تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - you shouldn't love me part 1

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

you shouldn't love me part 1

نویسنده :Faezeh
تاریخ:پنجشنبه 28 مرداد 1395-11:07 ب.ظ

سلام سلام..
من فائزم و قراره براتون داستان بنویسم از یونمین.. شوگا و جیمین..
این اولین داستانیه که برای سایتمون نوشتم که اسمش " نباید دوسم داشته باشی"
امیدوارم خوشتون بیاد.. 
لطفا نظر بدید که بدونم باید بازم بنویسم یا نه..
برای خوندن قسمت اول برید به ادامه ی مطلب..
قسمت اول...

از دید شوگا:
بابا گفت امروز باید باهاش برم دادگاه.. اصلا حوصلشو نداشتم.. اه.. اصلا منو چه به این جاها.. باهم رفتیم.. این دعوای بابا سر ارث خانوادگیش تمومی نداره.. این اولین دادگاه بود بعد یه سالی که همش پیگیر کاغذا و مدارک بود.. نشستیم جلوی در اتاق... یهو عموم اومد با پسرش که همراهیش میکرد. بهترین دوستم جیمین.. حالا یه ساله که اصلا همو ندیدیم.. یعنی نذاشتن.. تا بابا دیدشون پاشد رفت سمتشون و همزمان داد میزد: من حقمو ازت میگیرم نامرد... "یقشو گرفت" لعنتی تو برادرم بودی اونوقت...
دستشو گرفتم و سعی کردم دورش کنم.. نگهش داشتم.. نگهبان اومد و بابام با دیدنش یکم اروم شد که صدامون زدن.. اول عمو رفت و بعدشم ما..
اون جلسه باهمه ی دعواها و فریاد های بابام میگذشت.. خسته شده بودم و با اجازه رفتم بیرون.. چند دقیقه ای نبود که نشسته بودم روبروی در اتاق که یهو در باز شد.. جیمین اومد و کنارم نشست رو صندلی.. هیچی نگفتم.. نمیدونستم حق با کیه.. اهمیتی هم برام نداشت.. یهو گفت: خوشگل شدی..
نمیدونستم جوابشو بدم یانه.. دوباره خودش گفت: کاش نمیدیدمت.. 
متعجب نگاش کردم.. منظورش چی بود.. بدونه اینکه نگام کنه گفت: برات مهمه که با بابات اومدی اره؟
بی تفاوت به روبروم خیره شدم و گفتم: نه..
یکم با سکوت گذشت.. خیلی آروم گفت: دلم برات تنگ شده بود..
سرشو انداخت پایین.. دیگه نمیتونستم تحمل کنم پاشدم و بدون اینکه نگاش کنم گفتم: فکر نکنم مهم باشه.. حتی برای خودت
میخواستم هرچه سریعتر برم که یهو دستمو گرفت..
جیمین: شوگا من کاری به دعواهای پدرامون ندارم.. توروخدا باهام سرد رفتار نکن..
- اما تو با پدرت رفتی.. حتی یه بارم نخواستی منو ببینی.. یادت رفته؟؟ همش میومدم خونتون.. همش زنگ میزدم اما تو چی؟؟ هه..
جیمین اروم گفت: پدرم گفته بود میتونه از تو استفاده کنه تا تو دادگاه پیروز بشه.. باید از ما دور میموندی.. اگه تو و بابام درگیر میشدین توهم میوفتادی تو دردسر..
- برام مهم نبود..
جیمین پاشد و روبروم ایستاد و گفت: اما برای پدرت مهمه.. اگه پدرم تورو وارد این قضیه میکرد پدرت برای نجات تو از شکایتش صرف نظر میکرد..
متعجب نگاش کردم و گفتم: پس تو میخوای ما تو این دادگاه پیروز بشیم؟
سرشو انداخت پایین و خیلی آروم گفت: اینجوری میتونم بازم ببینمت..
چشمام گرد شد.. یعنی فقط بخاطر دیدن من میخواد باباش تو این دادگاه شکست بخوره؟؟ اما.. تو فکر بودم که یهو در باز شد و عمو اومد بیرون.. عصبی بود جیمین فورا دستمو ول کرد و رفت سمت پدرش.. عمو رو به من گفت: هه.. تو هم مثل پدرتی.. یه آدم که فقط دنبال مسخره بازیه.. پدربزرگ از آدمای مثله تو و پدرت متنفر بود..
با نفرت تو چشمام خیره شده بود اما من فقط به جیمین نگاهی کردم و بعد سرمو انداختم پایین و بی تفاوت گفتم: پدربزرگ از خودشم متنفر بود..
از کنارش گذشتم و رفتم تو اتاق..
از دید جیمین:
کاش بعد از اینکه دعواها تموم میشد میدیدمش.. کاش انقدرررر سرد نمیدیدمش.. شوگا بی تفاوت رفت تو اتاق اما بابا هر لحظه از شدت عصبانیت قرمزتر میشد..
دستشو گرفتم و گفتم: بابا آروم باش.. 
نگام کرد و با حرص گفت: به اون پسر نزدیک نشو وگرنه میکشمت..
تو چشمام خیره شده بود.. فقط تونستم بگم چشم.. وکیلمون اومد و باهم برگشتیم خونه.. دراز کشیده بودم رو تخت و با خودم حرف میزدم..
- خب خوبه که دانشگاهامون روبروی هم هستن و محوطه ی مشترکی دارن.. چقدررررر موهای خاکستریش بهش میومد.. " یهو از ذوق خندیدم" از فردا میتونم بیشتر ببینمش.. بدونه اینکه کسی بفهمه.. " دوباره خندیدم" 
از دید شوگا:
بابا همه چیزو با جزئیات برا مامان تعریف میکرد.. من ساکت بودم و به حرفای جیمین فکر میکردم.. یهو بابا نگام کرد و گفت: متاسفم پسرم.. نباید با خودم میبردمت.. 
آروم و بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم گفتم: چرا؟؟ عیبی نداره.. اولین جلسه بود. تنهایی براتون سخت بود.. 
آروم گفت: از اینکه جیمینو دیدی.. دلت.. یعنی..
بابا مِن مِن میکرد که مامان گفت: جیمین چی؟؟ منظورت چیه؟؟ اون پسره هم مثل پدرشه.. " به من نگاهی کرد و گفت" ببین شوگا.. خوب گوش کن.. اگه بخوای با اون پسره رابطه ای داشته باشی..
بابا نذاشت مامان ادامه بده و گفت: چی داری میگی؟؟ اون پسر بهترین دوست شوگا بوده.. تنها دوستش.. دیگه نتونستم تحمل کنم و پاشدم.. یه ببخشید زیر لب گفتم و رفتم تو اتاقم و چشمامو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم و فقط بخوابم..
صبح شده بود.. لباسامو پوشیدم و رفتم دانشگاه.. کلاسامو چک کردم.. تو روزای خوبی بود.. بعد از تموم شدنِ کلاسِ صبحم رفتم کافه ی دانشگاه.. گوشه ای ترین میزو انتخاب کردم و نشستم.. کلاس بعدیم یه ساعت دیگه بود.. میتونستم یکم استراحت کنم.. نگامو از قهوم برداشتم و به روبروم خیره شدم.. جیمین میومد سمتم.. این اینجا چیکار میکنه؟؟ منو از کجا پیدا کرده؟؟ نشست روبروم و سلام کرد.. 
- اینجا چیکار میکنی؟
جیمین: من تو دانشگاه روبرویی ثبت نام کردم.. 
هیچی نگفتم و فقط نگاش کردم.. 
جیمینم خیره نگام میکرد.. منم کم نیاوردم و خیره نگاش کردم.. انتظار داشتم مثله همیشه سرشو بندازه پایین و کم بیاره اما همش سرشو کج میکرد به چپ و راست و با لبخند نگام میکرد.. دیگه از نگاهاش عصبی شدم و گفتم: یااااااااااا.. تو چته؟؟ بسه.. 
خندید و گفت: خب بعد مدت ها دیدمت چشمام هنو سیر نشدن..
یهو انگار چیزی یادش اومده باشه کیفشو برداشت و یه جعبه گذاشت رو میز. 
جیمین: ماله توإ..
متعجب جعبه رو برداشتم و بازش کردم.. با دیدنش خشکم زد...

پایان قسمت اول


نوع مطلب : You shouldn't love me 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
без отказа кредит
شنبه 22 اردیبهشت 1397 08:08 ق.ظ
микро займ по телефону украина
онлайн кредиты без фото паспорта
кредит на карту без отказа
гроші онлайн на картку
где взять кредит без отказа
кредит наличными без отказа
кредиты на карту онлайн украина
резинка для растяжки ног
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 02:26 ب.ظ
фітнес резинка купити
резинка спандекс для фітнес
резиновые петли купить украина
купить фитнес резинку
эластичная резинка для фитнеса
How does Achilles tendonitis occur?
شنبه 1 مهر 1396 10:49 ق.ظ
Right away I am going away to do my breakfast, after having my breakfast coming over again to read additional news.
What causes burning pain in Achilles tendon?
جمعه 17 شهریور 1396 11:34 ق.ظ
Hi to every one, it's genuinely a fastidious for
me to go to see this web site, it contains precious Information.
Foot Pain
سه شنبه 3 مرداد 1396 07:54 ب.ظ
Usually I don't learn article on blogs, however I would like to say that
this write-up very forced me to check out and do so! Your writing taste has been amazed me.
Thank you, very great post.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:01 ب.ظ
Whats up this is somewhat of off topic but I was wondering if blogs use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding skills so I wanted to get guidance from someone with experience.
Any help would be enormously appreciated!
M
سه شنبه 6 مهر 1395 04:21 ق.ظ
من از همین قسمت اول عاشق این داستانه شدم عالیه
Bella_K.C
چهارشنبه 31 شهریور 1395 08:30 ب.ظ
واییییییییییییی من یونمین خیلیییییییییییی دوست دارمممم مرسیییییییی
سایه
چهارشنبه 10 شهریور 1395 08:03 ب.ظ
به نظر که داستان خیلی قشنگی میاد مرررررسی
Aynaz
سه شنبه 2 شهریور 1395 08:08 ب.ظ
bah bah yoonmin..man tarafdaresham ziadddd
kimi
یکشنبه 31 مرداد 1395 04:51 ب.ظ
goooooood booood
پاسخ Faezeh : مررررررررسی.. خیلی ممنون
negin
شنبه 30 مرداد 1395 02:22 ب.ظ
عالی
پاسخ Faezeh : خیلی خیلییییی ممنوووون
...
جمعه 29 مرداد 1395 04:31 ب.ظ
شایدم ساعت باشه
پاسخ Faezeh : شاید.. شایدم... حالا ایشالله بزودی معلوم میشه
Mahya
جمعه 29 مرداد 1395 07:05 ق.ظ
اخی ب نظرم داستان قشنگیه اون کادو هم ل احتمال 500درصد یا زنجیره یا دستبند
پاسخ Faezeh : مرسی.. خیلی ممنون که وقت گذاشتی و خوندیش
...
جمعه 29 مرداد 1395 01:23 ق.ظ
واااااااییییی عالییی بودعالللییییییی
یونمین بخیلی خوبه
منتظر قسمت بعدی هستم زود زود بذارش
پاسخ Faezeh : خیلی ممنون.. چشم.. بزودی میذارمش
جمعه 29 مرداد 1395 12:45 ق.ظ
ایول عالی بود.
خسته نباشی
پاسخ Faezeh : خیلی خیلی ممنون.. مرسی
جمعه 29 مرداد 1395 12:26 ق.ظ
اجی میشه کوکیو وی رو هم یه جووووری تو داستانت جا بدییییییی...اخه بنظره من داستان بدونه ویکوک خوندن نداره البته ای نظر منه بقیه رو نمیدونم...حالا اگه تونستییی بزور جاشون بده
پاسخ Faezeh : شاید باورت نشه ولی ویکوک تو داستان حضور دارن نیازی به زور نیس
mahsa5
پنجشنبه 28 مرداد 1395 11:47 ب.ظ
خخخخخ...یونمین ایز مای استایل
پاسخ Faezeh : یونمین عشقه... منم که بدجوری طرفدارشونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر