تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - love and punishment 4

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

love and punishment 4

نویسنده :AYNAZ K.T.H(V.F.S.S)
تاریخ:دوشنبه 4 مرداد 1395-11:10 ق.ظ







اگه این فیکو از اولش نخوندییین واااااقعا 85% عمرتون بر فنا:/ :)))))))
خیییلیییی خوفهههههههههههه

راستی دوستان قسمت بعد رمزیه.

اونایی که قبلا بهشون رمز داده بودم نگران نباشن.

خب دیگه برید ادامه.


D.O
هیچکی نخوابیده بود اما من که از شب قبلش تا اون موقع بیدار مونده بودم,
خیلی خسته بودم.داشتم به اون پسره جین فکر میکردم.خیلی از یه نظر شبیه من
بود .لباش! با اینکه لباش قلبی نبود اما منو دیوونه میکرد.خیلی لبای
باحالی داشت.خیلی سر صف خودمو کنترل کرده بودم که نپرم و یه گاز از لباش
نگیرم! واسه من این چیزا عادی بود اما نمیدونم چرا هر کی منو میدید فکر
میکرد من بچه مثبتم! امیدوار بودم اینم مثل بقیه ی رابطه هایی باشه که
داشتم. سریع تموم شه.با رضایت خودش و خودم اما اونموقع که به این چیزا
فکر میکردم خبر نداشتم که دیگه از این یکی نمیتونم فرار کنم.تو این فکرا
بودم که خوابم برد.تو خواب کابوس ته یون رو دیدم.مثل جن زده ها از خواب
بلند شدم و بکهیونو دیدم که رو تخت نشسته و با چشمای گریون داره به بیرون
پنجره نگاه میکنه.بلند شدم و رفتم طرفش و صداش کردم.
– بکهیون…….
تحمل گریه بهترین دوستمو نداشتم. رفتم طرفش و تو بقلم گرفتمش. گریش شدت
گرفت. منم گریم گرفت. ته یون واسه ی همه ی ما خیلی عزیز بود. گذاشتم
خودشو خالی کنه……
بکهیون:
داشتم دیوونه می شدم. باورم نمی شد. ته یون مرده بود! عروسک من مرده بود!
عشقم مرده بود! هضمش واسم خیلی سخت بود.تصمیم خودمو گرفته بودم.باید
فراموشش میکردم.اما چجوری؟! چجوری سه سال خاطره فراموش کنم؟! چجوری سه
سال عشق رو فراموش کنم؟! اون همه چیز من بود.تموم زندگیم بود.من چجوری
بدون زندگیم زندگی کنم؟!بدون اون هیچ امیدی واسه زندگی کردن نداشتم. فکر
نکنم دیگه بتونم اون بکهیون قبلی بشم.از بقل دی او بیرون اومدم.
– ممنون دی او. من خیلی خوشبختم که همچین دوستایی دارم اما دیگه نمیخوام
آبغوره بگیرم.میدونم الان ته یون توی بهشته. الان شاده. پس به خاطر اونم
که شده نباید ناراحت باشیم. بعدش برگردیم به شهر یه سورپرایز دارم
براتون.حالا بلند شو که روده بزرگه داره کوچیکرو میخوره.
دی او لبخندی زد و با چشمای درشتش به بقیه خیره شد…….
جین:
کل شبو بیدار بودم.به چیزای مختلفی فکر می کردم. به اون دختر, به اون
روح, به دوس پسرش, به دوستاش اما از همه بیشتر به پسری فکر می کردم که
دیشب متوجه شدم اسمش دی اوئه. خیلی مغزمو درگیر خودش کرده بود.اون چشمای
درشتش, لبای قلبیش, صورت قشنگش. شک نداشتم. شک نداشتم. ازش خوشم اومده
بود. تو دنیای خون آشاما اینجور چیزا عادی بود.انقد دوسش داشتم که حاضر
بودم از زندگی خون آشامیم دست بکشم……
شیومین:
تو تختم بودم. به اتفاقات اون روز فکر می کردم.چرا یه دفه نفسم گرفت؟!
یعنی واقعا انقد ته هیونگ خوشتیپ بود که نفس منو گرفت؟! نه.فقط خوشتیپیش
نیست.حتما یه چیزی بوده.اما چی تو ته هیونگ بوده که انقد منو جذب می کنه؟
تو این فکرا بودم که با صدای دادی بلند شدم.صدای یه دختر بود.یکم دقت
کردم.صدای سانی بود:
– روح! روح! خواهش میکنم کمک کنید.روح!
همه بیدار شده بودیم.به سرعت به بیرون دویدیم.
– ته……….به یون. روح اونو گرفت.
اینو رو به بکهیون گفت.همه همونجور خشکشون زده بود.بکهیون و سانی به طرف
دستشویی دویدن.بعد از سکوت کوتاهی صدای جیغ سانی رو شنیدیم. من و چن و دی
او که جلو بودیم, سریع به طرف اونا دویدیم. از چیزی که جلوم میدیدم, شوک
زده شده بودم.امکان نداشت! ته یون مرده؟! به محض رسیدن ما بکهیون دادش
بلند شد.اسم ته یون رو میگفت و گریه میکرد.چانیول و چن به طرفش رفتن و
سعی کردن از رو زمین بلندش کنن. سانی تو ب.غ.ل یونا گریه میکرد.میدونستم
شوک زیادی بهش وارد شده.اون با چشمای خودش شاهد اون صحنه بوده.اشکم
دراومد. خیلی وحشتناک بود.سرپرستا اومده بودن.ته هیونگ رو دیدم. رومو
اونور کردم تا دوباره با دیدنش قلبم واینسه. یه دفه احساس تو ب.غ.ل.ش
کشیده شدم.اشکام همینجور پایین می اومد و تی شرتشو خیس می کرد. آغوشش
آرامش خاصی داشت.الحق که جذبه ی زیادی داشت. منو بیشتر تو آغوشش فشار
داد. مطمئن بودم. چیزی غیر از این نمیتونست.من عاشق شده بودم. نمیدونستم
آخر این عشق چی میشه اما میدونستم فعلا به این آغوش نیاز دارم. آروم شده
بودم. از آغوشش به سختی دل کندم. دوست داشتم تا ابد توی اون آغوش گرم
بمونم. لوهان داد زد:
– خیلی بسه. همه برید اتاقاتون.
بعدش ته هیونگ و جین همه رو بردن تو اتاقاشون. وقتی داشت منو میبرد تو
اتاقم بکهیون و سانی رو صدا کردتا دنبالش برن. خیلی جالب بود.از کجا
فهمید سانی همراه ته یون بوده؟!……………
چانیول:
از خواب پاشدم.دی او بالای سرم بود و داشت چیز های نامفهومی می گفت که من
از همش فقط ((خوابالو)) و ((گوش دراز)) رو شنیدم و همینا کافی بود برای
اینکه بفهمم منظورش اینه که بیدار شم.دستمو بردم بالا و یکی زدم پس کلش:
– هووووی!چرا میزنی؟! گوش دراز دیوونه!
– اولا زدمت چون خیلی زر میزنی و خوابمو بهم زدی.دوما دیگه به من گوش
دراز نگو.برای هزارمین بار! زبونم مو درآورد بابا!
بلند شدم .بکهیون رو دیدم که داشت به کشمکش بین منو دی او میخندید.
– تو عادت داری با همه دعوا کنی نه؟!
بکهیون بود که در حالی که میخندید اینو گفت.از سروصدای ما چن و شیومین هم
بیدار شده بودن. شیومین با چشمای خمار و موهای به هم ریخته به ما نگاه می
کرد. قیافش خیلی بانمک شده بود.انقد بانمک که رفتم طرفش و انقد لپشو
کشیدم که صداش دراومد.
– وای شیومین خیلی بانمک شده بودی!باید یه عکس ازت می گرفتم میزاشتم تو
اینستا! حیف!
– برو بینیم بابا! اومده لپ منو کنده بعد میگه چقد بامزه شدی! خلی به خدا!
خندم گرفت.چشمم به چن افتاد که با اینکه هنوز مغزش آپلود نشده بود, اما
داشت میخندید.قیافه اون حتی از شیومینم بانمک تر شده بود اونم با اون
خنده های قشنگش .اصن خنده های این تو مدرسه معروف بود.یه دفه یه نقشه ای
به ذهنم رسید.نگاهی به بکی انداختم.دیدم اونم داره به چن نگاه
میکنه.چشمکی بهش زدم .اونم با یه چشمک دیگه جوابمو داد.فهمیدم باهام
موافقه.نگاه شیطونی به چن انداختم که هنوز داشت میخندید.زیر لب یک دو سه
ای گفتم بعد یه دفه من پریدم رو چن و شروع به بهم زدن موهاش کردم. چن سعی
کرد خودشو ازم جدا کنه اما من بهش چسبیده بودم.چشمام رو خمار کردم. بهش
نگاه کردم و گفتم:
– وای چن, تو چقد خوشگلی! مخصوصا صدات! لطفا واسم بخون عشقم! لطفا!
بعدش بوسه ای به لپش زدم. چن متعجب بهم نگاه کرد.
– چان بلند شو! دوباره حوصله ی شوخی خرکیای شما رو ندارم.
اما من بیشتر خودمو بهش چسبوندم و به شکل نامحسوسی به بکهیون و شیومین
علامت دادم. شیومین اومد جلو و خودشو برد جلوی صورت چن و گفت:
– چان بیخیال. الان که وقت آواز خوندن نیس.الان که فرصت گیر آوردی باید
کارای دیگه کنی!
و خودشو جلو برد و به لبای چن که ترسیده بود, بوسه ی کوتاهی زد.چن با یه
حرکت هوشمندانه خودشو از زیر من و شیومین بیرون کشید.
– اوه مای گاد! یکی منو نجات بده! اینا دیوونه شدن! اگه میدونستم وقتی
بخندم این شکلی میشه هیچ وقت نمیخندیدم!
و خواست به طرف در بره که بکهیون و دی او, نقشه رو فهمیده بود, دویدن
طرفش و راهشو بستن و دی او اونو به طرف دیوار هل داد.داشتم از خنده می
پوکیدم ولی خودمو کنترل کردم. رفتم جلوی چن و شیومینم پشت سرم اومد. در
گوش بکهیون چیزی گفتم. به ساعت نگاه کردم. هفت و نیم بود. خب پس خیلی وقت
داریم هنوز.رومو طرف چن کردم و گفتم:
– می خواستی نخندی که این اتفاق سرت نیاد. وای چن نمیدونی وقتی میخندی
چقد خواستنی میشی! دوس دارم بگیرم لباتو پاره کنم!!
چن که اشکش در اومده بود و داشت گریه می کرد, گفت:
– خیانتکار! چطور میتونی به تیفانی خیانت کنی؟! آشغال عوضی! بیچاره
تیفانی اون خیلی دوستت داره!
دهنم باز مونده بود. نکنه این بره به تیفانی بگه؟ اونوقت من بدبخت
میشم!روشو به طرف بقیه کرد و گفت:
– جون هر کی دوس دارید, ولم کنید. شماها یه دفه چتون شد آخه؟ من که همیشه
میخندیدم! شماها که انقدر عوضی نبودید! بچه ها خواهش میکنم!
هق هقش بلند شده بود ولی ما که خیلی وقت بود شوخی خرکی نکرده بودیم و
نگران حال بکهیونم بودیم, به شوخی خرکی ادامه دادیم! میدونستیم مطمئنا چن
بعد از این اتفاق ما رو می بخشید.اون خیلی مهربون بود.تازه کلی هم می
خندید. بکهیون جلو رفتو دستش رو روی گونه ی چن کشید و گریش رو پاک کرد.
نزدیک بود عق بزنم اما خودمو کنترل کردم. یه دفه در باز شد و سوهو پرید
داخل و من سریع برگشتم سمتش تا بهش بفهمونم داریم دوباره شوخی خرکی می
کنیم. سوهو منظورم رو گرفت و آروم در رو بست:
– به به! همه اینجا جمعشون جمعه که! خوب شد رسیدم!
بعد به سمت چن رفت و دستشو روی شکمش کشید.
– نکن سوهو. الان بالا میارم روت. عققققققققق!
– همینه که هست. میخوای بخواه.نمیخوای هم نخواه!
یه دفه چن که همینجور داشت گریه می کرد, پرید بقل سوهو.
– سوهو خواهش می کنم بیخیال شو! سوهو التماست میکنم!سوهو حتی اگه به
اندازه ی سر سوزت هم واست ارزش دارم, ولم کن! هر کاری بگی می کنم.فقط ولم
کن. خواهش…
و همینطور که اینارو می گفت, لباس سوهو تو دستش بود و می کشیدش.یه دفه
اتاق رفت رو هوا و همه از خنده داشتن زمینو گاز می گرفتن.چن با همون
چشمای اشکیش داشت با تعجب به ما نگاه می کرد. یه دفه احساس کردم کلم از
جاش دراومد. به چن نگاه کردم که داشت یکی میزد پس کله ی همه و دوباره
گریش گرفت. بعد از یه مدتی دوباره به ما نگاه کرد و خندش گرفت. چشمام
اندازه در قابلمه شد. دیوانس به خدا! واسش نگرانم! بعدش انگار چیزی یادش
اومده باشه, سریع از اتاق زد بیرون. به بچه ها نگاه کردم.دوباره همه
خندمون گرفت…………
چن:
از خنده داشتم میترکیدم. دیوونه های روانی! داشتن سکتم می دادن! حالا
بعدا واسشون دارم! با کمر درد وحشتناکی که داشتم به طرف کلبه ی کوکی
رفتم……….
( فلش بک_ دیشب) :
بعد از اینکه گفتن می تونید برید بخوابید, من رومو طرف جونگ کوک گرفتم و بهش گفتم:
– خب. حالا میخوای کجا بخوابی؟
– آمممممم……راستش من خونم اینجاست.
از تعجب شاخ در آوردم.خونش اینجاست؟! اون اینجا زندگی می کنه؟! پس چرا به
من نگفت؟ کوکی گفت:
– فعلا بیا دنبالم. رسیدیم به خونم واست توضیح میدم.
و بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتادم.بالاخره رسیدیم. یه کلبه ی کوچیک که
البته واسه آدمی به اندازه ی کوکی کافی بود.  دوتا مبل دو نفره, یه
آشپزخونه کوچیک گوشه ی خونه, یه تلویزیون 100 اینچ و یه اتاق خواب کوچیک
که حدس میزدم دستشویی و حمومش هم همونجا باشه.
– هی بیا داخل. اونجا واینسا.
فهمیدم خیلی وقته اونجا وایسادم. رفتم داخل و رو یکی از مبلا نشستم.
– من میرم لباسامو عوض کنم. میشه یه لحظه اینجا بشینی تا من بیام؟
– البته! راحت باش.
و رفت تا لباساشو عوض کنه. خیلی فکرم مشغول بود. نیاز به دستشویی داشتم.
اگه تا پنج دقیقه دیگه نمیرفتم دستشویی میترکیدم.تقریبا پنج دقیقه بود که
نشسته بودم. دلمو به دریا زدم و به طرف اتاق کوکی رفتم. در زدم و
بلافاصله داخل شدم. وقتی رفتم داخل کوکی هنوز لباس نپوشیده بود و بالاتنش
لخت بود. بلافاصله درو بستم. قلبم تند تند میزد.عجب هیکلی داشت! از تو
صحبتایی که باهاش داشتم فهمیده بودم که 19 سالشه. یه سال از من بزرگتر
بود. داغ کرده بودم! وای من چم شده!آروم باش پسر !اولین بارت نیست که یه
پسرو لخت میبینی که! برگشتم تو پذیرایی در حالی که در حال انفجار
بودم!بالاخره کوکی اومد بیرون. قیافش عادی بود. حالت خاصی نداشت.فکر کنم
نفهمید من تو اتاقش رفتم. اووووف خداروشکر! رفت تو آشپزخونه و بعد ازم
پرسید که چی میخورم.منم بهش گفتم یه قهوه. وقتی کارش تموم شد برگشت و رو
مبل کنار من نشست. قلبم تند تند میزد.
– خب میشه توضیح بدی؟ از خودت بگو. میخوام بیشتر دربارت بدونم.
– اممممم…..باشه حتما. اسمم جون جونگ کوکه. تو یه خانواده ی ……
اینجاش یه ذره مکث کرد اما زود حرفشو ادامه داد.
– تو یه خانواده ی معمولی به دنیا اومدم. سه تا برادر بزرگتر از خودم
دارم. خب راستش اون سرپرستایی که دیدی……. اونا برادرامن.
– دهنم باز موند. پس برا همین نمیخواست اونا ببیننش.اما چرا؟
– میدونم الان از خودت میپرسی پس چرا ازشون فراریم؟ راستش من فقط از
لوهان میترسم.اون…اون….
اینجا بود که انگار می خواست گریه کنه. صداش بغض داشت.حرفشو ادامه داد.
– اون می خواست به من ت.ج.ا.و.ز کنه!……..
( فلش بک_ ساعت 5:30 صبح همون روز )
جونگ کوک:
داشتم ظرفا رو میشستم که لوهان وارد شد. تازه از شکار برگشته بود اما مثل
اینکه مست بود. حتما بازم خون یه قربانی مست رو خورده بود.ته هیونگ و جین
خواب بودن.
لوهان شنل و پیراهنشو درآورد و و همونجور با بالاتنه ی لخت رو کاناپه
دراز کشید.به سمتش رفتم. من و لوهان رابطه ی خیلی خوبی نداشتیم اما اون
همیشه با من مهربون بود.
کنارش نشستم. چشماشو باز کرد و به من نگاه کرد.
– غذا تو یخچاله. خواستی میتونی گرمش کنی و بخوریش. تلویزیونم ته ته درستش کرد.
بلند شدم و خواستم برم که دستمو گرفت. سرجاش نشست و برای اینکه بتونه
بلند شه, دستمو ول کرد.منم دو قدم ازش دور شدم. سرجاش وایساد و به طرف من
میومد.هر قدمی که اون ور میداشت, من یه قدم میومدم عقب تا اینکه به دیوار
خوردم. اونم بهم نزدیک شد. انقد نزدیک که نفساش تو صورتم می خورد. حس
خوبی نداشتم. لوهان هر لحظه بهم نزدیک تر می شد. دستشو اورد بالا و رو
گونم کشید.
– تا حالا دقت نکرده بودم. صورتت خیلی قشنگه!


لوو لوو خشن میشوودد اوووف پارت بعدی یه تیکه ایه برا خودش کهههه...
اونایی که نظر نمیزارن براشون متاسفم که پارت بعدو از دست میدن



نوع مطلب : Love & Punishment 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://vincenzasnay.hatenablog.com/archive/2015/06/24
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:55 ق.ظ
Its like you read my mind! You seem to know so much about this, like you wrote the book in it or something.
I think that you can do with a few pics to drive the message home a bit, but instead of that,
this is great blog. A fantastic read. I'll certainly be back.
Fran
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:11 ق.ظ
We stumbled over here different page and thought
I may as well check things out. I like what I see so now i am following you.

Look forward to looking over your web page repeatedly.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:33 ق.ظ
Hello my family member! I wish to say that this post is awesome, nice written and come with almost
all significant infos. I would like to peer more posts like this .
Boorla
شنبه 12 فروردین 1396 10:21 ب.ظ
سلام میشه رمز قسمت قبلی رو بهم بدی ؟؟؟.

پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : ok
سایه
شنبه 13 شهریور 1395 09:34 ب.ظ
اه راستی اونی جون
اشکال نداره اونی صدات میکنم؟؟؟؟
رمز قسمت بعدم لطف کن
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : gmaileto arz mikoni golam
سایه
شنبه 13 شهریور 1395 09:31 ب.ظ
من الان قسمت قبلو رو نخوندم گیج شدم نمیفهمم چی به چیه
ولی اصلا به دی او این حرفا نمیاد
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : gmail
negin
چهارشنبه 6 مرداد 1395 08:12 ب.ظ
عررررررر محشره
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
FAFA
چهارشنبه 6 مرداد 1395 02:37 ق.ظ
من تازه داستانتو خوندم !! خیلی خوبه !!! راستی رمزه قسمته قبلی رو هم بده بی زحمت :]
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : mrC aZzm bashe ama bayad hadaqal 10 ta nazar bezari bara ramz gereftn
naghmeh
سه شنبه 5 مرداد 1395 05:35 ب.ظ
وای عزیزم بکی :(
کوکی
تنکس♡
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : mrC
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر