تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - Hold Me Tight - 17

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

Hold Me Tight - 17

نویسنده :Arezoo_cute
تاریخ:یکشنبه 27 تیر 1395-12:22 ب.ظ


سلام به همه

من بالاخره کنکور رو دارم و در خدمت شمام

امیدوارم این قسمتو دوس داشته باشین آخه به نظر خودم اینجور صحنه هارو بد مینویسم

http://s7.picofile.com/file/8254983776/img1447101200937.jpg

قسمت 17 : 

شوگا از تاکسی پیاده شد و سر در مطب رو به روشو خوند و وقتی مطمئن شد درست اومده وارد مطب شد.
شوگا نگاهی به داخل مطب انداخت و گفت : کسی اینجا نیست؟
جین روی وی بود و به شکمش بوسه میزد.
وی صدارو شنید و یهو شونه های جین رو گرفت و از خودش جدا کرد.
جین : چیه؟ چرا. ..
شوگا با صدای بلندتری گفت : هیچکس اینجا نیست؟
چشمهای جین از تعجب گرد شدند.
وی بخاطر استرس زیادش صاحب صدارو نمی شناسید.
وی : بگو دارم میام دیگه...
جین بلند شد و درحالیکه خودش رو مرتب میکرد با صدای نسبتا بلندی گفت : یه لحظه صبر کنید...الان میام
وی از روی مبل بلند شد و لباسش رو از روی زمین برداشت و مشغول پوشیدنش شد. 
جین سریع در اتاق رو باز کرد و از اون خارج شد.
جین رو به شوگا : معذرت میخوام..شما بشینین...من الان میام
جین به طرف دستشویی رفت و شوگا درحالیکه مطب رو برانداز میکرد روی یکی از صندلی ها نشست.
بعد از 2 دقیقه جین از دستشویی برگشت و روی صندلی منشی نشست : خب. . 
شوگا : راستش فکر نمی کردم مطبتون تا این موقع باز باشه
جین : امروز اینطوری شد
شوگا : نمی خوام طفره برم...میرم سر اصل مطلب...مطمئنا شما منو نمیشناسین...ولی من شمارو میشناسم...شما کیم سوک جین، دوست صمیمی پسر رئیسم هستین
جین : جیمین؟
شوگا : آره...راستش اینجا اومدم تا درباره ی برادرم باهاتون صحبت كنم
جین : برادرتون؟ 
از روی تعجب خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد : من برادر شما رو از کجا باید بشناسم؟ من اولین باره می بینمتون
شوگا : من شمارو تو تولد آقای پارک با داداشم دیدم...به نظر خیلی صمیمی میومدین
جین : مطمئنین درست دیدین؟
شوگا : آره...اسم برادرم...کیم ته هیونگه
جین از شنیدن اسم ته هیونگ خیلی جا خورد و شوكه شد. 
شوگا ادامه داد : شما می دونید کجاست مگه نه؟
جین با خودش فکر کرد شوگا حتما همون کسیه كه میخواسته وی رو به زور مال خودش كنه برای همین سعی کرد خودش رو به نفهمی بزنه.
جین : حالا كه فکر میکنم یکی توی تولد جیمین پیشم وایساده بود..فکر كنم اسمش همین بود...اصلا نمی دونم کی بود...فقط حرفای باحال میزد و منم باهاش میخندیدم
شوگا : یعنی ازش خبر ندارین؟ نمی دونین کجاست؟
جین : نه
شوگا سرش رو به طرف اتاق جین چرخوند.
با خودش فکر کرد : وقتی وارد مطب شد صداهای ضعیفی از اون اتاق شنید، جین وقتی از اتاق بیرون اومد عرق کرده بود و موهاش هم بهم ریخته بود.
شوگا : کسی توی اون اتاق هست؟
جین دستپاچه شد و گفت : نه..کسی نیس
شوگا از سر جاش بلند شد و به طرف اون اتاق رفت.
جین سعی کرد جلوشو بگیره ولی قبل از اون شوگا در اتاق رو باز کرد.
جین با کمال تعجب دید وی اونجا نیست و خیالش راحت شد.
جین : من كه گفتم کسی نیس
شوگا دیگه چیزی نگفت و از مطب بیرون رفت.
جین بعد از اینكه مطمئن شد شوگا رفته گفت : وی بیا بیرون 
وی از پشت میز بیرون اومد.
جین : چرا قایم شدی؟
وی : یه لحظه فکر کردم شاید پدر و مادرت باشن...واسه همین قایم شدم...حالا کی بود؟
جین : یه پسر جوون...داداشش مریض شده بود...چندتا دارو بهش دادم
وی سری تکون داد.
جین : ولی عجب خروس بی محلی بود..ما تازه داشتیم گرم میشدیم 
با این حرف جین، وی سرخ شد و لبخند زد.
جین دست وی رو گرفت : ته هیونگ!
وی به جین نگاه کرد : بله؟
جین : تو منو میخوای؟
وی سرخ شد و سرش رو پایین انداخت : آره...
جین دست وی رو کشید : پس بریم خونه و با خیالت راحت کارمونو تموم کنیم
و باهم به آپارتمان جین رفتند.



شوگا از مطب خارج شد و صدای زنگ تلفنش رو شنید.
نامجون بود.
جواب داد : سلام هیونگ
نامجون : تو کجایی؟ چرا هوسوک هنوز برنگشته؟
شوگا نگران شد : هوسوک هنوز برنگشته؟؟
نامجون : آخرش از دست این پسر دیوونه میشم
شوگا : هیونگ نکنه بخواد کار احمقانه ای بکنه؟
نامجون : اون چرا باید یهو بخواد همچین کاری بکنه؟
شوگا : من الان میام خونه. . ببینم این پسر کجاست
و گوشی رو قطع کرد و به جی هوپ زنگ زد.
جی هوپ گوشی رو جواب داد.
شوگا : هی پسر! معلوم هست کجایی؟
جی هوپ : من تو یه پارکم...فقط خواستم بگم امشب خونه نمیام 
شوگا : ولی من نگرانت میشم
جی هوپ : یونگی...بخاطر دیشب ازت معذرت میخوام...لطفا فراموشش کن
حرف جی هوپ مثل تیری به قلب شوگا خورد و کیش و ماتش کرد، دیگه نتونست چیزی بگه و جی هوپ گوشی رو قطع کرد.



جین رمز در آپارتمانش رو زد و همراه وی داخل آپارتمان شدند.
جین دست وی رو گرفت و دنبال خودش تا اتاق خواب کشید.
جین جلوی وی وایساد و بهش لبخند زد : ته هیونگ! مطمئنی میخوای باهم باشیم؟ هیچ حس بدی نداری؟ .. من بخاطر تو صبر میکنم
ته هیونگ سرش رو یه علامت منفی تکون داد و با خیالت گفت : نه جین...لطفا...بیا...امشب...باهم باشیم
جین : باشه..نگران هیچی نباش...من جوری انجامش نمیدم كه زیاد درد بکشی
ته هیونگ لبخند زد و سرش رو پایین گرفت.
جین چونه شو گرفت و ناگهان لبهاشو روی لبهای وی قرار داد. وی اول کاری نمیکرد ولی کمی كه گذشت به خودش اومد، چشمهاشو بست، دستهاشو دور کمر جین حلقه کرد و اونو در بوسیدن همراهی کرد.
همون لحظه - جیجو :
مادر جونگ کوک جای جونگ کوک و جیمین رو در اتاق جونگ کوک انداخته بود.
جیمین دراز کشید : آههه..خیلی خسته م 
جونگ کوک سرش رو روی بازوی جیمین گذاشت و دراز کشید : منم خیلی خسته شدم
و چشمهاشو بست.
جیمین : به وی زنگ زدی بپرسی دیشب چطوری بوده؟
جونگ کوک : راس میگیا...یادم رفت بپرسم
جیمین : الان زنگ بزن
جونگ کوک خندید : چـــــشــــــــــــم
موبایلش رو از جیب شلوارش درآورد و به وی زنگ زد.
جین، وی رو هل داد و اونو به دیوار چسبوند.
صدای زنگ موبایل وی بلند شد.
وی سعی کرد جین رو دور كنه و روی لبش گفت : تلفن...
جین : ولش کن..
موبایل وی توی جیبش بود و همینطور زنک میخورد.
جین با یه حرکت موبایلش رو درآورد و روی تخت انداخت.
جونگ کوک گوشی رو قطع کرد : برنمیداره
جیمین نیشخند زد : نکنه امشبم سرشون شلوغه؟!
جونگ کوک خندید : حتما...
جیمین بوسه ی کوچیکی به لبهای جونگ کوک زد.
جونگ کوک لبخند زد و خودشو بیشتر تو آغوش جیمین جا داد.
جیمین : خوب بخوابی عشقم
جونگ کوک چشمهاشو بست : تو هم همینطور
و به خواب رفتند.
جین دستش رو وارد پیرهن وی کرد و مشغول لمسش شد.
از پشت گردن وی رو گرفت و زبونش رو داخل دهن وی کرد و همه جاشو گشت.
وی هم زبونش رو داخل دهن جین کرد و کمی داخلش رو گشت.
جین بخاطر کمبود اکسیژن بوسه رو قطع کرد .
بعد از چند دم و بازدم سرشو به طرف گردن وی منحرف کرد و خیلی آروم اونو مکید و بوسید.
وی ناخواسته ناله کرد : آههه...
جین داشت محکم میشد.
از گردن وی جدا شد و لباسش رو درآورد.
به بدن سفید وی نگاهی کرد : ته هیونگ..تو خیلی زیبایی...میدونستی؟
وی خجالت کشید و سرش رو پایین آورد : ولی تو قبلا هم منو .. 
قبل از اینكه وی حرفش رو تموم كنه، جین به سینه ش حمله کرد و نوک قهوه ای رنگش رو آروم گاز گرفت.
وی نتونست جلوی خودشو بگیره : آههههه...اممممم..
جین بوسه های خیسش رو روی تمام شکم ته هیونگ ادامه داد. 
وی لبش رو گاز میگرفت كه بیشتر از این ناله نکنه.
جین از وی جدا شد و بهش نگاه کرد : وی. .ناله کن...منو دیوونه کن
وی : جین..این ... آهههه
جین لبخندی زد و وی رو روی دستاش بلند کرد و آروم روی تخت خوابوند.
روی زانوهاش نشست و جوری كه وزنش روی وی نباشه روش خم شد : وی..دکمه های پیرهنم رو باز کن
و خودش لبش رو روی لبهای وی گذاشت و خیلی داغ اونارو بوسید، وی مشغول باز کردن دکمه های پیرهن جین شد.
جین از وی جدا شد و پیرهنش رو درآورد و گوشه ای پرت کرد.
جین دکمه ی شلوار وی رو باز کرد و از روی شلوار مردونگیشو نوازش کرد.
بعد زیپ شلوارش رو باز کرد و سریع از پای وی درش آورد و گوشه ای انداخت.
جین از روی شرت، بوسه ای روی مردونگیه وی گذاشت.
وی به ملافه چنگ زد : جیییین..
جین متوجه شد وی داره درد می‌کشه و سریع لباس زیر وی رو پایین کشید و درآورد.
جین : تو خیلی جذابی وی...خیلی...
وی دستش رو برد تا مردونگیشو بگیره،  ولی جین سریع دستش رو گرفت : نه..این مال منه
و سریع مردونگیه وی رو به دهن گرفت و اونو مکید.
وی ناله ای کرد و بالاخره در دهن جین رها شد.
جین همه شو خورد : وی. ..تو خییییییلی خوشمزه ای...معذرت میخوام...دفعه ی دیگه میزارم تو هم بچشیش
وی خندید : اشکالی نداره
جین روی وی قرار گرفت و دوباره مشغول بوسیدنش شد.
وی بیشتر از جین میخواست، دستش رو داخل شلوار جین برد و مشغول نوازش کردنش شد.
وی از اینكه جین بوسه رو متوقف کرد فهمید كه خیلی تعجب کرده.
جین از وی جدا شد و به چشمهاش نگاه کرد : وی...منو تحریک نکن...تو اولین بارته...شاید برات سخت باشه 
وی لبخند زد : نه...من میخوامت
همین حرف برای جین کافی بود.
از وی فاصله گرفت و ناگهان شلوار و لباس زیرش رو درآورد.
جین : وی..لطفا پشت به من رو زانوهات بشین
وی با کمال میل کاری كه جین گفته بود رو انجام داد.
جین سریع از روی کشو کرمی برداشت و باهاش دوتا از انگشتاشو چرب کرد.
جین یکی از انگشتاشو وارد کرد، وی چیزی نگفت.
جین انگشت دوم رو وارد کرد و وی از درد لبش رو محکم گاز گرفت.
جین انگشتاشو بیرون آورد و وی یه چیز بزرگ درونش حس کرد.
وی داد زد : آههههه
جین آروم درونش حرکت کرد تا وی زیاد درد نکشه، بعد بیرون کشید و دوباره داخلش کرد.
درد وی کم کم به لذت تبدیل شد : جین...سریعتر...اممممم...سریعتر
جین شونه ی وی رو گرفت و سریعتر حرکت کرد و بعد کامل واردش کرد و درونش رها شد.
جین آروم بیرون کشید و روی تخت کنار وی خوابید.
وی نفس نفس میزد.
جین به طرف وی برگشت و پیشونیش رو بوسید : چطور بود عشقم؟
وی سرش رو روی سینه ی جین گذاشت : عالی ترین حسی بود كه تا حالا داشتم
جین پتو رو روی هردوشون کشید : باید خسته شده باشی...حالا تو آغوش من بخواب
وی دیگه چیزی نگفت و چشمهاشو بست


 موقعیت : دکه ی خیابانی

شوگا مست کرده بود ، سرش رو روی میز جلوییش گذاشته بود و به خواب رفته بود.
همون پسری كه دفعه ی قبل با دوچرخه بهش زده بود روی صندلی کناریش نشست.
موهای روی پیشونی شوگارو کنار زد و گفت : حتما تو این مدت زندگی سختی داشتی...کاش میدونستم چی تو رو انقد آزار میده...معذرت میخوام كه این همه وقت از بودنت خبر نداشتم...بااینکه ازت کوچیک ترم،ولی میخوام بهت کمک كنم هیونگ..قول میدم از این به بعد بیشتر حواسم بهت باشه
ووزی پول مشروب شوگارو حساب کرد و اونو کول کرد و به خونه ی خودشون برد.




نظر فراموش نشه



نوع مطلب : hold me tight 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://bellerodrequez.hatenablog.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:51 ب.ظ
I every time spent my half an hour to read this weblog's
articles or reviews every day along with a mug of coffee.
Foot Complaints
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:14 ب.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you writing this post plus the
rest of the website is also really good.
manicure
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 09:06 ب.ظ
Wonderful work! That is the kind of info that are supposed to be
shared around the internet. Shame on the seek engines for no longer positioning this post higher!
Come on over and consult with my website . Thank you =)
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:32 ق.ظ
I think what you said was very reasonable. But, what about this?
suppose you added a little information? I am not saying your content isn't solid., but suppose you
added something that makes people want more? I mean The Biggest Bts FanFiction -
Hold Me Tight - 17 is kinda vanilla. You might peek at Yahoo's home
page and note how they write article titles to get people interested.
You might try adding a video or a related picture
or two to get readers interested about everything've written. In my opinion, it could make your blog
a little livelier.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 10:53 ب.ظ
Thanks to my father who stated to me on the
topic of this weblog, this website is in fact awesome.
Fatima
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:29 ب.ظ
بلاخرههه مومنت ته جین
همه به عشخشون رسیدن به غیر از شوگولی اوخیییی
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
naghmeh
شنبه 2 مرداد 1395 07:33 ب.ظ
واو بالاخره ته جین بهم رسیدن
تنکس
پاسخ Arezoo_cute : یور ولکامم
Mahya
شنبه 2 مرداد 1395 05:51 ق.ظ
خوب بود .....باز خوبه جیمین و جانکوک خسته بودناااا وگرنه هی ما باید از پیش جین میرفتیم پیس جیمین هی برمیگشتیم اونوخ همش تو راه بودیم
پاسخ Arezoo_cute : آره واقعا
mahsa5
شنبه 2 مرداد 1395 12:29 ق.ظ
بقیش...
پاسخ Arezoo_cute : چهارشنبه میزارم :)
FAFA
پنجشنبه 31 تیر 1395 02:14 ق.ظ
اوووووووو به معنای واقعی شییییییییت تهجین عالیه!!!! حتی دعوا كردنشون ( بی تی اس وُیج) هم جذابه ㅋㅋㅋㅋㅋ
هزیزم شوگا ㅠㅠㅠㅠㅠㅠ جان ووزی از كجا پیداش شد ㅎㅎㅎ
پاسخ Arezoo_cute : آره والا .. همه چیشون ژزابه
victoriya
چهارشنبه 30 تیر 1395 05:03 ب.ظ
عاشقشم عالی بود دختر تو محشری
پاسخ Arezoo_cute : واااای مرسی
sara
سه شنبه 29 تیر 1395 08:29 ب.ظ
چه قافیه ای هم داشت
وی ناله کن منو دیوونه کن
پاسخ Arezoo_cute :
Parnia
دوشنبه 28 تیر 1395 03:30 ق.ظ
اجی تنکس هم برای رمز و هم برای فیک
عالی بود
پاسخ Arezoo_cute : خواهش میکنم
...
یکشنبه 27 تیر 1395 11:48 ب.ظ
ممممنون عالی بود عالییی
پاسخ Arezoo_cute : خواهش میکنم
پریا
یکشنبه 27 تیر 1395 07:57 ب.ظ
عالیییی بود
وقتی میخوندم نفس نمیکشیدم
عرررر
بازم رگ منحرفی من کشید بالا
پاسخ Arezoo_cute : مرسی واسه نظرت پریا جون
Bella_K.C
یکشنبه 27 تیر 1395 02:41 ب.ظ
تنکسسس
قسمت بعدم زود بزار پلیزز
پاسخ Arezoo_cute : چشم.. نظرات خوب باشه زود میزارم
Bella_K.C
یکشنبه 27 تیر 1395 02:40 ب.ظ
اوه ماااااای گااااااااااااد!
عالیییییییییی بود عالیییی جین تههه!
من نمیدونم چجوری احساساتمو بروز بدم!
پاسخ Arezoo_cute : احساسات شیطانی
Arghavan
یکشنبه 27 تیر 1395 02:12 ب.ظ
اوه گاد
من مرگگگگگگگگ
من فدایه شوگولم بشم
ته‌ته
پاسخ Arezoo_cute : شوگوووووول
Arghavan
یکشنبه 27 تیر 1395 02:03 ب.ظ
برم بخونممممم
پاسخ Arezoo_cute : برووووووووووووووو
Mas Mas
یکشنبه 27 تیر 1395 02:02 ب.ظ
ممنون بابت رمز
پاسخ Arezoo_cute : خواهش میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر