تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - destiny pt2

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

destiny pt2

نویسنده :AYNAZ K.T.H(V.F.S.S)
تاریخ:یکشنبه 10 مرداد 1395-12:03 ب.ظ

رو تختم دراز کشیدم و به قاب عکس تویه دستم نگاه میکردم تا صدایه باز شدن درو شنیدم سریع قاب عکس و زیر بالشت گذاشتم و چشمام و بستم میدونستم بابا می خواد بفهمه چرا ناراحت بودم اصلا نمی خواستم راجبش حرف بزنم اونم بعد اینکه دید خوابم پتو رو کشید روم یه بوسه به پیشونیم زد و چراغ خواب و خاموش کرد وقتی مطمئن شدم رفته دوباره چراغ و روشن کردم و عکس و بیرون آوردم :دلم واست تنگ شده مامان اگه زنده بودی گفتن این حرفا به توراحت تر بود اگه بودی الان...الان..عکس و کنارم پرت کردم وبلند شدم از حرف زدن با قاب عکس دیگه حالم بهم می خورد به تخته ی بزرگی که کل دیوار روبه رو مو پر کرده بود زل زدم روش و پر کرده بودم از عکس دوستام دوستایی که زنده بودن چندتا عکس از بقیه درشت تر بود حواسم رفت رو یکی ازعکسا که 7 سالمه و با دهن شکلاتی دارم قاشق بزرگ بستنی رو میزارم تو دهنه کوکیه 5ساله که با چشما درشتش زل زده بهم و هنوز دهنش پر بستنیه و یونگی اوپا که کنارم با خنده سعی میکنه قاشق و دور کنه بلکه کوکی از خفه شدن نجات پیدا کنه اون روز تویه ذهنم اومد دلم گرفت عکس شادی به نظر میاد ولی سخت ترین روزامون بود با این که سنم کم بود ولی تمامش یادمه مامان من و کوکی باهم یه مسافرت کاری رفتن ولی برگشتی در کار نبود هواپیما سقوط کرد بابا و نامجون اوپا داغون شدن همون موقع بود که یونگی اوپا واسه اولین بار اومد از دوستا قدیمیه بابا.... بیشتر تو خاطرات گم شدم......

فلش بک
دسته جونگ کوک ومحکم تر گرفتم بابا گفته بود کنارهم تو کلیسا بشینیم اصلا نمی خندید دوباره به عکس مامان و نونا که کنار دوتا جعبه بزرگ بود{تابوت}نگاه کردم بابا فقط گفت مامان دیگه نمیاد لپامو باد کردم تا گریه نکنم می خواستم برم بغله بابا ولی اون اصلا بهم توجه نمی کرد انگار مریض شده بود کشیش داشت دعا می خوند کوکی از جاش بلند شد دوباره نشوندمش و بهش گفتم هیش ساکت چشماش اشکی شد و لباش شروع کرد لرزیدن:نونا بذار برم پیش بابام داره گریه میکنه دستمو دور گردنش انداختم و سرش و گذاشتم رو شونم مثل مامانم با انگشت اشاره زدم رو بینیش:نخیر اوپا نامجون گریه نمیکنه مثل بابایه  من سرما خورده چشماش اشکی میشه فهمیدی کوکی چشما اشکیش و پاک کرد:منم سرما خوردم نونا هممون بریم دکتر زود خوب شیم دعا تموم شد جمع بلند شدن و در حال پراکنده شدن بودن که یکی دستش و رو شونم گذاشت برگشتم یه آقایه گنده خم شد و صورتم و تو دستش گرفت و گفت:جیناا...اشکی از گوشه چشمش پایین اومد چقدر شبیه هیناتایی خدایه من و اشکاش صورتش و خیس کرد و خواستم ازش دورشم که محکم بغلم کرد بی حرکت تو بغلش موندم آروم زمزمه میکرد:متاسفم ...متاسفم نباید اینطور میشد که کوکی با دستا کوچیکش دستایه آقاهه رو از دورم باز کرد و من کشید طرف خودش و از پشت دستاش و دورم حلقه کرد قدش تازه به شونه هام میرسید همونطور که پشتم قایم شده بود با بغض گفت:نامجون آبا گفته با غریبه ها حرف نزنیم این نونایه منه شما کی هستین که صدایه بابا از پشته سرمون اومد:یونگی هیونگ....تو برگشتی؟؟ یونگی بلند شد و آروم رفت سمته بابا جلوش واستاد بابا عصبانی نگاش میکرد ترسیدم و دستایه کوکی که دورم حلقه شده بود و گرفتم
جین:اینجا چیکار میکنی بعد 7 سال چطور قید کنسرتاتو زدی که بیای رپره جهانی
یونگی با چشمایه اشکی بهش خیره شد:جین بی انصاف نباش مگه میشد نیام چطور اینجوری شد فکر میکردم همیشه خوشبخت می مونین باورم نمیشه هیناتا...و با دستش صورتشو پوشوند
جین:فقط من نیستم که داغونم 
یونگی مکث کرد برگشت و به من که با کوکی آروم کنار واستاده بودیم نگاه کرد بابا رده نگاش و گرفت سریع اومد سمتم :جینایه من سریع با کوکی برین تو ماشین
یونگی جلو اومد:نه...جین می خوام جینارو ببرم بیرون نگاشون کن این دوتا بچه چه گناهی کردن تو و نامجون داغونین بزار
جین تن صداش بالا رفت:یه زمان باهم دوست بودیم و واسم مثل داداش بودی ولی میدونی که خیلی چیزا فرق کرده صداش عصبی شد برو همون جایی که بودی یونگی از من و دخترم فاصله بگیر ..

نامجون اوپا اومد سمتمون و جلویه من و کوکی نشست کوکی و از کنارم کشید تو بغلش :بیا اینجا شازده کوچولویه من کوکی با بغض بهش نگاه کرد من با این آقاهه نمیرم بابا بیا بریم دکتر که دیگه گریه نکنیم نامجون لبخند زد و پیشونی کوکی و بوسید تو و نونا امروز با یونگی هیونگ برین قول میدم کلی خوش بگذره بهتون وقتی برگشتی باباهم خوب شده باشه یونگی هیونگ از دوستایه خوبمونه من گفتم:دوسته مامانم بود؟؟؟ نامجون یه نفس عمیق کشید آره بهترین دوست مامانت بود و بعدش بلند شد و برگشت سمت یونگی: ببرشون مطمئن شو خاطرات خوبی و واسش میسازی مخصوصا واسه جینا
صدایه جین اومد:آره چون این تنها فرصتته فقط به خاطر هیناتا یونگی بعدش دیگه نمی خوام نزدیکه من و دخترم شی طرفم اومد و پنس موهامو محکم کرد و گونم و بوسید یونگی اوپارو اذیت نکنی پرنسسه من به یونگی نگاه کرد یونگی اومد سمتمون خواست دستمو بگیره ولی کوکی زودتر ازش دستم و کشید تو دستش یونگی خندید:اوووه ببخشید نمیدونستم شوالیه سیاه مواظبه پرنسس خانومه و با دستش به ماشین اشاره کرد و با لحنه با مزه ای گفت:بفرمایین قربان از این طرف و من و کوکی با خنده به سمت ماشین دوییدیم و مطمئنن وقتی پرسید پرنسس و شوالیه کجا می خوان برن اولین جایی که به ذهن هر بچه ای میرسه شهر بازیه
و یه خاطره یه خوب با یونگی هیونگی که یه هفته پیشمون موند هرچند خوب یادمه بابا همچنان باهاش سنگین بود ولی وقتی بزرگ شدم و ازش راجبه ابن خاطرات میپرسم همیشه به عجیب ترین شکل ممکن می پیچونه الان  مطمئنم تو گذشته یه بابا و مامان و یونگی هیونگ چیزی بوده که بابا اصلا نمی خواد راجبش باهام حرف بزنه دستم و رو عکس کشیدم:دلم واست تنگ شده یونگی اوپا و عکس و سر جاش گذاشتم



اینم از فیک سنا گلممممم
خیلی باحاله از دستش ندین


نوع مطلب : destiny 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Kook
یکشنبه 17 دی 1396 06:37 ب.ظ
ایول عجب چیزیه دمت گرم عالیه
How can I increase my height after 18?
دوشنبه 27 شهریور 1396 04:57 ق.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own blog and was wondering what all is
needed to get set up? I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very web smart so I'm not 100% certain. Any suggestions or advice would be greatly
appreciated. Thanks
Where are the femur tibia and fibula?
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:56 ب.ظ
Hello very nice website!! Man .. Excellent .. Superb ..

I'll bookmark your website and take the feeds also? I
am satisfied to search out so many helpful information right here in the
put up, we need work out extra techniques in this regard, thanks for sharing.
. . . . .
Hannah
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:47 ق.ظ
چقدر قشنگه از این فیكه اذ همه بیشتر خوشم اومده آخی
How can you get taller in a week?
سه شنبه 17 مرداد 1396 07:56 ق.ظ
Unquestionably believe that which you said. Your favourite justification appeared to be
on the web the easiest factor to have in mind of.
I say to you, I certainly get annoyed while other
folks consider concerns that they plainly do not recognize about.
You managed to hit the nail upon the top as well as outlined out the whole thing without having side effect , other people could take a signal.
Will likely be back to get more. Thank you
Margarito
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:27 ب.ظ
Hey there! Would you mind if I share your blog with my twitter group?
There's a lot of people that I think would really appreciate
your content. Please let me know. Many thanks
Fawn
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:38 ب.ظ
Hello! I just want to give you a huge thumbs up for the excellent information you have right here on this post.
I am coming back to your site for more soon.
‏@‏little_fatima1998
یکشنبه 17 بهمن 1395 10:31 ق.ظ
اووووووو... چ خفن ک هنوز تقریبا هیچی از داستان معلوم نیس... چ ‏mystrious‏ ! یوهو! '_'
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
‏@‏little_fatima1998
یکشنبه 17 بهمن 1395 10:28 ق.ظ
اووووووو... چ خفن ک هنوز تقریبا هیچی از داستان معلوم نیس... چ ‏mystrious‏ ! یوهو! '_'
سایه
چهارشنبه 10 شهریور 1395 09:51 ب.ظ
چه جالبه مرسی
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
mahsa
سه شنبه 9 شهریور 1395 03:21 ب.ظ
من خودم فیک مینویسم ولی این خیلی عالیه
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
mikhai nevisandeye ma shi? khoshhal mishim
mamnun azizam
Mahsa
دوشنبه 8 شهریور 1395 05:42 ق.ظ
وای چقدر غم انگیز
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
victoriya
سه شنبه 12 مرداد 1395 12:59 ق.ظ
چرا انقدر قسمت دومو دیر گذاشتی؟من عاشق این فیکم راستی آخر نفهمیدم نامجون چه کارشونه دایی نوناست؟؟؟
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : Qesmat nabud
Partaye jolo mifai namjoon chkaras
negin
سه شنبه 12 مرداد 1395 12:52 ق.ظ
عجب فیك باحالیه دمت گرم
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : MrC aZzm nevisandash bahale dg
Sana junm dastesh tala
mahsa5
دوشنبه 11 مرداد 1395 02:22 ب.ظ
اوهوم فهمیدم
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
mahsa5
یکشنبه 10 مرداد 1395 01:32 ب.ظ
ااههه راست میگی باحاله...ولی چرا خودش نمیزاره؟؟؟
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : Re
mn in sito zade budm azsh fqt ejaze gereftm k ficasho bzaram
etefaqn mnm tu in fekr budm bhsh bgam bbnm nazaresgh chie
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر