تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - Hold Me Tight - 19

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

Hold Me Tight - 19

نویسنده :Arezoo_cute
تاریخ:دوشنبه 25 مرداد 1395-01:00 ق.ظ

سلام به همه خوبا

میدونم خیلی وقته قسمت جدید نزاشتم

این مدت خیلی فکرم درگیر مسائل مختلف بود

راستی .. فقط 1 قسمت دیگه موندههههههههههه


http://s7.picofile.com/file/8254983776/img1447101200937.jpg
قسمت 19 :

شوگا درحال رفتن به خونه بود که از دور جی هوپ رو دید.
به محض دیدنش به طرفش دوید : هیونگ ...
جی هوپ که تازه متوجه شوگا شده بود لبخند بی جونی به روش زد.
شوگا سر تا پای جی هوپ رو برانداز کرد : خوبی؟
جی هوپ : خوبم .. بیا بریم داخل .. باید یه موضوعی رو به تو و نامجون بگم
شوگا کمی نگران شد : چی شده هیونگ؟ باز اتفاقی افتاده؟
جی هوپ : بریم داخل می فهمی .. و باهم به داخل خونه رفتن



موقعیت: خانه ی نامجون

شوگا و نامجون رو به روی هوسوک نشسته بودن.
شوگا: میخواستی بهمون چی بگی؟
نامجون: بگو دیگه .. مارو کشتی
هوسوک لبخند زد: من میخوام یه مدت از اینجا دور باشم
شوگا: یـ .. یعنی چی؟
هوسوک: میخوام به طور داوطلبانه برم سربازی
نامجون: چی؟ آخه چرا؟
هوسوک: واسه این کارم دلایل خودمو دارم .. فقط میدونم این واسه هممون بهتره
شوگا با ناراحتی: ولی ..
هوسوک نذاشت حرفش رو کامل کنه: من رو تصمیمم هستم .. هیچی نمی تونه منصرفم کنه .. میخوام تنها باشم و خودمو اصلاح کنم
و شوگا دیگه چیزی نگفت.
هوسوک: فقط ازتون یه درخواست دارم .. لطفا بیشتر دنبال ته هیونگ بگردین .. خواهش میکنم اونو پیدا کنید
چند لحظه همه سکوت کردن.
شوگا با خودش درگیر بود ، نمی دونست چیزی که صد در صد ازش مطمئن نیست رو بگه یا نه.
نامجون : ما حتما پیداش می کنیم
شوگا نفس عمیقی کشید : راستش .. نمی دونم الان وقت گفتنش هست یا نه..
هوسوک : چی میخوای بگی ؟
شوگا : من .. ته هیونگ رو دیدم
نامجون با چشمهای گرد شده گفت: چی؟ کجا؟ چرا به ما نگفتی؟
شوگا: توی بار دیدمش .. طبقه ی بالا بود .. کنار دوست صمیمیه پسر رئیسم وایساده بود و باهاش میخندید
هوسوک ناباورانه به شوگا نگاه میکرد : چی؟ اگه دیدیش آخه چرا به ما نگفتی؟
شوگا : من خیلی شوکه شده بودم .. حتی مطمئن نبودم درست دیدم یا نه .. ولی الان که بهش فکر میکنم مطمئنم .. مطمئنم خودش بود .. یعنی .. خب من داداشمو میشناسم
نامجون آب دهنشو قورت داد
: ببینم .. تو میدونی دوستِ پسر رئیست چجور آدمیه؟ نکنه آدم بدی باشه
شوگا: راستش اون یه دکتره .. ولی چیزی که من ازش میترسم اینه که .. نکنه .. خدایی نکرده .. ازش سؤاستفاده بشه
نامجون عصبانی شد: میدونی کجا زندگی میکنه؟
شوگا: فقط میدونم تو همون ساختمونیه که پسر رئیسم توش زندگی میکنه..ولی تو اون ساختمون هرکسی رو راه نمیدن
نامجون: مطبش چی؟ میدونی کجاست؟
شوگا: آ...آره...ولی امروز که تعطیله
نامجون : لعنت به این شانس .. حداقل بریم اطراف خونش شاید بیاد بیرون
شوگا: هیونگ .. من رفتم مطب اون پسره .. باهاشم حرف زدم .. ولی گفت نمیدونه کجاست .. بهم گفت همینطوری باهاش حرف میزدم
هوسوک: پس میگی چیکار کنیم؟
شوگا آهی کشید: واقعا نمیدونم
هوسوک : نمی تونی از پسر رئیست بپرسی؟ ... اون باید بدونه
شوگا : اینکار یکم سخته .. ولی باشه .. بخاطر داداشام بهش زنگ میزنم




موقعیت جیمین و جونگ کوک : بازار غذاهای دریایی
جیمین و جونگ کوک با خوشحالی تو بازار قدم میزدن و گهگاهی هم چیزی میخریدن.
جونگ کوک به یه نوع صدف اشاره کرده بود و واسه جیمین توضیح میداد : این صدف آلبانونه .. حتما باید ساشیمی صدف آلبانون رو امتحان کنی .. مطمئنم خوشت میاد
جیمین : این طرفا رستوران هست بریم بخوریم؟
جونگ کوک : رستوران هست ولی ...
تو این لحظه تلفن جیمین زنگ خورد.
جونگ کوک : کیه؟
جیمین یه نگاهی به گوشیش انداخت : ناشناسه .. ولش کن
و تماس رو قطع کرد.

شوگا : اه .. قطع کرد
نامجون : بازم بگیر
شوگا : برنمیداره .. اونم حتما داره استراحت میکنه .. زشته دوباره زنگ بزنم
هوسوک دستی توی موهاش کرد : لعنتی




جیمین : تو چی میگفتی؟
جونگ کوک : گفتم رستوران هست ولی اگه الان بخوریم سیر میشیم و مامانم حتما کلی غذا درست میکنه .. منم اصلا دوس ندارم مامانمو ناراحت کنم
جیمین : به به .. دست پخت مامان خوردن داره
جونگ کوک : صبر کن ببینم ... مامان من از کی تا حالا شده مامانه شما؟
جیمین : از وقتی شما شدی عشق ما
جونگ کوک خندید : جیمین .. خیلی بی مزه ای
جیمین هم دستش رو دور گردن جونگ کوک انداخت و به طرف فروشنده رفتن.




جین و وی توی رستوران نزدیک
خونشون بودند و صبحانه میخوردن.
جین با چاقو مقداری تخم مرغ و بیکن برید و توی دهنش گذاشت و بعدش دست وی رو گرفت و آروم نوازشش کرد، وی هم لبخند زد.
جین آبمیوه شو برداشت و درحالیکه آروم مینوشیدش به وی زل زده بود.
وی: جین!
جین: جانم؟
وی: نمی خوای غذاتو بخوری؟ .. همش به من زل زدی
جین: ببینم .. مگه اشکالی داره که بهت زل بزنم؟
وی: بله .. تمرکزم به هم میریزه
جین: اوووووه .. تمرکزت تو چی به هم میریزه دقیقا؟
وی: تو غذا خوردن .. این واقعا خوشمزه س .. من عااااااشق سوسیسم
جین: باشه .. تمرکزتو به هم نمی ریزم .. ولی زیاد نخوریا .. من عشقولیه چاق نمیخوام
لب و لوچه ی وی آویزون شد: جیــــــــــــــن!!
جین خندش گرف
ت: چیهههه؟
وی سرش رو پایین انداخت و مشغول بازی کردن با غذاش شد.
جین گونه ی وی رو کشید: شوخی میکنم عزیزم .. من همه جوره دوستت دارم
وی لبخند زد.
جین: نه .. وقتی لب و لوچت آویزونه بیشتر دوستت دارم
وی دوباره اخم کرد: جیــــن!
جین دیگه قهقهه میکرد ، واقعا دوست داشت اون موجوده بانمک رو بخوره.




جیمین و جونگ کوک به خونه برگشتن.
بوی غذاهای خوشمزه خونه رو پر کرده بود.
هر دو به آشپزخونه رفتن.
جونگ کوک: اووووه .. مامان .. چیکار کردی!
مامان کوکی در حال خرد کردن سبزیجات بود : کار خاصی نکردم .. پسرم بعد مدتی با دوست .. پسرش اومدن خونه م .. نمیشه که بد پذیرایی کنم
جیمین: مامان .. خواهش میکنم انقد خودتونو نندازین تو زحمت .. ما که غریبه نیستیم
مامان کوکی: زحمتی نیست پسرم
جونگ کوک مامانش رو از پشت بغل کرد: مامانه خودمی .. عاشقتم
مامانش خندش گرفت : باشه وروجک .. حالا برو میزو بچین



سر میز :
هر سه درحال غذا خوردن بودند که جیمین دست مالی برداشت و لبش رو تمیز کرد.
مامان کوکی : خب بچه ها .. کی برمیگردین سئول
جیمین : مجبوریم فردا برگردیم .. چون هم من کار دارم هم جونگ کوک باید بره دانشگاه
مامان کوکی با ناراحتی: خوبه .. موفق باشین
جونگ کوک : مامان .. منم اصلا دوس ندارم از پیشت برم .. ولی این دانشگاه لعنتی رو باید تموم کنم
مامان کوکی : مگه من چی گفتم؟ .. تو باید بهترین نمره هارو توی دانشگاه بیاری
جیمین اما چیزی نمی گفت و با افکار توی سرش با لبخند به اون دو نگاه میکرد.




جین و وی دست تو دست درحال قدم زدن تو یه پارک بودند.
به یه نیمکت رسیدن و روی اون نشستن.
وی : امروز چقد هوا خوبه
جین به یه چیز دیگه فکر میکرد.
جین : ته هیونگ .. من باید یه چیزی بهت بگم
وی : خب بگو
جین : اونی که دیشب یهو اومد تو مطب ....
وی : خب
جین : درموردش بهت دروغ گفتم
ابروهای وی تو هم رفت ولی چیزی نگفت.
جین دوتا دستاشو بهم قفل کرد و به جایی نامعلوم خیره شد : اون داداشت بود
چشم های وی از تعجب گرد شد : چی؟ داداش من؟ کدومشون؟
جین : نمی دونم کی بود
وی : قیافه ش چه جوری بود؟
جین کمی فکر کرد : پوستش خیلی سفید بود
وی آروم گفت : یونگی ...
مدتی در سکوت گذشت .
و بعد از اون یهو وی از سر جاش بلند شد و به طرف خیابون رفت.
جین لعنتی به خودش فرستاد و دنبال وی راه افتاد.
وی لب خیابون واسه تاکسیا دست تکون میداد .
باد میوزید و موهاشو پریشون میکرد و اونو آشفته تر نشون میداد.
جین از پشت دستش رو گرفت و کشید.
وی داد زد : داری چیکار میکنی؟
سعی کرد دستش رو از دست جین جدا کنه : ولم کن
جین دستش رو محکم گرفت : تو داری چیکار میکنی؟ بهم بگو میخوای چیکار کنی؟
وی داد زد : میخوام برم پیش داداشام
اشکهاش از روی گونه هاش جاری شد : میخوام اونارو ببینمممممم .. دلم براشون تنگ شدهههه
جین اونو کشوند توی بغلش و محکم فشارش داد .
وی آروم شد : مطمئنم اوناهم دلشون تنگ شده
جین موهای وی رو نوازش کرد : میبرمت عزیزم .. خودم میبرمت پیششون ... تو فقط گریه نکن .. من بخاطر تو هرکاری میکنم




شب شد.
جیمین و جونگ کوک و مامان جونگ کوک دور هم هندونه میخوردن.
جونگ کوک : مامان ... تو از کجا میفهمی کدوم هندونه بهتره؟ من هربار میخرم یا سفیده یا شیرین نیست
مامان کوکی : چند بار بخری درست میشه
رو کرد به جیمین : جیمین .. چرا تو انقد ساکتی؟ چیزی شده؟
جیمین : راستش میخواستم یه پیشنهاد بهتون بدم
جونگ کوک یه گاز از قاچ هندونه ش خورد : چه پیشنهادی؟
جیمین دست جونگ کوک رو گرفت .
جونگ کوک : یااا .. دستم نوچه
جیمین رو کرد به مامان جونگ کوک : بزارین ما با هم ازدواج کنیم
جونگ کوک چشماش از تعجب چشماش گرد شد و به سرفه افتاد.
مامان کوکی هم شوکه شده بود و ابروهاشو بالا انداخت : ا..اما چطوری؟ .. قوانین کره این اجازه رو بهتون نمیده
جیمین : بله همینطوره .. من در این مورد تحقیق کردم .. ما میتونیم بریم آلمان و اونجا ازدواجمونو تایید کنیم
مامان کوکی : ک..ه اینطور...
جیمین : من به زودی دفتر خودمو تو جیجو باز میکنم .. میخوام یه خونه تو همین محله بخرم
با خجالت ادامه داد : یا اگه شما دوست داشته باشین با شما زندگی می کنیم..اون دیگه به نظر شما بستگی داره
جونگ کوک با چشمهای گرد به جیمین نگاه میکرد .
جیمین لبخند زد: البته اینو هم بگم .. لازم نیست الان جواب بدین .. هر دوتون باید فکر کنید .. ولی به نظر من این بهترین راهه
مامان جونگ کوک هم به نشونه ی تایید سرشو تکون داد.




شوگا و جی هوپ و نامجون درحال خوردن شام بودن که زنگ خونه به صدا دراومد.



و مثل همیشه نظر نشه فرامووووووووووووش


نوع مطلب : hold me tight 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Eyelashes ticker
یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 05:26 ق.ظ
It's remarkable in support off me to have a site, which is useful inn
support of myy knowledge. thanks admin
depforce oral strip
شنبه 1 اردیبهشت 1397 12:58 ق.ظ
When someone writes an piece of writing he/she retains tthe image of a user in his/her mind thyat howw a user can be aware of it.
So that's whyy this paragraph is outstdanding.

Thanks!
foot pain after walking
چهارشنبه 21 تیر 1396 01:41 ق.ظ
Wonderful blog! I found it while browsing on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Thank you
Madge
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:49 ق.ظ
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you writing this post plus
the rest of the site is also very good.
dixielandenberger.hatenablog.com
جمعه 22 اردیبهشت 1396 06:19 ب.ظ
Have you ever thought about including a little bit more than just your articles?
I mean, what you say is fundamental and all. However think of if you added some great
images or videos to give your posts more, "pop"! Your
content is excellent but with images and videos, this site could undeniably be one of the best in its niche.
Superb blog!
Fatemeh
پنجشنبه 22 مهر 1395 11:32 ق.ظ
داستانت عااااللیههههههه عاشق جیکوکم مرسیییی
M
سه شنبه 6 مهر 1395 03:28 ق.ظ
اصلا تصمیم حی هوپ تمام پیش بینیام برای این قسمتو بهم ریخت !!!
ارغوان
پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:49 ب.ظ
هیییی همچی داره درست میشه
من عاشقششونم
جیکوووووکممممم
mahsa
پنجشنبه 18 شهریور 1395 06:20 ق.ظ
اقا چرا هنو قسمت اخرو نگزشتی. بابا مردیم از انتظار زود تر بزارش. پیلیز
پاسخ Arezoo_cute : واقعا معذرت میخواااااااام . الان میزارم
Bella_K.C
پنجشنبه 4 شهریور 1395 03:21 ب.ظ
لطفااااااااا قسمت آخرو بزاااررر دیگه! ی قسمته فقط دیگههههه!
SARA
شنبه 30 مرداد 1395 10:49 ب.ظ
چرا وی یهو جو گیر شد ؟
خوب جین میبرتت دیگه !!!
mahsa5
چهارشنبه 27 مرداد 1395 05:45 ب.ظ
ولی من داداشمو به هرکسی نمیدم!!!
پریا
سه شنبه 26 مرداد 1395 05:14 ب.ظ
ووووواااااااایییییییییی
عالی بووووووووووود
سد اندینگ نباشههه
شوگا به جی هوپ برسهه
تیری خیدااا
Bella_K.C
سه شنبه 26 مرداد 1395 04:28 ب.ظ
تموم شد یادت نره فایل پی دی افشو بزاری لطفاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
انقدر من التماس میکنم خیلی نامردی اگه نزاری!!
نگاه کن من چ خواننده خوبیم همیشه نظر میزارم هرروزم ب وبتون سر میزنم همش انتظار میکشم! سعی میکنم کامنتای طوماری بدم!! بزاری واسه دانلود پی دی افشو دیگههه وگرنه قهر میکنم!
Bella_K.C
سه شنبه 26 مرداد 1395 04:26 ب.ظ
حس میکنم پشت در خانواده شوگان!!نه؟؟
Bella_K.C
سه شنبه 26 مرداد 1395 04:25 ب.ظ
بالاخره گذاشتییییییی!
اههههه فقط اگه جی هوپ بره سربازی پس دوسالی نیست! شوگا کناه داره
مامان کوکی چهههههه خوبهههههههههههه
هوراااا ازدواج! باید بگم عروسی؟؟ کوکی عروسه؟؟
ته ته گریه نکننن خودم میبرمت پیش داداشات!
ب جی هوپ حق میدم عاشق تهیونگ شده باشه خیلییی خوبه! جین چرا انقدر حرصش میده و سرب سرش میزاره گوناه داره!!
قسمت بعد رو چقدر باید انتظار بکشم واسش؟؟ چندبار باید سرمو بکوبونم تو دیوار؟؟
راستیییییییی! ام وی شوگا رو دیدی؟؟ عرررررررررررر فوق الععععععععععععااااااااااااادهههههه بود! معنیش خیلیی قشنگ بود!
...
سه شنبه 26 مرداد 1395 01:23 ق.ظ
عالییی بوووووود عاااالی
یعنی پشت در جین و وین

چی میخوان به هم بگن
pantea
دوشنبه 25 مرداد 1395 10:45 ب.ظ
وووووای عالی بود . مامان کوکی هم که زود تائید . خخخخخخخ
Parnia
دوشنبه 25 مرداد 1395 06:15 ب.ظ
Oh my god mamanesh che manteghie
Bah bah v ham dadashash ro mibine be salamati
Thank awli
mahsa
دوشنبه 25 مرداد 1395 06:07 ب.ظ
فوقالعاده است حرف نداره
دستت درد نکنه با این داستانت
negin
دوشنبه 25 مرداد 1395 05:39 ب.ظ
عالی عالی عالی
negin
دوشنبه 25 مرداد 1395 05:39 ب.ظ
عالی عالی عالی
naghmeh
دوشنبه 25 مرداد 1395 02:08 ب.ظ
واااااای عزیزم چیم چیمم
جی هوپی
مرسی گلم
...
دوشنبه 25 مرداد 1395 11:17 ق.ظ
وااااااییی بلاخره قسمت جدید گذاشته شد
خیلی منتظرش بودم
پیشنهاد جیمین...
...
سوگند خانمی
دوشنبه 25 مرداد 1395 09:02 ق.ظ
سلامممممم نفسممممممممممم
خوبی عزیزممممممممم
وبت خیلی خوب بووووووووود خیلی
میخواستم بیای به وب منم سایت سر بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم
می بینمت
Mahya
دوشنبه 25 مرداد 1395 06:55 ق.ظ
خیلی خوففففففف بود این جیمین چرا انقد خوبه اخه
victoriya
دوشنبه 25 مرداد 1395 01:29 ق.ظ
وای عالی بود عالی بود عالی بود عالی بود عاااااااالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر