تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - you shouldn't love me part3

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

you shouldn't love me part3

نویسنده :Faezeh
تاریخ:سه شنبه 2 شهریور 1395-01:04 ب.ظ

سلام سلام....
من اومدم با قسمت سوم.. 
امیدوارم خوشتون بیاد...
به نام خدا..

قسمت سوم...

از دید شوگا:
بابا بهم اصرار کرد اما من واقعا نمیتونستم و دیگه نمیخواستم.. رفتم تو اتاقم.. یاد حرفایی که به جیمین زدم افتادم.. همش چرت بود.. من ازش متنفرم؟؟ اخه اینا چی بود گفتم.. لباسامو پوشیدم و رفتیم همون جای همیشگی.. کنار خونشون..
جایی که پاتوق همیشگیم بود.. اما هیچکس نمیدونست.. هروقت حالم بد بود میومدم اینجا.. تو تاریکیه کوچه به خونشون خیره میشدم.. باهاش حرف میزدم و میرفتم..
به خونشون خیره شده بودم و تکیه دادم به دیوار و آروم حرف میزدم..
- جیمین... متاسفم.. من همه ی این مدت با موسیقی زندگی کردم.. وقتی بودی به راحتی اهنگ میساختم و همه خوششون میومد.. اما.. از وقتی رفتی.. " سرمو انداختم پایین " موسیقی برای من مرد.. موسیقیه من تویی.. جیمین باید باشی.. "تو یه لحظه چشمام پر از اشک شد" همه ی این مدت سعی کردم با نبودت کنار بیام.. سعی کردم زندگیمو عادی پیش ببرم اما نشد..
دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه.. دستمو گذاشتم رو دهنم و نشستم رو زمین.. 
نمیدونم چقدر اونجا نشستم...  آروم شده بودم.. پاشدم و برگشتم خونه.. 
صبح بیدار شدم اما حالم همچنان خیلی بد بود.. داشتم صبحونه میخوردم..
بابا: شوگا.. من امروز دادگاه دارم.. میشه تو مدارک کاریمو ببری دفترم؟
- باشه بابا.. چشم.
مامان: تنها نمیتونی بری.. شوگارو با خودت ببر..
بابا: نه.. وکیل میاد باهم میریم..
مامان: اما تو...
بابا: گفتم که.. نه..
مامان دیگه چیزی نگفت.. منم که فقط به لیوان قهوم خیره بودم و مسیر بخاراشو با چشم دنبال میکردم.. مدارکو از بابا گرفتم و بردم دفترش بعدش برگشتم خونه و رو تختم دراز کشیدم و خیره شدم به سقف..
از دید جیمین:
-بابا من باهاتون نمیام..
بابا نگام کرد و با تاکید و اخم گفت: باید بیای..
دیگه حرفی نزدم.. نتونستم چیزی بگم.. باهم رفتیم. از دور عمو رو دیدم که با وکیلش نشسته بود.. یعنی شوگا نیومده؟ نکنه فقط بخاطر اینکه منو نبینه نیومده.. بابا نگام کرد و گفت: تو بیرون منتظر باش.. 
عمو بهم لبخند زد و پشت سر بابا رفت تو اتاق اما یه ثانیه قبل از رفتنش تو اتاق اون لبخند با یه اخم و چهره ی عصبانی عوض شد.
یکم نشستم اما داشتم دیوونه میشدم دیگه نمیتونستم تحمل کنم..
پاشدم و رفتم.. تو راه همش حرفامو مرور میکردم که باید چی بهش بگم.. رسیدم به حصار چوبیه پشت خونشون.. خونشون وسط یه باغ بود تقریبا بیرون از شهر.. گوشیمو برداشتم و به اسمش تو لیسته شماره هام خیره شدم این یه سال کارم همین بود.. نفس عمیقی کشیدم و تماس گرفتم..
بوق.. بوق.. بوق.. 
شوگا: الو؟
- بیا پایین. کنار حصار چوبیه پشت خونه..
زود قطع کردم چون میترسیدم بگه نه.. اومد کنار پنجره و با دیدنم چشماش گرد شد و چند قدمی رفت عقب.. بعد چند دقیقه اومد.. از رو حصار پریدم تو باغ.. تو چشماش خیره شدم و گفتم: تو..
سریع دستشو گذاشت رو دهنم و منو کشید پشت درخت بزرگ سیب که بخاطر بزرگیش و حجم زیاد میوه هاش خم شده بود رو زمین.. انقد بزرگ بود که بتونه به راحتی پنهونمون کنه.. دستش رو دهنم بود و فاصله ای بینمون نبود..
از دید شوگا:
حواسم به پشت سرش بود.. اخه اونکه میدونست مامان همش تو باغه.. همونی شد که فکرشو میکردم.. مامانو دیدم که داشت میومد.. 
جیمین: تو...
دستمو گذاشتم رو دهنش و کشیدمش پشت درخت و چسبوندمش به خودم.. یکم گذشت که احساس کردم...
پایان قسمت سوم.. 

نظراتونم عشقه.. مرسی از کسایی که وقت میذارن و نظر میدن.. عاشقتونم


نوع مطلب : You shouldn't love me 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you have an operation to make you taller?
شنبه 1 مهر 1396 02:54 ب.ظ
certainly like your website however you need to take a look at the spelling
on several of your posts. A number of them are rife with spelling problems and I find it very bothersome to tell the
truth nevertheless I'll definitely come again again.
What causes the heels of your feet to burn?
دوشنبه 27 شهریور 1396 06:38 ق.ظ
Hi just wanted to give you a quick heads up and let you
know a few of the pictures aren't loading correctly.

I'm not sure why but I think its a linking issue.
I've tried it in two different browsers and both show the same results.
How do you strengthen your Achilles tendon?
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:47 ق.ظ
Ahaa, its good discussion concerning this post at this
place at this weblog, I have read all that, so now me also commenting here.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 04:14 ق.ظ
Thanks for finally writing about >The Biggest Bts FanFiction - you
shouldn't love me part3 <Liked it!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:53 ب.ظ
Great post. I was checking continuously this blog and I am
impressed! Very helpful info specifically the last part :) I care for such information a lot.

I was seeking this particular information for a very long
time. Thank you and best of luck.
M
سه شنبه 6 مهر 1395 04:36 ق.ظ
چرا همه ی نویسنده ها جای حساس که میرسه داستانو تموم میکنن ؟؟؟ عالی بود ممنونم
Bella_K.C
چهارشنبه 31 شهریور 1395 08:38 ب.ظ
چقدر پسرای ب حرف گوش کنین خیلی ب حرف باباهاشون گوش میدن هردوشون! -__-
جیمین عالیه!
سایه
چهارشنبه 10 شهریور 1395 08:12 ب.ظ
خیلی قشنگه
니너
چهارشنبه 3 شهریور 1395 11:54 ب.ظ
فائز جووونم عالی بود به تلاشت ادامه بده
پاسخ Faezeh : مررررررررررسی
Mahya
چهارشنبه 3 شهریور 1395 06:55 ق.ظ
جییییییییییغغغغغغغ
پاسخ Faezeh : منم جییییییییییییییییع
kimi
چهارشنبه 3 شهریور 1395 02:44 ق.ظ
اینقدر خوابم میاد که به جای ادامه مطلب دوساعت داشتم سلام سلام رو میزدم
پاسخ Faezeh : سلام سلام
mahsa5
سه شنبه 2 شهریور 1395 11:49 ب.ظ
اااااااااددددداااااامهههههههم
پاسخ Faezeh : جمعه ادامشو میذارم
negin
سه شنبه 2 شهریور 1395 08:38 ب.ظ
عالی عالی عالی عالی عالی
پاسخ Faezeh : خیلی خیلی خیلی مممممممممممممممممنون
Aynaz
سه شنبه 2 شهریور 1395 08:21 ب.ظ
?chera jimin inqad babayie
jimin ba un obohat behesh nemiad az babash inqad betarse
akhii YoonMin sahne akharesho dus daram bedunam chi mishe
پاسخ Faezeh : مرسی وقت... مرسی نظر
...
سه شنبه 2 شهریور 1395 06:12 ب.ظ
عاااااالیییی
من ادامشو میخواااام
پاسخ Faezeh : مرررررررسی
چشم جمعه
سوگند خانمی
سه شنبه 2 شهریور 1395 01:45 ب.ظ
سلامممممم نفسممممممممممم
خوبی عزیزممممممممم
وبت خیلی خوب بووووووووود خیلی
میخواستم بیای به وب منم سایت سر بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم
می بینمت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر