تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - good days come soon_4

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

good days come soon_4

نویسنده :Asra Dn
تاریخ:دوشنبه 1 شهریور 1395-02:35 ب.ظ

یعنی ظلم از سرو روتون می باره
کمرم تیکه تیکه شد تا اینو نوشتم
این الان باره دومه که دارم این قسمتو آپ میکنم دیگه عینکی شدم
اگه نظرا کم باشه باهاتون قهر میکنم بهتونم نمیگم عشخولی
حالا برید ادومه
قسمت چهارم
صبح ساعت8/5بود که از خواب بیدارشدم...
انقدر این ساعت از صبح بیدارشدم که دیگه عادت کردم
برگشتم یه نگاه به جونگ کوک انداختم یه دستش زیره
بالشت بود و دهنشم باز بود و موهاش تو هوا بود یه 
پاش از تخت افتاده بود پایین یه پاشم ملافه دورش پیچیده
شده بود وشیر فلکشم که باز شده بود(یعنی آب دهنش می ریخت)
و ملافه هم که زیرش گیر کرده بود یه جوری خوابیده بود
که آدم فکر می کرد پنج شیش قرنه که نخوابیده دلم
نیومد بیدارش کنم یه پاشوکه از تخت آویزون بود
آوردم بالا و ملافه خودمو انداختم روش دست و
صورتمو با صابون ژله ایم شستم و مسواک زدم 
رفتم یونیفرممو از کمد درآوردم پوشیدم و رفتم جلوی
آینه و موهامو شونه زدم و دراتاقمو آروم باز کردم 
خواستم برم که دیدم چراغا روشنه رفتم خاموششون کردم 
وکولرم برای کوکی روشن کردم تا خواب بیشتر بهش بچسبه
ورفتم از اتاق بیرون...
داشتم به سمته سلف حرکت می کردم که با یه نفر
محکم برخورد کردمو خوردم زمین دقت که کردم دیدم
خانوم مدیر آشفته روبه روم ایستاده تا منو دید دستشو
گرفت جلوی دهنشو گفت:آه وی متاسفم عزیزم عجله 
داشتم حواسم به اطراف نبود...
دستشو گرفت سمتم تا بلندم کنه دستای ظریف و همیشه
لاک زدشو گرفتمو بلند شدم و لباسامو تکوندم و مرتب کردم 
و موهامو دوباره تو صورتم مرتب ریختم...
مدیر تند تند رفت و منم ایستادم و رفتنشو تماشا می کردم
که دیدم یهو ایستاد و دوباره سریع اومد سمتم ابروهامو
بالا انداختمو نگاش کردم بهم نزدیک شدوگفت:ببینم وی
تو نمیدونی جونگ کوک کجاست؟؟؟
وی:اوووم چرا از دیشب تا حالا پیشه منه!!!
مدیر:اوه واقعا؟؟؟عجب پسره شیطونیه!!!
وی:آره دیشب همه ی ماجرای اتاقشو اینکه چه جوری سراز
اتاق من درآورده رو گفت...
مدیر:اوه وی اون درست مثه خودت زیرک و باهوشه و
پرسنلو اذیت میکنه خودتم اوایل اینجوری بودی...
یه لبخند بهش زدم که ادامه داد:
خب عزیزم ببخشید که دیشب اذیت شدی اتاق کوکی
آمادست از امشب دیگه میره تو اتاقه خودش و اینکه...
اون الان کجاست؟؟؟
وی:اوووم خب تو اتاق من خوابه دیشب خیلی خسته بود
مدیر:اوه آره دیروز روزه اولش بوده و بچه ها یکم 

شیطونی کردن واذیت شده پس اگه داری میری سلف
صبحونه ی اونم بگیر چون مامانش گفت که خیلی سره
غذا حساسه و زیاد می خوره بیا اینم کارته سلفش عزیزم
موفق باشی

تشکر کردمو تعظیم کوتاهی کردم و رفتم سمته سلف 

که دیدم جین و جیمین و نامجون دوره میز همیشگی 

نشستن و مشغوله صحبت کردنن رفتم روی صندلی خالی

کناره نامجون بود نشستم وسلام و صبح بخیر گفتم که

جین گفت:آه ته هیونگ خوب شد که اومدی ما داریم روی

پروژه ی جدید کار می کنیم همونطور که میدونی نزدیکه

مسابقات المپیکه علوم آزمایشگاهی بین دانش آموزای برتریم

وماهم که مثله همیشه عضو گروه شیمیم امسالم باید مثه

هر سال برنده بشیم...

وی:خب موضوع پروژه چیه؟؟؟

جیمین:خون

وی:آیییش حالمو بهم زدین اوله صبح این دیگه چه کوفتیه؟؟

نامجون یقمو گرفت و گفت:این کوفت نیست ماجرای مرگ

و زندگیه...

جیمین:باز حسه بازیگریت بهت غلبه کرد؟ول کن یقه بچه رو

وی:یعنیا آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره خل و چل!!!

جین:دیگه مسخره بازی و بی خیالیو بزارین کنار باید کارارو

تقسیم کنیم بابام امسال منو به جای نامجون مسءوله این

پروژه کرده پس باید خودی از خود نشون بدم...

وی:من نمیدونم عمو چرا توعه نخود مغزه کله آناناسی رو

انتخاب کرده نامجون به این ماهی!!!

جین:چه میدونم عموی جنابعالیه دیگه 

وی:قبل از اینکه عموی من باشه بابای تو بوده

جیمین:آه بس کنید هی عمو عمو عمو عموووو

نامجون:جیمین جدیدا هارشدیا 

جین:فک کنم گشنشه

با این حرفه جین یدفعه یاده جونگ کوک افتادم حتما تا الان

بیدار شده...

با عجله گفتم:بچه ها من باید برم امروز نمیتونم پیشه شما 

صبحونه بخورم بعد ازظهر تو کلاس بسکت میبینمتون...

سریع دویدم سمته آشپزخونه سلفو کارته خودمو جونگ کوکو

نشون دادم و صبحونه هارو گرفتم و بدو بدو رفتم سمته اتاقمو

دستگیره درو گرفتمو چرخوندمش و رفتم تو همزمان بامن کوکی از

دستشویی اومد بیرون...

بهش لبخند زدمو صبحونه‌روگذاشتم رو میز و رفتم سمتش 

صورتش خیس بود حوله رو ازتو کمد برداشتمو دادم بهش

وگفتم:صبح بخیر دانش آموزه متفکر...

بعد از اینکه صورتشو خشک کرد گفت:اومو ببخشید خیلی

خسته بودم ...

موهاشو بهم ریختم و گفتم:میدونم...بیا برات صبحونه

آوردم...

سرشو یکم خم کردو با دیدن صبحونه لبخند روی لبش نشست

وگفت:تو برو من الان میام

رفت یه شونه برداشتو جلوی آینه ایستاد...

کولرو خاموش کردم و برقا رو روشن کردم سلفون روی سینی

صبحونه رو برداشتم و ظرفارو یکی یکی از تو سینی درآوردم و

روی میز چیدم و نشستم که بلافاصله جونگ کوکم اومد و خواست

بشینه که دید صندلی نیست...

جونگ کوک:هیونگ...پس چرا برای من صندلی نذاشتی؟؟؟

یه نگاهی بهش کردم و پشت سرمو خاروندم:اوه اصلا حواسم 

به تو نبود!!!

سریع رفتم صندلی ست میز کامپیوترمو که چرخدار بود آوردم

براش هرکاری می کرد نمی تونست بشینه روش آخه صندلی بلند

بودو تا می یومد بهش برسه و بشینه صندلی چرخ می خورد و 

می افتاد...

آخره سر ایستادم پشته صندلیو از اونجا دستای کوکی رو گرفتم و 

کشوندمش بالا و نشست و خودم رفتم سره جام نشستم

شروع کردم به خوردن که چشمم به کوکی خورد...

دیدم هی خم میشه سمت تستا تا میاد براشون داره صندلی

می چرخه و بهشون نمیرسه و چند بار این اتفاق تکرار شد و

کوکی با حسرت به تستا نگاه می کرد...

از ته دل خندیدمو یه تست برداشتم و‌مربا ریختم روشو

گرفتم سمته کوکی و گفتم:یا کوکیا بیا اینو بگیر بخور

با این حرفم سرشو آورد بالا و با چشمای درشته مشکیش

بهم نگاه کردو تست رو ازدستم گرفت و با ذوق گفت:ممنون ته هیونگ

وی:یا کوکی دوست دارم مثه خانومه کیم وی صدام کنی

جونگ کوک:بله وی 

لبخندی از روی رضایت زدمو آب میومو خوردم...

جونگ کوک:رفتی سلف دوستاتم دیدی؟؟؟

وی:اوه آره داریم سره یه پروژه کار می کنیم

جونگ کوک:پو...پو...پوژ...

وی:پروژه

جونگ کوک:خب همینی که الان گفتی یعنی چی؟؟؟

وی:یعنی هممون با هم روی یه موضوع فکر می کنیم و

یا یه چیزی می سازیم یا شرح می دیم

جونگ کوک:شرح؟؟؟

وی:اوه بیخیال کوکی

جونگ کوک:وی؟؟؟

وی:بله جونگ کوک؟؟؟

جونگ کوک :میشه ازت یه خواهشی بکنم؟؟؟

آهای زرنگا نظر یادتون نره


نوع مطلب : Good days come soon 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://pennikorba.weebly.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:16 ب.ظ
We are a group of volunteers and opening a brand new scheme in our community.
Your web site offered us with valuable info to work on. You have performed an impressive task and our entire
group shall be thankful to you.
Foot Issues
سه شنبه 3 مرداد 1396 07:55 ب.ظ
Right away I am going away to do my breakfast, once having my breakfast coming again to read additional news.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:24 ب.ظ
Remarkable things here. I am very glad to peer your article.
Thank you so much and I'm taking a look ahead to contact you.
Will you please drop me a mail?
samin
پنجشنبه 21 بهمن 1395 02:59 ب.ظ
sohaii
جمعه 7 آبان 1395 11:07 ق.ظ
هههههه کوکی کوچووولوووو وی چ مهربوونه اینجا ویو این کارا!؟ بعیددهههه
پاسخ Asra Dn : چرا؟؟؟وی به این مهربونی
M
دوشنبه 3 آبان 1395 05:21 ق.ظ
من به شخصه میخوام کوکی رو توی این داستان بخورم
پاسخ Asra Dn : منم
سایه
دوشنبه 15 شهریور 1395 04:16 ب.ظ
مرسی خیلی قشنگه
پاسخ Asra Dn : فدات
kimi
چهارشنبه 3 شهریور 1395 01:37 ق.ظ
good
پاسخ Asra Dn :
Aynaz
سه شنبه 2 شهریور 1395 08:06 ب.ظ
vkook k jaye khodesh
ehsas mikonam jin asheqe ve o jiminam asheqe kookie
eyvay che shavad in fic
fighting Asra
پاسخ Asra Dn : نمیدونم شاید
فایتینگ آیناز جونم
negin
سه شنبه 2 شهریور 1395 07:36 ب.ظ
عرررر چقد خوبه من ویكوك دوست
پاسخ Asra Dn : منم ویکوک دوست
ممنون عشخولم
Parnia
سه شنبه 2 شهریور 1395 07:00 ق.ظ
Che khaheshi ?konjkav shodam
Tanks
پاسخ Asra Dn : حالا صبر کن تا چهارشنبه میفهمی
قابلتو نداره عشخولم
Mahya
سه شنبه 2 شهریور 1395 05:30 ق.ظ
چقد کوتاه چقد کم ی صبونه خوردن ک انقد کش دادن نداره
پاسخ Asra Dn : داستان کوتاه بود؟خواهره من کمره آدم میشکنه تا تایپ کنه
بی انصافی نکن دیگه
خب اینا دوست داشتن کشش بدن
سارایی
دوشنبه 1 شهریور 1395 10:21 ب.ظ
اخیییییییی اینا خیلی بچن کوکی نمیدونه بروژه چیه!!اخییییییی من منتظر صحنه ی عاشقیش هستم
پاسخ Asra Dn : آره حالا همچین بزرگ بشن که همه چیز بفهمن
علی
دوشنبه 1 شهریور 1395 10:14 ب.ظ
منم منتظرم ببینم کوکی چی میگه هاهاها حالا خوبه چیز مهمی نباشه هممون بخندیم
دستتون درد نکنه خانومی
پاسخ Asra Dn : خدا کنه شما بخندی من همش به کوکی میگم خواهش کنه
خواهش میکنم قابلداره شما نیست
ارتان
دوشنبه 1 شهریور 1395 10:07 ب.ظ
اههه عینکی شدنتو تبریک میگم !!به جمع ما خوش اومدی خخخخخاین قسمت 20 بود
پاسخ Asra Dn : نه بابا عینکی نشدم خواستم جو بدم دلتون برام بسوزه
ممنون که نظر گذاشتی
ندا
دوشنبه 1 شهریور 1395 10:05 ب.ظ
o3o


خخخ شیر فلکه !!اینهو من صبحا بیدار میشم راستی خسته نباشی!
پاسخ Asra Dn : سلامت باشی عزیزم بازم به شما که یه خسته نباشی گفتی
این شیر فلکه رو مامانم بهم یاد داد
هستی
دوشنبه 1 شهریور 1395 09:58 ب.ظ
شلام بابا این وی شبیه بابا هاس هی زرت میره کولر خاموش میکنه نمیگه شاید کوکی گرمشه خخخخخ
پاسخ Asra Dn : شلام عشخولم
درست برعکسه بابای منه البته ما به خاطر آب و هوای گرمه آبادانه
که شانس آوردیم
parisa
دوشنبه 1 شهریور 1395 07:43 ب.ظ
داره جالب میشه
منتظره قسمت بعد هستم
پاسخ Asra Dn : حتما منتظر باش عزیزم ماجراهای جالبی در راه
بهار
دوشنبه 1 شهریور 1395 06:45 ب.ظ
جالبه مگه نه ؟
وبتو میگم.
ولی یکم باید بهش برسی
خوبه ولی بیشتر مطلب بذار با سپاس
پاسخ Asra Dn : عزیزم این وب کلی نویسنده داره و مدیر سایت
همه ی فیکارو آپ نمیکنه با خوده مدیر ارتباط برقرار
کنید
شهره
دوشنبه 1 شهریور 1395 06:06 ب.ظ
یعنی کوکی چه خواهشی میکنه؟؟؟
زود آپش کن ببینیم ماجرا چیه
پاسخ Asra Dn : خواهشه کوکی چه مهم شده
چشم موقعش برسه حتما آپ میکنم
mina
دوشنبه 1 شهریور 1395 06:04 ب.ظ
عالی بود عزیزم
اینا چقدر متفکرنا
پاسخ Asra Dn : خواهش عشخوله من
آره فداشون بشم خیلی باهوشن
maryam
دوشنبه 1 شهریور 1395 05:32 ب.ظ
الهی فدای وی بشم که انقدر فداکاره
جیگرم
پاسخ Asra Dn : آره خیلی فداکاره بچم عاشقشم
...
دوشنبه 1 شهریور 1395 04:35 ب.ظ
وای فدای کوکی بشم من الهی
خیلی هیجان دارم بدونم چه خواهشی داره
پاسخ Asra Dn : خدا نکنه عزیزم شماها فدا اینو اون بشین کی فیکه منه بد بختو بخونه
تا چهارشنبه صبر کن
الهام
دوشنبه 1 شهریور 1395 04:28 ب.ظ
وای خدای من جین و وی باهم پسرعمو هستن؟؟؟
چه خوب عالیه
فیکتو میدوستم اسرا جون
پاسخ Asra Dn : بله کیم سوک جین و کیم ته هیونگ پسرعموهای خوشگل و باهوش
منم شمارو میدوستم الی جون
زهرا
دوشنبه 1 شهریور 1395 04:27 ب.ظ
جین چه ملوسه
ولی انگاری وی خیلی مغروره نه؟
پاسخ Asra Dn : خیلی ملوسه
آره تقریبا احساساتشو بروز نمیده
اری
دوشنبه 1 شهریور 1395 03:45 ب.ظ
سللللللللللااااااااااام بلاخره اولین نفر شدم نظر بدم خخخخخخ !جونکوک چه خواهشی داره از وی من که در بدن خو نمیگنجم asra جوووون فایتینگ
پاسخ Asra Dn : سلام عزیزه دلم آفرین به تو اری جونم
فایتینگ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر