تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - zoro5

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

zoro5

نویسنده :mahsa gh
تاریخ:جمعه 8 مرداد 1395-03:05 ق.ظ

zoro5

سلام...خوبین؟؟؟میدونم بد قولی کردم ولی قول میدم واستون یه وانشات بزارم تا از دلتون در بیارم...راستی نظر زیاد بزارین من نظر دوست دارم.
کوکی:
صبح زود از خواب بیدار شدم مامان پیشم بود ولی بابا نه...یاد ماجرای دیشب افتادم و لبخند شروری زدم...اخ حالگیری چه کیفی میده...واقعا قیافه ی بابا دیدنی بود...با حال خوش از بغل مامان بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم و آماده شدم تا برم دانشگاه...سوار جنسیسم شدم و راه افتادم(ماشین مورد علاقه ی من) با سرعت روندم و رسیدم به دانشگاه بچه پولدارا...ماشینو پارک کردمو سریع پیاده شدم...نگاه خیره ی خیلی هارو رو خودم حس میکردم ولی هیچکدوم واسم مهم نبود چون نصف دخترای اینجا دوست.دخترام بودن و به وضوح میدیدم که سر من دعوامیکنن...ولی اصلا واسم مهم نبود...به سمت رفیق عزیزم رفتم و نیشگون محکمی از با.س.ن.ش گرفتم که درجاپرید...واقعا ترسو بود...نگاه بدی بهم انداخت که دندونای خرگوشیمونشونش دادم:سلام هوسوک!!با همون نگاه جواب...داد:علیک!!!که یعنی بعدا واست دارم
یکی از دخترای **ده که اتفاقا از دوست.دخترام بود اومد نزدیکمو گفت:هانی واسه امتحان خوندی؟منو هوسوک باتعجب به هم نگاه کردیم و همزمان گفتیم:کدوم امتحان؟؟!آروم گفت:نترسید بهتون تقلب میدیم.زیر چشمی بهش...چشم غره رفتم و دستمو دور شونه ی هوسوک حلقه کردم و راه افتادیم به سمت کلاس...این زنگ ریاضی داشتیم
مدیر بهمون گفته بود که یه معلم جدید داریم...چون معلم قبلیو به ف**ک دادیم که البته از نقشه های دوست عزیزم بود...خلاصه در باز شد و استاد اومد داخل و نصف دو.ست.دخترام از دستم رفتن!(به درک!!! )بینی کوچولو وپهن...چشمای کشیده و پر از خط چشم!!!گونه های تو پر...موهای لختش رو به سمت بالاحالت داده بود و هیکل روفرمی داشت...پپوف بی دوست.دختر شدم!!!ولی جدا اگه گ.ی بودم بهش شماره میدادم...به گ.ی های کلاس..نگریستم...ههووممم بسی بسی سرشان شلوغ بیده
به استاد نگاه کردم داشت یه جارو مینگریست مسیر نگاشو دنبال کردم و رسیدم به تهیون...خواهر هوسوک بود ویکی از قلدرای دانشگاه...هیچ کس جرات نداشت بهش حرفی بزنه!!! ااوووممم چه خوش اشتها!!!!با لبخند به اون دوتانگاه کردم که استاد به سمتم برگشت و با دیدن لبخندم هل کرد و سریع گفت:کتاباتونو در بیارین!!که صدای شاکیه...هوسوک بلند شد:اما شما که هنوز خودتونو معرفی نکردین!!استاد سرفه ی کوتاهی کرد و گفت:اوهومخوب من پارک جیمین هستم... 29 سالمه...خوب شما هم پاشین و خودتونو معرفی کنین...یک به یک پاشدیم و
خودمونو معرفی کردیم...اون لحظه نمی دونم چرا...ولی واقعا دلم میخواست کل آمار زندگی این یارو رو در
بیارم...شروع به درس دادن کرد...واقعا قشنگ درس میداد...بالاخره زنگ خورد و رفتیم بیرون...زنگ بعد امتحان
داشتیم...دیگه مغزم هنگ کرده بود...چون استاد تهیونو داخل دفتر برده بود...صدای هوسوک اومد:توهم متوجه شدی!!!آیا؟با نیشخندی گفتم:مثل اینکه تو زودتر متوجه شدی
با نیشخند شروری گفت:پس چی فکر کردی؟؟اولین معلمی بود که از ابجی ما نترسید!!!!با خنده سری تکون دادم که یکی از پسرای کلاس اومد سمت ما و بهمون علامت داد...ماهم سرمونو به نشونه ی مثبت تکون دادیم...به سمت ماشینامون رفتیم...یه سره روندیم و رسیدیم به محل مورد نظر...پشت خط مسابقه ایستادیم...با صدای شلیک شروع کردیم به روندن...این یه مسابقه بود که هرسه ماه یک بار برگزار میشد واقعا هم حال داشت...من تاحالا دوباره برنده شده بودم و هوسوک فقط یه بار برنده شده بود...ولی با اون رانندگی افتضاحی که داشت توی مسابقات عالی بود...مامان وبابا وقتی فهمیدن رفتن تو اتاق و بعد از دو دقیقه بیرون اومدن انگار داشتن از یکی اجازه میگرفتن...ولی زیاد به این قضیه توجه نکردم...هومممم حالا به نظرم مشکوک بود...بیخیال من برنده شدم واین سومین بردم بود...واقعا خوشحالم...این جوابی بود که به اون خبرنگار سیریش دادم...هوسوکم دوم شده
بود...جایزمو که***وون بود و یه جام برداشتم و هوسوکم جایزش***وون بودو برداشت و با توافق منو هوسوک به...یه بار رفتیم تا برنده شدنمون رو جشن بگیریم
نامجون:
صبح از خواب بیدار شدم و آماده ی رفتن به اداره ی پلیس شدم...البته قبل از رفتنم یه نگاه سوپر نامجونی به اون پسره ی ننه پرست کردم و از اتاق خارج شدم...حوصله ی غذا خوردن نداشتم واسه همین یه سره روندم و رفتم به اداره اگاهی... 
دوساعت بعد**
باورم نمی شد...اون عوضیا پدر و مادرشن چرا باهاش همچین کاری کردن؟؟؟!!!اونم فقط برای اینکه اونو از ما جداکنن؟؟؟قضیه از این قرار بود که صبح که اومدم اداره ی پلیس متوجه شدم که این خانم اعتراف کرده که از پدر و مادرواقعیه جانگ کوک دستور گرفته این کارو کنه...دلیل قبول کردنشم این بود که خودشم کوک رو دوست داره...چون فهمیده بودم اون مقصر نیست رضایت دادم که ازاد شه...اون جوری که فهمیده بودم تویه یه بار کار میکرد...بعد ازتشکیل پرونده به سمت شرکت رفتم وبا کلافگی به کارای شرکت رسیدم... سرمو بلند کردمو به ساعت نگاه کردم...ساعت نزدیکای هشت شب بود و وقتش بود که کارارو تموم کنم...بلند شدم و کتمو پوشیدم وبه سمت خونه رفتم...رسیدم...از حیاط که چه عرض کنم از باغ وحش گذشتمو وارد خونه شدم...جین طبق معمول به استقبالم اومد!!!و حسابی ما.چ بارونم کرد وای که چه کیفی میداد
پنج ساعت بعد**
پس این بچه کجا بود؟هرچی بهش زنگ میزدیم جواب نمیداد به هوسوکم که زنگ زدیم گفت نمیدونه...حالا بایدچیکار کنیم؟؟؟اه...پسره ی خودسر!!!!یه دفعه گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن
وقتی به اسمی که رو صفحه افتاده بود نگاه کردم با کلافگی به جین که با چشمای ترسیدش بهم زل زده بودنگاه کردم و گوشیو گذاشتم رو بلند گو:وای به حالتون اگه یه بار دیگه گمش کنین...ایندفعه میبرمش پیش خودم و دیگه نمیزارم ببینینش
...جین با اخم ترسناکی جواب داد:اون بچه ی ماست...شما اجازه ی دخالت نداری.
 وصدای بچه گونه و ترسناک اون:من ندارم...اون که داره

ببخشید میدونم هم کم بود و هم بد بود ولی لطفا به بزرگی خودتون ببخشین...راستی نظررررر من نظر دوست دارم...


نوع مطلب : Zoro 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you get a growth spurt?
شنبه 1 مهر 1396 06:20 ب.ظ
It's wonderful that you are getting thoughts from this piece of writing as well as
from our discussion made here.
Foot Problems
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:11 ق.ظ
Hi! I could have sworn I've been to this website before but after looking at a few of the posts I realized
it's new to me. Anyhow, I'm certainly pleased I found it and I'll be bookmarking it and
checking back frequently!
Laurel
جمعه 16 تیر 1396 06:26 ب.ظ
Good day I am so delighted I found your website, I really found you by error,
while I was looking on Aol for something else, Anyways I am here
now and would just like to say cheers for a remarkable post and
a all round entertaining blog (I also love the theme/design), I don't have time to
browse it all at the minute but I have saved it
and also added in your RSS feeds, so when I
have time I will be back to read a lot more, Please do keep up the great work.
std clinic near me
پنجشنبه 25 خرداد 1396 07:03 ب.ظ
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب ابتدا آیا واقعا نشستن خوب با من پس
از برخی از زمان. جایی درون پاراگراف شما موفق به من مؤمن متاسفانه فقط برای بسیار در
حالی که کوتاه. من هنوز کردم مشکل خود را با فراز در مفروضات و
شما ممکن است را سادگی به کمک پر همه کسانی معافیت.
که شما در واقع که می توانید انجام من خواهد قطعا تا پایان مجذوب.
Mollie
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:41 ق.ظ
Hello, I check your new stuff daily. Your humoristic style is witty,
keep it up!
BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 12:23 ق.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew
of any widgets I could add to my blog that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was hoping maybe you would have
some experience with something like this. Please let
me know if you run into anything. I truly enjoy reading your blog and I look forward to your new updates.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 11:02 ب.ظ
My family all the time say that I am killing my time here at web, however I know I am getting familiarity
all the time by reading thes pleasant articles.
samin
دوشنبه 7 فروردین 1396 07:19 ب.ظ
خدایی من ازای قسمت نفهمیدم جریان چیه بااجازه وفتم قسمت بعدی
SoSo
دوشنبه 22 آذر 1395 11:58 ب.ظ
"پسره ی ننه پرست"
اری
یکشنبه 31 مرداد 1395 11:59 ب.ظ
وایییییییییییییییییی خدای من وی الان دختره؟؟؟ من فک کردم داستان گی هس!!
پاسخ mahsa gh : خوب گیه دیگه!!!!
ندا
یکشنبه 31 مرداد 1395 11:58 ب.ظ
شلااااااااااااااام
عالی بود ولی یکم گیج شدم
aynaz
یکشنبه 31 مرداد 1395 07:58 ب.ظ
chera bazi qesmateye in part yekam gong bud?
ama kolli fahmidam che khabare dg montaere parte jadid hsm
kimi
پنجشنبه 14 مرداد 1395 12:39 ق.ظ
خیلی خوفههههه
پاسخ mahsa gh : مرسی
zahra.m
چهارشنبه 13 مرداد 1395 08:52 ب.ظ
پاسخ mahsa gh :
Parnia
سه شنبه 12 مرداد 1395 01:01 ب.ظ
وا گم شده مگه بچست ?
تنکس اجی
پاسخ mahsa gh : گم نشده...گیج شده!!!
negin
دوشنبه 11 مرداد 1395 11:39 ب.ظ
كوكی كوكی فرزندم تو ایندختر باز بودی و ما نمیدونسنیم خخخخ عالی بود
پاسخ mahsa gh : کوک است دیگر...
mahsa
شنبه 9 مرداد 1395 11:37 ب.ظ
سلام من فیکاتو میخوندم و میخونم ولی نمیتونستم نظر بزارم میشه لطفا رمز 16و17 my bleavd رو بهم بدی قول میدم از این ب بعد نظر بزارم
پاسخ mahsa gh : گله من من یه نویسنده ی دیگم
Mas Mas
شنبه 9 مرداد 1395 02:32 ب.ظ
ادامهههههه
پاسخ mahsa gh : چچچشششمممم
پریا
شنبه 9 مرداد 1395 12:01 ب.ظ
عالیهه
خیلی باهاش حال میکنم
پاسخ mahsa gh : نظر لطفته
Mahya
شنبه 9 مرداد 1395 10:23 ق.ظ
بد نبود من که دوس داشتم
پاسخ mahsa gh : ممنون
naghmeh
جمعه 8 مرداد 1395 11:25 ب.ظ
واو کوکییی عجب دختربازیه !!
تنکس
پاسخ mahsa gh : خوب هست دیگه چکار کنیم؟؟
El
جمعه 8 مرداد 1395 05:56 ب.ظ
پاسخ mahsa gh :
نانا
جمعه 8 مرداد 1395 06:18 ق.ظ
های،ایندفعه من اولین نظر رومیدم خخخخخ
نه بابا من کی باشم نظر بدم اینو مطمئنن دنبال میکنم چون جدیده ببخشید اسمتو نگفتم
هنوز نمیونم دوست داری چی صدات کنم؟!مرسی بایییییی وایییییی
پاسخ mahsa gh : عزیزم شما فرشته ای که نظر میدی...همون مهسا صدام کن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر