تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - !!!!!Excuse me

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

!!!!!Excuse me

نویسنده :mahsa gh
تاریخ:سه شنبه 2 شهریور 1395-11:15 ب.ظ

نویسنده ی زوروام

این وانشات به مناسبته موزیک ویدیو هایه شوگاست...فقط میخواستم یه نکته ای رودر مورد این وانشات بهتون بگم...شاید تعجب کنین ولیخوب به نظرم نکته ی جالبیه در مورد وامپایرا نکته:اگه یه وامپایر مذکر با همجنس خودش ازدواج کنه میتونه صاحب فرزندشه!این بچه در عرض یک "ماه رشد میکنه و به دنیا میاد...اگه یه وامپایر باهمجنس خودش که خون آشام نیست ازدواج کنه اونم
"میتونه باردار شه اما مدت بارداری شو نمی دونم...واسه همین،همون نه ماه تخمین میزنیم
:جیمین
موهاشو گرفتم...با مو بلندش کردم و سیلی محکمی تو گوشش زدم...بی هوش شد!!!انداختمش رو تخت
...و رفتم بیرون در اتاقو قفل کردمو رفتم تو اتاقم
روی تخت دراز کشیدم و ساعدموگذاشتم روی چشمام...یاد کذایی افتادم...بد ترین روز...زندگیم
** فلش بک
اون روز زودتر از همیشه به خونه برگشته بودم..آخه پرواز امروز کنسل شده بود...بله من کاپیتان پارک
جیمین هستم...در خونه رو وا کردم و واردش شدم...وضعیت مالی خوبی داشتیم...درسته منو عشقم
باهم...البته با بچه ی تویه راهمون...حس خیلی خوبی بود...فکرشو بکنید توی اون بدن خوش فرم و
سکسی یه بچه ی بانمک خودشو جاکردهپله هارو دوتایکی طی کردمو رسیدم به اتاق خواب...درشو وا کردم...نبود!!!یعنی کجا رفته بود؟؟؟باعصبانیت بقیه ی اتاقارو گشتم اون میدونست وقتی میخواد بره بیرون حتما باید یه یادداشت بزاره...اما
...هیچ یادداشتی نبود...این آخرین در بود...بازش کردمواول فکر کردم اشتباه دیدم ولی خوب که دقت کردم نه اشتباه نبود عشقم داشت اونو میبوسید...یکی ازبهترین دوستامو... مینگیو(عضو seventin) دستاشو رو کمرش میکشید و لباشو میبوسیدو میمکید کاری
که همیشه من براش انجام میدادم...اما حالا یه نفر دیگه روبه جای من بغل کرده بود...مینگیو اول متوجه
ی من شد و بلند شد...اونم با خودش بلند کرد...واقعا که خیلی بیشرم بودن!!بدون اینکه به قیافه ی شوگا...نگاه کنم به مینگیو چشم دوختمقبل از اینکه عکس العملی نشون بدم مینگیو دستشو گرفت و باهم از خونه رفتن...من موندم یه غرورخرد شده...دلم میخواست گریه کنم ولی یه حسی مانع ی اینکار میشد...بعد از حدود نیم ساعت صدایپاش اومد...بلند شدم و دوباره وایسادم... میدونستم الان مردمک چشمام کاملا سرخه...حتی اوندندونای تیزم حس میکردم...ولی اصلا واسم مهم نبود چه اهمیتی داشت که عشقم جلوی چشمام بهمخیانت کرده و حالا با پررویی تمام برگشته پیشم...به سمتش برگشتم و نیشخندی به قیافه ی ترسیده و
متعجبش زدم...دستمو بردم بالا و محکم کوبیدم تو دهنش...افتاد رو زمین...منم از خدا خواسته با لگدمیکوبیدم تو پهلو وشکمش...وای که چقدر شنیدن صدای زجه هاش اون لحظه برام شیرین و لذت بخشبود...(شوهرمو کشت-__-)ظرف پنج دقیقه بیهوش شد البته اگه اون بچه داخل شکمش نبود ظرف دهدقیقه بیهوش میشد...وایساببینم...بچه؟؟؟؟...سریع زنگ زدم به دکتر خانوادگیمون...با همسرش اومدهبود...البته هروقت میومدن اینجا فقط اینجارو روی سرشون میزاشتن ولی خوب اینبار بحث یه چیز
دیگه بود...اومدن اونا همانا غرغراشون سر منه بد بخت همانا...اصلا نمیدونم به اونا چه ربطی داشت؟
بچم از بین رفته بود...حال یونگی خوب بود...ولی به طرز وحشتناکی از من میترسید...توی این گیروداراز مشاورم شنیدم که مینگیو میخواد بره یه سفر کاری به لندن وبرای دوسال بر نمیگرده...ههه...اینم همهی عشقش...از خونه بیرون رفتم...میدونستم اگه تو خونه بمونم حسابی کتکش میزنم..ولی من اینونمیخواستم...با اینکه بهم خیانت کرده بود ولی هنوزم من لعنتی دوسش داشتم...از شرکت خلبانی زنگزده بودند گفته بودن که تا دوماه دیگه اینجا تعطیله...منم از خدا خواسته به شرکتم یه سری زدم تا به
کاراش برسم...وای که چه قدر حالم بد بود...حتی نمی تونستم باهاش رابطه داشته باشم...حتی نمی
...تونستم سرمو بزارم روی پاهاشو اروم بخوابم
**پایان فلش بک
دستمو از رو چشمام برداشتم و به سقف زل زدم...الان دوماه از اون اتفاق میگذشت و عین یه برده ازش
کار میکشیدم...البته بهش گفته بودم که میتونه از اینجا بره ولی خوب خودش سرشو به نشونه ی نه بالا
انداخته بود...امشب حتما باید میرفتم شکار...پس سریع آماده شدم...از اتاقم که رفتم بیرون متوجه ی
زمزمه هایی شدم...سرمو به در اتاقش چسبوندمو خوب گوش کردم:نه مامان...نه...گفتم که لازم نیست
بیاین...خوب... خوب...گفتم که نه نه نه...بعد از دوماه بالاخره صداشو شنیدم...پوزخندی زدمو درو باز
...کردمو بدون اینکه به داخل اتاق نگاهی کنم رفتم بیرون
**دوساعت بعد
با تمام سرعت دویدم ودندونامو فرو کردم تو گردنش...گوزن بی حال افتاد رو زمین...حسابی
خونشومکیدم...صدایه پا اومد...به سمت صدا برگشتم...یه جفت چشم فوق العادهقرمز رو به روم بود...فهمیدم تازه تبدیل شده...آروم به سمتش رفتم وبالحن مطمئنی گفتم:بیااینجا...منم خون آشامم...بهت یاد میدم که چجوری از خون آدما دور بمونی...بیا اینجا...دختره اومد جلوبهش نگاه کردم...قد بلندبودوهیکله خیلی خوبی داشت...موهاش بلند بود...تا روی کمرش
:می رسید...رومو ازش گرفتم:اسمت چیه؟ با صدای خاصی جواب دادکیوری(عضو Tara)!! اروم بلند شدمو گفتم:بیا باید بریم شکار...کیوری اروم گفت:نیازی به شکار نیستباتعجب برگشتم سمتش که با نیشخندی گفت:دوست پسر خائنمو کشتم...با لبخند بهش نگاه کردمو اروم...گفتم:دیگه از این کارا نکن بیا بریم خونه ی من
:شوگا
اصلادلیل این رفتاراشو نمی فهمم...مگه من چیکار کردم؟؟فقط میدونم دنباله یه فرصته تا کتکم بزنه
البته منم شکایتی ندارم...همین که میدونم پیششم واسم کافیه...داشتم آشپزخونه رو تمیز میکردم که
در خونه باز شد وبا یه دختر وارد خونه شد...دختر به ظاهر مهربون بود... ولی...جیمین...یهدختر...سریع خودموبا آشپزی مشغول کردم...صدایی از پشت سرم اومد:سلام!!!به سمت صدابرگشتم...آروم سرمو به نشونه ی سلام تکون دادم که صدای عصبی جیمین اومد:اینجا چه غلطیمیکنی؟؟؟اروم سرمو انداختم پایین و زیر گازو خاموش کردمو رفتم تو اتاقم و دروبستموقفل کردم...ازساعت شش تا نه شب صدای خندشون میومد...واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم فقط اشکمیریختم...حالم از اون چیزی که فکرشو میکردم خراب تر بود...افتضاح بود...افتضاح...باگریه رفتم توحمومو خودمو شستم...یاد دکتر خانوادگیمون افتادم...دکتر تهیونگ...همسرش بدون اینکه اون متوجهشه به کلاسای جادوگری رفته بود...اون الان میتونست سیرت ادمارو ببینه...ای کاش اینجا بود...از حموم
رفتم بیرون...سروصداشون نمی اومد پس لابد خوابیده بودن...اومدم بیرون و رفتم طبقه ی پایینتامیزوجمع کنم اما خوب ای کاش هیچوقت نمی رفتم...صدای جیغ دختره از طبقه ی بالا اومد:واقعااوپا؟؟؟یعنی واقعا میبریم پارک؟؟؟؟
**فلش بک
جیمین ترو خدا ماهم باهاشون بریم پارک...جیمین با اخم به سمتم برگشت وگفت:به نظرت من وقت:
اضافه دارم که برای بچه بازی شما بزارم؟؟؟سرموتکون دادم وناراحت به اتاقم برگشتم و به کوک خبر
...دادم که نمی تونیم باهاشون بریم
*پایان فلش بک
با بغض به جیمین که با خوشحالی داشت میرفت نگاه کردم...اون رفت و شکستنمو ندید
:جیمین
متوجه ی نگاش شدم ولی به سمتش برنگشتم...
اما ای کاش برمیگشتم...تا یکه شب بیرون بودیم و وقتی برگشتیم خونه اتاق پایینو به کیوری دادم و
خودم رفتم تا شاهد خورد شدن عشقم باشم...صدای گریه هاش تا تو اتاقم میومد به اتاقش رفتمو اروم
!!!گفتم:ببند دهنتو...اگه کیوری بیدار بشه من میدونم و تو تا دوروز بدون اب و غذا فقط کتکت میزنم
**دوروز بعد
...اینقدر توی این دوروز سرم شلوغ بود که اصلا حواسم نبود که شوگا دوروزه که غذا نخورده
همش سرگرم آموزش دادن به کیوری و کارای شرکت خلبانی و شرکت خودم بودم اینقدر سرگرم بودم که
به کل فراموش کرده بودم کی این غذاهارودرست میکنه؟کی این لباسارو میشوره؟؟؟و کی شده کیسه
!!!بوکس کیوری
:شوگا
این دختر به ظاهر مهربون تو این دوروز هروقت که جیمین نبود میومد و کتکم میزد...واقعا وحشتناک
بود...البته فقط تا اون روز وحشتناک بودتاروز پنجم...جیمین امروز رفته بود به یه سفر طولانی...قرار
بود فردا برگرده...یه دفعه در اتاقم زده شد خودمو آماده کردم...مطمئن بودم که حسابی به خدمتم
میرسه...و واقعاخیلی بد بود که من حتی نمی تونستم این موضوع رو باهمسرم درمیون بزارم...آروم به
سمتم میومد و من بدون هیچ واکنشی بهش نگاه میکردم...آروم جلو اومد و دندونای تیزشو گذاشت تو
گردنم... فشار زیاد محکم نبود ولی باعث شده بود حسابی دردم بگیره...آروم و با لذت خونمو لیسید...
بیخیال به عقب رفت و آروم گفت:منو جیمین عاشق همیم...گورتو از زندگیمون گم کن ورفت... رویه زانوافتادم...یه حسه وحشتناک در حده مرگ داشتم...یعنی...یعنی عشقم...بغضم شکست و اشکام دونه دونهشروع به ریختن کرد...به سمت کمد لباسم رفتم و همون لباسایی رو که از خونه ی خودم آورده بودموپوشیدم... همه ی وسایلو دست نخورده گذاشتم همونجا بمونه...فوقش میخواست اتیششون بزنه...همونطور که از پله ها پایین میومدم صدای جیمین توی گوشم میپیچید:بیا دیگه عزیزم...گلم بیا ببین
مادر و پدرت اومدن...عشقم کجایی؟...هووویییی ضعیفه بیا پایین که اقاتون یه عشق/بازی حسابیمیخواد...پس کوشی؟چرا غذاسوخته؟؟؟هووویی تخم جن امشب بابت این غذای سوخته حسابیبایدجریمه شی...قطره قطره اشکام میچکید...داشتم جون میداد هیچی دیگه واسم مهم نبود...وسط پلهها وایسادم... هدفونمو برداشته بودم...گذاشتمش تو گوشم و روی اهنگ Let me know کلیک کردمواقعا الان وضعیت منو شرح میداد...آروم رفتم تا به دم در رسیدم...آروم برگشتمواخرین نگاهمو به خونه
...انداختمو رفتم**جیمین
تقریبا دوسال بودکه عشقم رفته بود و من و کیوری با هم زندگی میکردیم...ای کاش الان بودو با چشمای
ارومش بهم نگاه میکرد و میگفت: عزیزم ناراحت نباش...اگه ناراحت باشی میرم و دیگه پشت سرمو نگاه
نمی کنم!!امروز کیوری بیرون رفته بود و من هوس کرده بودم خاطرات دونفره ی خودمو شوگارو
...ببینم...نیم ساعت بعد**هرچی بیشتر فیلمو میدیدم بیشتر متوجه میشدم و حالم خراب تر میشد
عشقم تمام مدت داشت زجر میکشید و من حتی خبر نداشتم که اون احمق داره زجرش میده...با
عصبانیت به طبقه ی پایین رفتم...ته هیونگ و کوک هم اونجا بودن...با تعجب گفتم:مگه اینجا دروپیکر
نداره که همینطوری سرتونو انداختین پایینو اومدین؟؟؟کوک دندونای خرگوشیشو نشونم داد و
گفت:فدای سرمون...عیب نداره...حالا تو چرا چشمات قرمزه؟؟پیششون نشستمو همه چیو واسشون
تعریف کردم...حسابی اخماشون رفته بود توهم... کوک:خوب که چی؟بعد از دوسال می خوای چه گو/
هی بخوری؟اروم گفتم:ته ته باید کیوری رو از اینجا بندازم بیرون!!همون لحظه کیوری اومد داخل...یک
ساعت بعد** ک:خواهش میکنم جیمین من عاشقتم...آخه اون بی لیاقت چی داره که من ندارم؟؟؟با
عصبانیت بهش پریدم:بی لیاقت خودتی و هفت جد و ابادت...اروم گفت:باشه اصلا من بی لیاقت ولی تو
باید این بی لیاقتو قبول کنی!!!با عصبانیت بهش نگاه کردمو گفتم:فقط گمشو!!!اون رفت ومتوجه ی
زمزمه ی قبل از رفتنش نشدم(به دستت میارم)
چندساعت از رفتن اون احمق میگذشت و من هنوز درگیر بودم...آروم به سمت گوشیم رفتم و شماره ی
خونه ی مادرشوگرفتم:سلام خوبین؟؟؟صدای شادابش اومد:سلام پسرم چطوری؟چه عجب بعد از دوسال
بالاخره زنگ زدی!تعجب کردم!!!چرا اینطوری حرف میزد؟؟یعنی از چیزی خبر نداشت؟؟صداش
اومد:شوگا میگفت به مدت سه سال باید بری ماموریت و اجازه نداری حتی ده دقیقه هم با کسی در
تماس باشی!!!ههههانننن...این چی میگفت؟؟اروم گفتم:شوگا از من چی بهتون گفته؟؟؟م:چیز خاصی
نگفته...فقط گفته پلیس شدی!!!چه قدر ممنون شوگا بودم که حتی با اون حاله بدش هم نخواست
ابرومو ببره!!!آروم گفتم:الان کجاست؟؟؟خیلی خلاصه گفت:نمیدونم!!!با تعجب گفتم:یعنی چی؟؟؟بابیخیالی گفت:خوب اون گفت میخواد ازاینجا بره و رفت!!!البته هفته ای یکبار بهمون سرمیزنه!!!نفسعمیقی کشیدم و خداحافظی کردم...اصلا چرا باید دنبالش میرفتم؟اون بهم خیانت کرد... ولی هنوزماسمش تو شناسنامم بود...پس چرا برای طلاق غیابی اقدام نکرد؟؟!!چرا بعد از دوسال و همین که کیوری
رفت دوباره یادش افتادم؟؟
**دوروز بعد
داشتم با ته ته سراینکه ج**ه بهتره یاه**ه بحث میکردم که یه دفعه زنگ خونه به صدا دراومد... کوک
رفت و درو واکرد...مینگیو بود!!!البته باشوگا...چون سرش پایین بود کامل نتونستم قیافشوببینم...ولی
حسابی برای اینکه کتکشون نزنم جلوی خودمو گرفته بودم...چه رویی داشتن که اومدن اینجا...حتما الان
میگه بیا شوگارو طلاق بده و منم به خاطر حفظ غرورمم که شده باید طلاقش بدم...برخلاف خواسته ی
دلم... صدای تهیونگ بلند شد:بفرمائید بشینید...اوناهم نشستن،به کوک نگاه کردم...اونم مثل من عصبی
و متعجب بود...صدای مینگیو سکوت بینمونو شکست:من اومدم تا بابت دوسال پیش ازتون معذرت
خواهی کنم...همسرتون به ما گفت که به شما بگیم میخواد بره بیرون ولی ما یادمون رفته بود!!!(نگاه
هرسه تامون رنگ تعجب گرفت) راستی معرفی نکردم...عشقم ووزی(عضو seventin ) یادته گفته بودم
که عشقم خیلی شبیه عشقته؟؟؟حالا نظرت چیه؟؟شبیهشه یا نه؟؟؟اون لحظه دنیا روی سرم آوار
شد...حسی در حد مرگ داشتم...حسه پوچی،گناه،عذاب وجدان،حسرت و...عشق...آره من حسرت اون
عشقیومیخورم که دوسال تباهش کردم...دوباره به ووزی نگاه کردم...اونقدرام شبیه نفسم نبود...حالت
لباش فرق داشت...چهره ی عشقه من خیلی مردونه تر بود...با به یاد آوردن حقیقت تلخی که عین پتک
توی سرم خورده بود چشمام پر از اشک شد...آره من یه خون آشام بودم...یه خون آشام تو اوج شکستم
...گریه نمیکنه...ولی این یه حدی فراتر از شکست بود...لااقل برایه من
**دوروز بعد
توی این دوروز اون دونفر همه جارو دنبال شوگا
میگشتن و من فقط توی این دوروز مست میکردم...به طوری که دیگه اون دونفر از دستم عاصی شده
بودن!!!توی اتاق شوگا نشسته بودم و لباساشو بومیکردم...هیچکدوم از لباسارو نبرده بودغیر از اون یه
دست لباسی که موقع اومدن خودش آورده بود...با اینکارش حسابی غرورم خورد شده بود ولی مهم تر از
غرورم عشقم بود...فقط دلم میخواست گیرش بیارم و جلوش زانو بزنم و التماسش کنم منو
ببخشه...جسم ظریفشو تو بغلم بگیرموحسابی ببوسمش!!!اومدم شاته بعدی رو بخورم که دستی،دستمو
گرفت و اروم بطریوپایین اورد و بعدشم صدای کوک بلند شد:اینقدر اینارو کوفت نکن...حالاهم بیا مثل
اینکه ته ته بویه شوگارو حس کرده...با شنیدن این حرف عین برق از جام پریدم و به سمت حیاط یورش
بردم...وسط حیاط یه گرگ مشکی ایستاده بود و درحاله بوییدن بود...تا منو دیدسریع تبدیل شد...کوک یه لباس بلند براش برد وتهیونگ پوشیدش...تند به سمتش رفتم و دستاشو
گرفتم:خوب چی شد؟؟صدای ناامیدش اومد:اون همین الان جلوی در این عمارت بود...ولی سریع رفت!!!
با عصبانیت بهش پریدم:میمردی زود تر بگی؟؟؟یه دفعه با صدای ناله ی کوک به سمتش برگشتیم
ومتعجب بهش نگاه کردیم...انگشتاشو روی شقیقه ی سرش گذاشته بود و اروم فشار میداد...چشماش
آبی شده بودو رگه های قرمز و مشکی پیداکرده بود...لباش سرخه سرخ شده بود و موهاشم بنفش و
قهوه ای شده بود!!!بعد از چند لحظه به سمت مابرگشت...چهرش به حالت عادی برگشته بود...لبخندی به
قیافه ی متعجب من و قیافه ی عصبیه تائه تائه زد!!!واقعا عجب رویی داشت!!!این کی جادوگری یاد
گرفته بود؟؟؟تا اونجایی که میدونستم تائه کاملا مخالف این کارش بود!!!قبل از اینکه تائه کامل به
سمتش یورش ببره جلوش وایسادم اما ای دله غافل...از بالای سرم پرید و جلوی کوک وایساد...کوکم که
ماشاا...از رو نمیرفت با نیشخندی شرور به تائه نگاه کرد و روبه من گفت:رفته خونه ی مادرشه برو
تعقیبش کن!!!سریع سرمو تکون دادم...میدونستم میخواد ته ته رو اروم کنه!!!با نهایت سرعت رفتم و در
...عرض سی ثانیه رسیدم...بعد از چند دقیقه از خونه بیرون اومد و من به دنبالش
:کوک
خوب جیمینم که رفت پس من میمونم و اقامون!!!خوب حالا چه گوهی بخورم که این منو نخوره؟؟؟یه
قدم به سمتم برداشت که عین این جوگیا داد زدم:برو گمشو عقب ای گرگ پست ودرت...ای ملعون از من
دور شو...ای گرگ نات مای استایل ازمن دور شو(یه جوری نگام کرد که خودمو خیس کردم!!!)بروگمشو
من باید برم دشویی!!!وبا نهایت سرعتم دویدم...اونم عین هالک پشت سرم میدویید...در همون حال که
میدویدم داد زدم:گرگم گرگایه قدیم به ناموس مردم کار نداشتن!!!با این حرفم ج\ری شد و تقریبا به
سمتم یورش آورد!!!منم الفرار...اما خوب چون به خاطر دیشب کو\نم درد میکرد زیاد نمی تونستم
بدوام!!!ولی اینم میدونستم که اگه گیرش بیفتم زنده به گورم میکنه!!!منم نمی خواستم اینجوری
بمیرم!!!سریع یه نقشه ی شیک تودلم کشیدم و به سمت سراشیبی حیاط پشتی رفتم.توی فصل زمستون
اونجا برف جمع میشد...شوگا خیلی دوست داشت رویه برفا سر بخوره واسه همین جیمین اونجارو
درست کرد...تقریبا به اونجا رسیده بودم...یه ذره مسیرمو کج کردم و درست توی دوسانتی سراشیبی
وایسادم و تهیونگ که با سرعت پشت سرم میمومد نتونست خودشو کنترل کنه و لیز خورد!!!با غرور و
ابرویی بالا رفته به سرخوردنش خیره شدم و با صدای بلندی گفتم:یو گات نو جمز...و سریع به سمت
خونه فرار کردم...عین برق دررارو قفل کردم و حفاظ پنجره هارو هم گذاشتم...به سمت اتاق مهمان رفتم
و از پنجره به ته ته نگاه کردم...تازه تونسته بود خودشو از توی اون گل و شلا نجات بده...آخه الان تو
فصل پاییز بودیم و دیشب حسابی بارون اومده بود...دوباره بهش نگاه کردم...لباس بلندش حسابی گلی
شده بود و موهای کثیفش به صورتش چسبیده بود... پاهاشم که بدتر کاملا گلی بود!!!جیمین واقعا فکر
میکرد من میخوام از دلش دربیارم؟؟نه بابا این سوسول بازیا نات مای استایل...بهش نگاه کردم... عین
گرگ آماده به حمله نگام میکرد... نیشمو براش باز کردم و سریع پردردو کشیدم و از لاش به تهیونگ نگاه
کردم...داشت به سمت دره ورودی میومد...سریع به طبقه ی پایین رفتم و دستگاه و روشن کردم و
باندارو کار گذاشتم...یه آهنگ شاد پخش شد ورفتم جلوی آینه و شروع به رقصیدن کردم...سه تا آهنگ
تموم شد و به آهنگ چهارم رسیدم...یه ذره گوش دادم...وای خدا این دیگه چه آهنگی بود؟؟با شیطنت
...خندیدم و شروع به رقصیدن کردم...بدون توجه به اون چشمای براقی که داشت بهم نگاه میکرد
:سوم شخص
تائه پشت در نشسته بود و به آهنگ fire گوش میداد...درسته که از دست خرگوشه ناز و کوچولوش
عاصی شده بود ولی هنوزم دوسش داست یا به عبارتی عاشقش بود...حتی بیشتر از قبل...نیشخندی زد
و به سمت در مخفی پشت حیاط رفت...هیچکس غیر از خودش و جیمین از وجود اون در خبر
نداشت...درشو واکرد و به داخل رفت...سریع و بدون سر و صدا به طبقه ی بالا رفت و یه دوش پنج
دقیقه ای توی اتاق جیمین گرفت و لباسای خودشو که موقعه ی گرگینه شدن درآورده بودو دوباره پوشید
...و به طبقه ی پایین رفت




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How we can increase our height?
شنبه 1 مهر 1396 06:11 ب.ظ
I always spent my half an hour to read this web site's content daily
along with a mug of coffee.
Where are the femur tibia and fibula?
دوشنبه 30 مرداد 1396 04:26 ب.ظ
Heya i'm for the first time here. I found this board and I find It truly useful & it helped me out a lot.
I hope to give something back and aid others like you aided me.
Foot Problems
سه شنبه 17 مرداد 1396 04:14 ق.ظ
If some one wishes expert view concerning running
a blog afterward i advise him/her to pay a visit this website, Keep up
the good job.
elbaholtzclaw.jimdo.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:12 ب.ظ
Hey terrific website! Does running a blog such as this take a massive amount work?
I've no expertise in coding but I had been hoping to start
my own blog soon. Anyway, if you have any recommendations or techniques for new blog owners please share.
I understand this is off subject but I simply needed to ask.
Thanks a lot!
imelda8sullivan8.jimdo.com
جمعه 13 مرداد 1396 11:58 ق.ظ
Wow, awesome blog layout! How long have you been blogging for?

you make blogging look easy. The overall look of your web site is great, as well as the content!
samin
شنبه 2 اردیبهشت 1396 07:31 ب.ظ
خیلی اوجمله خیلییییییییمیجه لمزگسمت بدی بفلستیSsaammiinn77@gmail.com
BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 12:25 ق.ظ
Hi there i am kavin, its my first occasion to commenting anyplace,
when i read this post i thought i could also create comment due to this good post.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 01:34 ب.ظ
Today, I went to the beachfront with my kids.
I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear."
She placed the shell to her ear and screamed.

There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is completely off topic but I had to tell someone!
Sina
شنبه 25 دی 1395 05:39 ب.ظ
شما فردیسی هستین؟
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : chi?Na
M
دوشنبه 3 آبان 1395 11:37 ق.ظ
عالیه میشه لطفا رمز قسمته بعد رو برام بفرستی
mariam98salehi@gmail.com
پاسخ mahsa gh : فرستادم
شنبه 13 شهریور 1395 10:55 ب.ظ
خیلی جالب بود میشه رمز رو برام بفرستی
sayhaf21@gmail.com
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : owkk
Parnia
شنبه 13 شهریور 1395 02:11 ق.ظ
Vaiiie manam ramz mokhamlotfankheil khob bod
پاسخ mahsa gh : میفرستم
Mahsa
دوشنبه 8 شهریور 1395 06:37 ق.ظ
قشنگ بود لطف میکنی رمز رو بفرستی.ممنون.
Solimany_mahsa@yahoo.com
پاسخ mahsa gh : حتما
negin
شنبه 6 شهریور 1395 12:32 ق.ظ
عالی بود
میشه رمز رو بهم بدی
پاسخ mahsa gh : اوهوم حتما
kimi
جمعه 5 شهریور 1395 04:48 ب.ظ
جیمیلمه
kimitab.44@gmail.com
پاسخ mahsa gh : اره دادم...نیومد؟؟؟؟دوباره میفرستم
kimi
پنجشنبه 4 شهریور 1395 07:49 ب.ظ
یلی خوب بو احسنت
من یونمین دوست دارم میسی
میشه رمز رو به منم بدی?
kimitab.44@gmail.com
پاسخ mahsa gh : منم دوست
asra
چهارشنبه 3 شهریور 1395 10:32 ب.ظ
ببین مهسا آدرسه کاملو بزن یه بار دیگه ببین میاد
Asrad591@gmail.com
پاسخ mahsa gh : چشم..
Aynaz
چهارشنبه 3 شهریور 1395 04:04 ب.ظ
Bahal bud ax Vampire ha khosham miad
پاسخ mahsa gh : منم خیلی دوست دارم
asra
چهارشنبه 3 شهریور 1395 01:49 ب.ظ
باشه بعد از ظهر که می خوام به نظرا جواب بدم به اونجا هم سر میزنم
پاسخ mahsa gh : اورین دختره خوب
asra
چهارشنبه 3 شهریور 1395 01:14 ب.ظ
Asrad591
پاسخ mahsa gh : اجی نمیاد...بیا تو ارشیو مطلب رمزو بگیر
اری
چهارشنبه 3 شهریور 1395 04:10 ق.ظ
سلام خوشم اومد اخیییی وی کوچولویه خودمه
رمز لطفا مرسی وخسته نباشی
راستی زورو هم فرموش نکنیااا
پاسخ mahsa gh : کجاش کوچوله ؟؟؟؟رمزو فرستادم
asra
چهارشنبه 3 شهریور 1395 02:39 ق.ظ
مهسایی لطف میکنی به همکاره محترمت
رمزه قسمته بعده وان شاتو بدی؟؟؟
پاسخ mahsa gh : اوهوم حتما...جیمیلتو میدی؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر