تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - true love 9

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

true love 9

نویسنده :AYNAZ K.T.H(V.F.S.S)
تاریخ:سه شنبه 2 شهریور 1395-03:53 ب.ظ


قسمت نه:
وی:
جی هوپ دستمو گرفته بود و منو همچنان دنبال خودش میکشید اینقدر تند تند راه میرفتیم ک نفس نداشتم ازش بپرسم چی شده !
ب چهرش خیره شدم از چشماش نگرانی میریخت و مصمم تر از همیشه بود!!
بالاخره بعد مدتی ناگهان ایستاد و منو سمت خودش برگردوند!
برای چند لحظه فقط ب چشمام خیره شد و :به این خدمتکارت خیلی اعتماد داری؟
با تعجب بهش خیره شدم :چی؟کی؟جین؟
جی هوپ سرشو تکون داد و منم در عین حال ک گیج میزدم تاعیدش کردم :فک کنم آره!
جی هوپ :پس برات مهم نیست خراب یا منحرف باشه!
ابروهامو کج کردم :چی میگی؟
جی هوپ :یکی بد تر از خودت!
من :منظووورت چییییه مممن چیم بده؟؟؟؟
جی هوپ شونه هامو محکم فشار داد :من الان جدیم!
دیگه کم کم داشتم نگران می شدم جی هوپ در مورد چی حرف میزد!
سعی کردم کنترلمو حفظ کنم و مثل یه آدم بی تفاوت ک براش این چیزا مهم نیستن حرف بزنم :نه مهم نیست!!
جی هوپ دستمو گرفت و دوباره منو دنبال خودش کشید!!!
ولی اینبار!!!!
وقتی ب خودم اومدم...
با یه صحنه متفاوت روبرو شدم!!!
یه صحنه ک برای چند لحظه قلبمو لرزوند!!!
جی هوپ دستامو ول کرد و جلو تر رفت ولی من سر جام خشکم زده بودو فقط ب روبروم ب اون نفر خیره شده بودم!!!
با چشمایی درشت ب صحنه روبرم خیره شده بودم نمیدونم چرا حس کردم  الانه ک اشک هام سرازیر شن!!!!
ناراحت بودم و عصبی کم مونده بود منفجر شم!!
ناگهان احساس کردم بهم خیانت شده خرد شدم حس های زیادی داشتم حتی نفرت؟فقط برای چی؟!


لبمو گزیدم و با دستم موهامو بهم زدم ،،ب بغضم غلبه کردم،، آهسته زیر لب زمزمه کردم :ج.ین!؟
هردوشون هم جین و هم رپ مان ک در حال بوسیدن هم بودن ب سمت من برگشتن!!!
جین با دیدن من تعجب کرد و زود از رپ مانستر فاصله گرفت!!
رپ مان هم چیزی نگفت و زود اونجا رو ترک کرد!
جین نزدیکم شد :آقای...
دستمو رو لبش فشردم:چیزی نگو فقط  بهتره تمومش کنی!
ابروهامو خم کردم و سعی کردم از داخلم با خبر نشه!!!
و برگشتم وخیلی زود از بقیه فاصله گرفتم!!
خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم از اینکه اون چطور میتونه اون چطور تونست چطور با من اون این کار رپ مان این کارا !!!! مغزم داشت منفجر میشد!! الان این یعنی چی یعنی اون دوتا گوه ب هم علاقه دارن!!!؟؟
چرا از اول بهم نگفته بود اصلا چرا نگفته بود اون گوهو میشناسه ؟؟
و بد تر از همه!!!چرا من الان اینقدر عصبیم؟؟؟؟؟
-----------------------------
جین:
جلیقمو رو تخت پرت کردم....
رو تختم نشستم و دستامو رو سرم گذاشتم :خراب کردی ریدی جین میفهمی ریدی!!!
چشمام خیس شده بودن حالم از خودم بهم میخورد همش نگران بودم ک نکنه ناراحت شده باشه!
دستامو از سرم کشیدم و رو چشمام فشردم واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم؟!
رو تختم دراز کشیدم دستمو دراز کردم و گوشی مو برداشتم...
برای چند لحظه ب صفحه گوشیم خیره شدم فقط ی پیام....
بالاخره پیامو باز کردم ولی طرف کسی ک میخواستم نبود رپ مان :(شرمنده) 
گوشیو گوشه تختم پرت کردم پس چرا بهم زنگ نمیزنه یا حداقل یه پیام!!!
همینطور منتظر بودم یه ساعت دوساعت  تا اینکه به هفت ساعت کشید!
از جام بلند شدم دیگه تحملم سر کشیده بود!
جلیقمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون...
شب بود و آسمون تاریک و من با روشنایی گوشیم مسیرمو پیدا میکردم!
ب درخت وی رسیدم!سرمو بلند کردم تا خونشو خوب ببینم!
چراغا هنوز روشن بودن....
از پله ها بالا رفتم و حالا درست جلو در خونش بودم!


دستمو مشت کردم نه برای در زدن بلکه برای کنترل احساساتم!
می ترسیدم دستمو بلند کنم و ب اون در لعنتی ضربه بزنم!
ولی من برا همین اینجا اومدم....
نفس عمیقی کشیدم و دستمو ب سمت تخته چوبی روبروم بلند کردم....
و بالاخره چند بار ب در ضربه زدم....
هیچ جوابی نشنیدم....
اینبار مصمم تر و محکم تر ضربه زدم....
بالاخره ی صدا هایی اومد و بعد دقایقی در باز شد...
وی در چهار چوب در با چهره ای درب و داغون شد!!
دهنم باز مونده بود نمیدونم ولی حس میکردم از این کارم ناراضیه!!
کمی خم شدم :میتونم باهاتون حرف بزنم...
سرشو تکون داد:چرا باید با من حرف بزنی؟
لبمو آروم گزیدم :من بابت کارم متاسفم میدونم این کار ب عنوان خدمتکار خاندان شما واقعا کار زشتیه...
نذاشت ادامه بدم چشاشو بست و خیلی عصبی و جدی حرفشو زد :برا من مهم نیس تو هرچقدرم بخوای میتونی ب این کثافت کاریات ادامه بدی ولی...
چشماشو باز کرد :نه تا وقتی کنار منی پس تو میتونی از کار کردن برا من خلاص شی و ب کارای دیگت ادامه بدی!
از تصمیمش متعجب شدم احساس کردم شکاف عظیمی رو قلبم ب وجود اومده !!
اما حق با اون بود من لیاقت خدمت ب وی رو نداشتم!
سرمو پایین انداختم موهام رو چشمام ریخته بودن ،، آروم لبمو تکون دادم :حق با شماست..
وی در حالی ک درو می بست:خوشحال باش حالا آزادی!!!
و در کاملا بسته شد!!
تو دلم ب خودم لعنت می فرستادم کاش حداقل دلیل کارم با رپ مانو میپرسید!
ولی حالا دیره خراب کردم من لیاقت کنارش بودنو ندارم!
پس برگشتم و ب سمت محل اقامت خودم قدم برداشتم!!
...................................................
وی:
زود درو بستم و پشتش نشستم....
زانو هامو تو شکمم جمع کردم و سرمو بین زانو هام گذاشتم،،،
این قدر ناراحت بودم ک کم مونده بود گریه کنم اما من واقعا چمه؟
چرا ناراحتم چرا برام مهمه چرا نمیخواستم اون بره؟؟چرا قلبم بی قراره؟
حالم بد بود برا هیچ کدوم از سوالام جوابی نداشتم و بیشتر از همه نگران بودم!
نگران اینکه ک از الان دیگه جین خدمتکارم نیست !
نگران اینکه اگه اون نباشه چی کار باید بکنم ؟!
یجور وابستگی شاید باعث میشه نگران باشم و عاجز!!!
.......فردا صبح:.......
چشمامو آروم باز کردم انگار همینجا پشت در خوابم برده بود!
به هر زحمتی بود از جام بلند شدم هنوزم خوابم میومد!انگار دیشب خوب نخوبیده بودم!!
کمرم درد میکرد و پاهام تکون نمیخوردن کلا بگم حالم زیاد خوب نبود !
خودمو لنگون لنگون ب تختم رسوندم باید حاضر میشدم امروز قرار بود برا تحقیق دوباره بریم جنگل !
پس لباسامو از داخل کشو برداشتم و آهسته شروع کردم ب عوض کردن لباسام!

 --------تو جنگل:----------
اینبار من و شوگا هم گروه بودیم و باز هم جین و رپ مان!!
چشمم فقط رو صورت بی ریختشون زوم بود!کثافتا!
کمی جلو رفتم و خطاب ب جی هوپ :پ کی جدا میشیم...
جی هوپ هنوز جوابمو نداده بود ک جین صداشو برد بالا :حالا وقتشه جدا شیم...
من موندم این عنتر ک حالا بادیگاردم نیس چرا گورشو گم نمیکنه !؟
خلاصه همراه شوگا ب ی طرف دیگه جنگل رفتیم...
همینطور حرکت میکردیم شوگا هر از گاهی خم میشد و چند تا نمونه برمیداشت ولی من نه حواسم یه جای دیگه بود!
یه جا پیش دوتا عنتررر دیوث دیو صفت اسطراخ!!!!!!
من الان موندم اون دوتا ک الان تنهان-جین و رپ مان- چه گوهی دارن میخورن!؟وای ب حالشون چیزی با خودشون نیارن زنده زنده خوردشون میکنم بی لیاقتارو!منحرفا حتما الان گوشه ای برای خودشون صفا صیفتی میکنن بیشعورای چیییییز!!
همینطور تو افکار خودم غوته ور بودم ک دستی اومد و افکارمو پاره کرد!
چشمامو چند بار باز و بسته کردم و ب شوگا خیره شدم:چیه؟
شوگا دس ب کمر:هوا رو ببین تو اصلا هیچ کاری نکردی؟
کمی فکر کردم راس میگفت من اصلا نمونه ای پیدا نکردم!!
دهنمو باز کردم و خواستم ی چیز بپرونم که!!!
صدایی از پشت بوته ها مانعم شد..
هردو با ترس و پاهایی لرزون ب سمت صدا برگشتیم و...
بدون هیچ حرکت اضافی....
الفررررررررررررررررررررررررررررار!!
دقیقا ی یوز پلنگم پشتمون بود که...



یوهاها خوشم میاد تو کف میمونین
خوش بختانه طرفدار این فیک زیاده و زیاد نمیخوام زر بزنم فقط
آهای شما که این همه وقتتو میزاری میشینی 28دقیقه اینو میخونی یه کامنت بزار اونم 1-2 دقیقه باهم میشه 30 دقیقه رند رند
ببینم چیکار میکنید


نوع مطلب : true love 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you get taller in a day?
شنبه 1 مهر 1396 02:42 ب.ظ
Very good post! We are linking to this great article on our site.
Keep up the good writing.
feet complaints
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:37 ق.ظ
Excellent blog here! Also your web site loads up very fast!
What host are you using? Can I get your affiliate link to
your host? I wish my website loaded up as quickly as yours lol
How do you strengthen your Achilles tendon?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:53 ق.ظ
Hi there, I discovered your blog by the use of Google at the same time as looking for a related matter, your web
site got here up, it seems great. I've bookmarked it in my google bookmarks.

Hi there, simply became alert to your weblog thru Google, and
located that it is really informative. I am going to be careful for brussels.

I'll be grateful if you happen to proceed this in future.
Numerous folks will probably be benefited from your writing.

Cheers!
terryhorne.weebly.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:19 ب.ظ
Hey there, You have done a great job. I'll definitely
digg it and personally suggest to my friends.
I am sure they will be benefited from this website.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 10:05 ق.ظ
Hi there, for all time i used to check webpage posts here early in the morning, because i
love to find out more and more.
samin
پنجشنبه 21 بهمن 1395 10:10 ب.ظ
خدایی زودبزاربقیشوولی جریان بوسشون چی بودكه جین دوست داشت وی بفهمشولی یوزه خیلی باحال بود
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : chashm sai mkonam zud b zud bzrm
are
‏@‏little_fatima1998
چهارشنبه 20 بهمن 1395 02:07 ق.ظ
T_T‏ خدایا قضیه چیه؟ ‏
اینا چیکار دارن میکنن؟ ‏T_T
من سرمو ب کدوم دیوار بکوبم عاخه؟؟؟؟
T_T
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : TaeJin
m
چهارشنبه 29 دی 1395 02:08 ب.ظ
یوزپلنگگگگ
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
سه شنبه 28 دی 1395 12:32 ق.ظ
عرررررررررررر یوووز پلنگگگگگگگگ الان جین میاد نجاتش میده من میدونممم
اوووخی وی نارت شدددد نامجونم ولی ریله عاااانامجون ایز ریلللل نامجون دوووووس
تهجینم دوس
فایتینگگگگ
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
mahsa
سه شنبه 13 مهر 1395 04:59 ق.ظ
اقا زوتر بقیش رو بزار چرا این همه دیر اپ میکنی
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : Emsal tain reshtast
Darkam kon khob...emtehan tizhushan nmoone hm darm
Mahsa
چهارشنبه 10 شهریور 1395 05:53 ق.ظ
دلم برا وی سوخت. اخی گوگولی
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : che balaha ke saresh nmiad
L.m
شنبه 6 شهریور 1395 10:55 ب.ظ
Vaaaaay awliiii bid
Bichare v delam barash kabab shod
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
سارایی
سه شنبه 2 شهریور 1395 11:52 ب.ظ
شلام عالی بود بیچاره وی داغون شد
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : Slm mrC
Re bacham shans nadare
victoriya
سه شنبه 2 شهریور 1395 11:45 ب.ظ
الهی من تیکه تیکه وی بشم که انقدر بی چارست
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : Heqq V badshanse enqaaaad
negin
سه شنبه 2 شهریور 1395 08:49 ب.ظ
عالی بود لطفا زود تر ادامشو بزار
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : mamnun babate nazaratet
ba tavajjoh be barnameye haftegi gozshte mishe
...
سه شنبه 2 شهریور 1395 06:37 ب.ظ
خیلی منتظر بودم که داستان اپ بشه
عالی بود منتظر ادامش هستم لطفا زودتر بذارین
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : mrC aZzm be revale barnameye haftegi mizarim dg omidavaram
...
سه شنبه 2 شهریور 1395 06:29 ب.ظ
واییییییییی
ااااااییی وااااییییی وای چیکار کنم
وای اونا میخوان چیکار کنن
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : V bachamo mazloom gir avordan hamash bala saresh miaran
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر