واسه همین بعد از دوسه بار پلک زدن تونستم
ببینمش...گیوری بود!!یکی از خدمتکارا...ولی اون اینجا چیکار میکرد؟؟!!با تعجب بهش نگاه کردم و اروم گفتم:گیوری
تو اینجا چیکار میکنی؟؟گیوری لبخند زد و با آرامش ترسناکی جواب داد:یعنی تو متوجه نشدی؟؟سر تا پاشو نگاه
کردم...این همه ارایش واسه چیه؟این لباسایی که تنشه واسه چیه؟؟
از فکری که به سرم زد اروم اروم چشمام گرد شد...با
بهت و عصبانیت بهش نگاه کردم و صدام و یکم بردم بالا:منظورت از این کارا چیه گیوری؟گمشو بیرون. اما اون بدون
توجه به لحن من جواب داد:
نوچ...بیرون نمیرم خیلی وقته دنبال یه همچین فرستیم...من...من دوست دارم!!!!اخم بدی کردمو گفتم:حالا گفتی؟
(سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد )پس برو بیرون. اینبار سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و با آرامش جواب
.داد:من میخوام از راه عمل وارد شم
...با گفتن این حرفش چشمام تا آخرین حد گرد شد...یعنی...با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:با توام
!میگم گمشو بیرون...تا تو اون مادرتو اخراج نکردم
از لحنم جا خورد ولی خودشو نباخت و با پرویی جلو تر اومد:میخوای اخراجمون کنی؟خوب بکن!!فقط یه بار با من
!!!باش!!قول میدم هروقت خواستی بهت سرویس بدماینبار دیگه واقعا عصبانی شدم طوری که از عصبانیت زبونم بند اومده بود...قبل از اینکه به خودم بجنبم اون یه دفعه
پاشد و ایستاد...فکر کردم میخواد بره واسه همین سرمو رو بالشت گذاشتم و سعی کردم بکپم...اما خوب شنیدین که
میگن زهی خیال باطل؟خوب این الان دقیقا شده بدبختیه من
..بعد از چند ثانیه که صبر کردم آخر صدای در نیومد
اروم به سمت در برگشتم...صداش اومد:چی شد؟اخرشم صبرت تموم شد؟با چشمای گرد به سمتش برگشتم و بهش
نگاه کردم:تو...تو هنوز ...با دیدن وضعیتش کلا حرف زدن یادم رفت!!!هیچی غیر از لباس زیر تنش نبود که البته اگه
اونم نمی پوشید سنگین تر بود...با اخم از جام بلند شدم و گفتم:گگگممممشسشوووو!!!اومد جلو و با پرویی تمام
دستشو روی ا.ل.ت.م قرار داد که باعث شد مغزم هنگ کنه!دستشو از خودم جدا کردم ولی فایده ای نداشت چون
دوباره چسبید بهم...اینبار دیگه واقعا عصبانی شدم...ولی...قبل از اینکه واکنشی نشون بدم دوباره همون صحنه
ها...ضعیف شدم ضعیف و ضعیف تر!!!دیگه توانی برام نمونده بود...ناچارا به آخرین راه بسنده کردم...چشمامو بستم
و با تموم توان داد زدم...اما بازم کافی نبود ولم که نمی کرد که هیچ بد تر گرفته بود و فشار میداد!!!شروع به التماس
!!!کردمو حسابی گریه کردم...اما اون ول کن نبود که...در باز شد و فرشته های نجات من
:نامجون
مادرش با التماس نگام میکرد ولی من از عصبانیت رو پام بند نبودم:همین که گفتم دختر هرزت باید گورشوگم کنه.
سریع سرشو تکون داد و دست اون اشغالو گرفت که ببره بیرون اما صداش اومد:یاا
فکر کردی برده گرفتی ؟؟؟حقوقمو بده!!!!همون لحظه در اتاق زده شد و پلیس اومد داخل با ابرویی
بالا رفته به چشمای پر از ترسش پوزخندی زدم و گفتم:اینم حقوقت!!پلیس خیلی شیک بازوشو گرفت و بردتش
بیرون...مادرشم به دنبالش رفت...با آرامش
بیشتری به سمت در رفتم و وارد اتاق مشترکمون شدم...جین نبود...احتمالا پیش کوک بود...ده دقیقه ای بود که دراز
کشیده بودم که در باز شد و جین اومد...اومد پیشمو سرشو گذاشت رو بازوم...بعد از چند لحظه صدای پر از بغضش
گوشمو پر کرد:الهی بمیرم واسه بچم دوباره یاد اون عوضیا افتاد!!!!آروم
خندیدم وکوچولومو تو بغلم گرفتم و محکم فشارش دادم...اون واقعا دوست داشتنیه ...با اه ارومی که کشید نگاهمو
از سرشونه های لختش گرفتمو به چشمای اهوییش دادم:میشه به مادر و پدرش بگی دیگه نیان اینجا؟اونقدر این
جملرو مظلوم گفت که دلم براش قنج رفت و یه بو.س.ه. ی کوتاه به گونش زدم...آروم توگوشش گفتم:دیگه حتی حق
.ندارن پاشونو تو حیاط خونم بزارن
آروم رفتم به سمتش و ل.باش.و بو.س.ی.دم چه قدر شیرین بود...بعد از این همه سال باز هم لباش شیرین ترین غذای
دنیا بود...ب.و.س.رو عمیق تر کردم و روش خزیدم...مک محکمی به ل.ب.ا.ش زدم و ل.ب.اش.و ول کردم...به
گردنش هجوم بردم و حسابی کبودش کردم ...آروم تیشرتشو در آوردم وبه سی.نه های سفید و هیکل بدون نقصش زل
...زدم
صدای نفسام هر لحظه بلند تر میشود وشلوارمو هر لحظه تنگ تر حس میکردم...اومدم برم به سمت سی.نه هاش که
یه دفعه در باز شد و کوکی پرید داخل...منو جین همچنان با بهت به صورت پر از تعجب کوک نگاه میکردیم...با آنالیز
موقعیت اخم کمرنگی رو صورتم نشست و با اکراه از روی جین بلند شدم...کوک سریع به طرفمون اومد و با پورویی
وسط من و جین دراز کشید و بدون اینکه به من توجه کنه جینو بغل کرد و خوابید...(بیچاره مونی) این عادت
کوک بود که شبایی که خوابش نمی برد میومد پیش منو جین و دقیقا وسط میخوابید...


نوع مطلب : Zoro 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Generic cialis
جمعه 17 فروردین 1397 10:25 ب.ظ

Good postings, Appreciate it.
cialis 100mg suppliers click now buy cialis brand cialis dosage recommendations how to buy cialis online usa cialis rezeptfrei we recommend cialis info buy cialis online cheapest overnight cialis tadalafil tesco price cialis 5 mg cialis pharmacie en ligne
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
شنبه 1 مهر 1396 07:08 ب.ظ
Awesome issues here. I'm very satisfied to peer your article.
Thanks a lot and I'm looking forward to contact you. Will you please drop me
a e-mail?
What is a heel lift?
دوشنبه 27 شهریور 1396 11:03 ب.ظ
Undeniably believe that which you said. Your favourite reason seemed to be
on the web the simplest factor to keep in mind of.
I say to you, I definitely get annoyed at the same time as folks think about issues that they just do
not realize about. You managed to hit the nail upon the highest and defined out the entire thing with no need side-effects ,
folks can take a signal. Will likely be back to get more.

Thank you
currylfuwctixvs.exteen.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:43 ب.ظ
When someone writes an post he/she maintains the image of a user in his/her
brain that how a user can be aware of it. So that's why this article is perfect.
Thanks!
Foot Problems
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:39 ب.ظ
I always emailed this weblog post page to all my friends, since if
like to read it after that my links will too.
Michell
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:40 ق.ظ
I'm impressed, I must say. Seldom do I encounter a blog that's equally educative and entertaining, and
let me tell you, you've hit the nail on the head. The problem is something which too few men and
women are speaking intelligently about. I'm very happy that I stumbled across this in my search for something
concerning this.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 05:22 ق.ظ
What's up to every single one, it's really a fastidious for me
to pay a visit this web page, it contains helpful Information.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:39 ب.ظ
Wonderful website. A lot of useful info here.

I am sending it to several friends ans additionally sharing
in delicious. And naturally, thank you in your effort!
samin
دوشنبه 7 فروردین 1396 08:11 ب.ظ
خدایی اگه هركی بودباخجالت درومیبستوبرمیگشت این چه...ست
sara
سه شنبه 1 فروردین 1396 08:31 ب.ظ
kooki sheitoone kermooo. cheghad jigare
hitsugaya
دوشنبه 11 بهمن 1395 03:55 ب.ظ
کوک خدا مرگت نده ری.دی :||
SoSo
دوشنبه 22 آذر 1395 11:53 ب.ظ
کوکوی بیچاره :_(
البته نه در همه حال ، چون گند زد به احساسات نامجین
Mahsa
پنجشنبه 11 شهریور 1395 06:57 ق.ظ
وای کوکی آخه این چکاریه بچه
ندا
دوشنبه 1 شهریور 1395 12:51 ق.ظ
شلام عالی بود مثل همیشه بوخودا
پاسخ mahsa gh : ممنون
اری
دوشنبه 1 شهریور 1395 12:50 ق.ظ
واییییییییی خخخخ کوکی خیلی بوروهه واییییی!
خیلی عالی
پاسخ mahsa gh : تنکس
aynaz
یکشنبه 31 مرداد 1395 08:49 ب.ظ

kookie mane dg eyval bhsh
berin b hame chi awlieeeeeeeee kookie ro khosham umad in fic
awlie mrC
پاسخ mahsa gh : خخخخخخخخخخ
pantea
جمعه 15 مرداد 1395 05:54 ق.ظ
وای الاهی مونی بچم دلم برات کباب شد خخخخخخ
پاسخ mahsa gh : مراقبه بچت باش زندگیمه...
kimi
دوشنبه 4 مرداد 1395 02:51 ق.ظ
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
FAFA
پنجشنبه 31 تیر 1395 03:23 ق.ظ
اِ من گیوری رو خیلی دوست دارم البته نه شخصیتش تو داستان !!!!! كوكی هم تو داستانا پرو و گستاخه ㅋㅋㅋㅋعزیزم چه كیوتن این خانواده ♡یعنی كوكی قبلا چ اتفاقی براش افتاده بوده ؟؟؟؟
پاسخ mahsa gh : خیلی کنجکاوی!!!
naghmeh
چهارشنبه 30 تیر 1395 10:36 ب.ظ
مرسی عزیزم
گیوری چقدر پرروعه
پاسخ mahsa gh : خوب پروعه دیگه...
M
چهارشنبه 30 تیر 1395 04:34 ب.ظ
اسمم مریمه
پاسخ mahsa gh : خوشبختم
Mahya
چهارشنبه 30 تیر 1395 08:40 ق.ظ
قربون خودم با این پاقدمم ....حالا که داستانو شروع کردم مطمیتم تا چن روز نمیری سراغذقسمت جدیدش
پاسخ mahsa gh : اتفاقا خیلی هم پا قدمت خوبه...میخوام وانشات بزارم!!!
M
سه شنبه 29 تیر 1395 01:25 ق.ظ
بابت قسمت جدید ممنونم، خیلی خنده دار بود، کوکی رسما ابروی پسرا رو برد !!! منتظر قسمت جدیدم لطفا هرچه سریعتر قسمت جدید رو بزارید ممنونم .
پاسخ mahsa gh : اسم کاملت چیه؟؟ممنون بابت نظرت
Mas Mas
دوشنبه 28 تیر 1395 10:22 ب.ظ
چشم سریع تر میزارم
پاسخ mahsa gh :
kimi
دوشنبه 28 تیر 1395 03:57 ب.ظ
kook??
bachast mage???
پاسخ mahsa gh : از بچه هم بدتره
Parnia
دوشنبه 28 تیر 1395 04:39 ق.ظ
یه پسر چقدر میتونه رو داشته باشه اخه کوکی برادر من تازه داشتن حال میکردن اومدی خرمگس(با عرض معزرت)وایی اجی تنکس
پاسخ mahsa gh : عیب نداره...هرچی میخواب بگو
negin
یکشنبه 27 تیر 1395 06:21 ب.ظ
خخخخخخ بیچاره نامجون
خیلی خوبه لطفا زودتر قسمت بعدی رو بزار
پاسخ mahsa gh : سعیمو میکنم
el
یکشنبه 27 تیر 1395 11:56 ق.ظ
وویی
قسمت جدید
قسمت جدید
ائخی
بیچاره نامجونکم
راسی کوک چن سالشه؟؟؟
مممنون که اومدی و نوشتیش و..


پاسخ mahsa gh : خواهش...توی قسمتای بعدی معلوم میشه
پریا
یکشنبه 27 تیر 1395 11:09 ق.ظ
ووویییییییییی
عالی بود خخخخخ بیچاره مونی
تو چه وضعیتی گیر کرد خخخ
ممنون
پاسخ mahsa gh : عیب نداره...بزرگ میشه یادش میره
Mas Mas
یکشنبه 27 تیر 1395 02:34 ق.ظ
ممنون ولی دیرتر میزاشتید دیگه از این به بعد سریع سریع بزارید لطفا
پاسخ mahsa gh : قول نمی دم...شماها که نظر نمی زارید...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30