!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

good days come soon_5

نویسنده :Asra Dn
تاریخ:چهارشنبه 3 شهریور 1395-01:10 ق.ظ

خواننده ها کم شدن چرا؟؟؟
برید ادامه که این قسمت فوق العاده
جیگر و عشخول می باشد البته از نظر من اینطوره
شما هم نظر بدین تا ببینم به توافق میرسیم یانه
قسمت پنجم
وی:خب چه خواهشی؟؟؟
جونگ کوک:خب...وی منم میتونم تو پروژتون شرکت کنم؟؟؟
یه نگاه به سرتا پای کوکی انداختمو و یه پوزخند زدم:جونگ کوک مسخره
میکنی؟؟؟تو هنوز نمیدونی پروژه یعنی چی...
جونگ کوک:پروژه یعنی یه سری آدم میشینن سره یه موضوع بحث میکنن 
آخر یا یه چیزی میسازن یا شرح میدن...(فدای هوشش بشم الهی)
وی:دونستن اینا کافی نیست کوکی تو تازه کاریا و از چیزی سر درنمیاری
پس لطفا خواهش نکن...
جونگ کوک بلند شد و با بغض گفت:چرا اتفاقا خیلی میدونم من به این
مدرسه نیومدم تا بشینم و بقیه رو نگاه کنم من باهوشمو و می خوام هوشمو
به همه نشون بدم می خوام به همه بگم که با سنه کمم خیلی چیزا بلدم
و مثه آدم بزرگا حرف میزنم من بغل گرم و نرم مامانم و پارک و عروسک
بازی رو ول نکردم که بیام ببینم اومدم یاد بگیرم وباعثه افتخاره مامان بابام
بشم...
چندبار پلک زدمو و با تعجب نگاش کردم که گوشه ی لبشو گاز گرفتو سرشو
انداخت پایین:ببخشید خیلی تند رفتم...آخه...
وی:اوه نه کوک لازم به عذرخواهی نیست این حقه توعه که از هر چیزی که 
اینجا هست استفاده کنی و چیزای جدید یاد بگیری مطمنم میتونی پسر..
جونگ کوک دوباره خجالت زده نگام کرد
بلند شدمو دستمو گذاشتم روی شونه جونگ کوک و گفتم:تو هم دیگه جزوی
از ماهستی از فردا با من سره تمرینای پروژه بیا و آموزش ببین تا بدونی
باید چه کار کنی تا یه دانشمند بشی بعد از ظهر حتما باید به پسرعمو بگم
جونگ کوک با تعجب بهم نگاه کرد:پسرعمو؟؟؟
یه لبخند بهش زدمو گفتم:اوه آره یادم رفته بود که بگم جین پسرعمومه و
عموم توی این مدرسه مربیه و مسول این پروژس همینجوری داشتم 
براش توضیح میدادم که پرید تو بغلم وگفت:ممنون وی من خیلی دوست دارم
دستمو کشیدم پشته کمرشو گفتم:اوه کوک کوچولو منم دوست دارم خب
ما دوتا دوستیم باید همو دوست داشته باشیم دیگه...
جونگ کوک منو بیشتر به خودش فشار دادو گفت:خب آره ولی تو برای من
بیشتر از یه دوسته خوبی...
دستمو از روی کمره جونگ کوک برداشتمو با چشمای تیله ایم بهش خیره
شدم:یعنی چی کوکی؟؟؟
جونگ کوک:هیچی بیا آماده شیم مگه ظهر کلاس بسکتبال نداریم؟؟؟
از حالت تعجب دراومدم و گفتم:هان؟آ..آره آره بهتره اول اینجا رو جمع وجور
کنیم بعد آماده میشیم
جونگ کوک انگشته شستشو آورد بالا و گفت:اوکی وی
دهنمو کج کردمو گفتم:انقدر شیرین کاری نکن به کارات برس گردالی...
جونگ کوک خنده دندون نمایی زدو مشغوله جمع کردن میزه صبحونه شد
و یه خورده باهم رو تختو و دور و برمونو تمیز کردیم وقتی کارا تموم شد 
یه نگاه به ساعت کردم ساعت یازده شده بود
عینکمو برداشتمو مشغول پاک کردن با دستمال مخصوصش شدم و سوت 
میزدم...
در حالی که داشتم سوت میزدم برگشتم سمته کوکیو وگفتم:کوک تو بلدی
بسکت بازی کنی؟؟؟
جونگ کوک:اوه نه٬ این خیلی بده مگه نه؟؟؟
سرمو به علامت نفی به چپ و راست تکون دادم و گفتم:نه نه نه اصلا
نگران نباش یاد می گیری آسون تر از اون چیزیه که تصورشم میکنی
جونگ کوک لبخند زد و گفت:خوبه
رفتم سمته کمد و حولمو برداشتم و گفتم:جونگ کوک من میرم حموم
تو برو وسایلتو آماده کن که تا من اومدم آماده شیم بریم کلاس بعدشم
بریم سلف تا من ماجرا رو برای جین تعریف کنم...
جونگ کوک سرشو تکون دادوگفت:اوهوم
رفتم تو حموم و ایستادم زیرا دوش کله خستگیای این چند روزو خالی کردم
واومدم بیرون که دیدم کوکی دوتا عروسک برداشته و رو تخت نشسته
و بازی میکنه و شعرای قشنگ می خونه اونقدر قشنگ می خوند که دلم براش
غش رفت فک کنم مامانش خیلی باهاش شعر خوندن رو کار کرده...
یهو یه تصمیم شیطانی زد به سرم یه نگاه به کوکی انداختمو لبخند زدم
بی صدا ولی سریع لباسامو پوشیدم وکه دیر نشه وشک کنه که حموم 
نیستم...
آروم آروم رفتم سمتش و از پشت لبمو گذاشتم کنارا گوشش و داد زدم:پخخخ
که دیدم جونگ کوک سریع از جاش پرید و نفس نفس زد کم کم تعداد نفس 
زدناش تند تر میشد و داشت کبود میشه هول کرده بودم مغزم کار نمی کرد
فقط گریه می کردم و قلبم مثه گنجشک زخمی تند تند میزد که جونگ کوک
بی جون و با لرزش شدید انگشت اشارشو به سمته کمد گرفت هول کردم و
سریع گفتم:کمد..کمد؟؟؟کمد کوکی؟؟؟
آب دهنشو به زور قورت دادو سرشو به علامت مثبت تکون داد...
سریع دویدم سمته کمد به کیفش اشاره کرد تند تند برش داشتم و دادمش بهش
بی جون لرزون درحالی که نفس نفس میزد یه اسپری کوچولو آبی رنگ از تو 
کیفش درآورد و تمامه گازشو خالی کرد تو دهنش و نفس عمیق کشید...
با نفسه اون منم یه نفس عمیق کشیدمو و اشکامو پاک کردم
جونگ کوک یه لبخند بی جون زد و گفت:داری گریه میکنی؟؟؟
پریدم تو بغلش و به خودم فشارش دادم و گفتم:تو چیزیت نیست کوکی
حالت خوبه نه؟
جونگ کوک لبخند بچگونشو زد وگفت:خب آره
وی:کوکی من متاسفم تقصیره من بود من نمیدونستم تو مریضی منو ببخش..
بعد از گفتن این جمله گریم شدت گرفت و قطره های اشکم تند تند روی
گردن جونگ کوک می ریخت 
جونگ کوک باآرامش خاصی گفت:گریه نکن تقصیره تو نیست 
من الان خوبم وی منو نگاه کن...
از بغلش اومدم بیرونو با چشمای تیله ایم نگاش کردم که کوکی گفت:
دقت کردی وقتی گریه میکنی رنگه چشات تغییر میکنه؟؟؟خیلی جالبه
خوش به حالت که همچین چیزه خاصی داری..
وی:اوه کوکی من دارم به چی فکر میکنم اونوقت تو حواست به چشمای منه؟؟؟
نزدیک بود سکتم بدی پسر...
کوکی لبخند زدو پشت سرش چندتا سرف کرد
با نگرانی بهش نگا کردمو گفتم:تو بیماری قلبی داری؟؟؟
جونگ کوک:آره مامانم میگه وقتی به دنیا اومدم مثه بقیه نی نیا گریه نکردم و
دکترا هرچی میزدن پشتم صدام در نمی یومده  که این باعثه شده یکی از دریچه
های قلبم بسته بشه و اون یکیم تنگ بشه و من بیماری قلبی بگیرم...
وی:من بهت قول میدم که درآینده دکتر قلب بشم تا قلبتو خوب کنم ولی
چرا چیزی به من نگفتی؟؟؟
کوکی:خب چیزه خاصی نبود حالا که فهمیدی...
لبامو غنچه کردمو گفتم:خیلی خب بیا آماده شیم بریم بسکت فقط اونجا رفتیم
بدو بدو نکن و به کسیم نگو که مریضی وگرنه بد نگات میکنن و باهات رفتار میکنن
جونگ کوک:اوهوم فهمیدم
لباسامونو پوشیدیم و من مشغول شونه زدن به موهام بودم که کوکی دست 
کشید به موهام و گفت:اوه پسر چقدر موهای لخت و نرمی داری مثه پتو
میمونه...
وی:ممنون از مقایسه موفقت
کوکی خندید و کولشو انداخت روشونش چون براش سنگین بود تصمیم گرفتیم 
یه سمتشو من بگیرم و یه سمتشو جونگ کوک...
بالاخره رسیدیم کلاس بسکت اولین کسی که دیدم جیمین بود چون
مامانش مربی بسکتمونه همیشه اولین نفر با مامانش باام میان کلاس
و قبله کلاس تمرین میکنه... 
و اما مامانش...اون یه مربی فوق العاده بد اخلاقه البته این رفتارو
فقط با من داره و من هنوز دلیلشو نمیدونم...
اما جیمین یه پسره مهربونه خوش خندس که همه جا و همیشه ازم
دفاع میکنه و بهترین دوستمه اون واقعا پسره پاک و ساده ایه برعکس 
مامانش...
جیمین درحاله بسکت بازی کردن بود که با دیدن ما دوتا به جونگ کوک
خیره شد و چشماش برقه خاصی پیدا کرد و توپو پرت کرد و اومد سمته
ما و به من سلام کرد و روبه جونگ کوک گفت:خیلی خوب شد که اومدی 
خودم همه ی فنا رو بهت یاد میدم...
کوک تا اومد دهنشو باز کنه که تشکر کنه دستمو گرفتم جلوش و رو به 
جیمین گفتم:یا یا یا لازم نکرده خودم بهش یاد میدم...
جیمین یکم رفت عقب و گفت:هرجوری راحتی...
درباز شد و مامان جیمین یعنی مربی بسکتمون اومد تو همه بلند شدن 
و ایستادن و گفتن:خوش آمدید پارک یونهی ساسنگنیم(معلم)
مربی یه لبخند از روی رضایت زد و تا چشمش به من افتاد لبخندشو 
خورد و به کوکی خیره شد...
جیمین رد نگاهشو خوند و لبخند زد و گفت:این دانش آموزه جدیده 
پارک ساسنگنیم مربی یه لبخند به کوکی زد که جیمین گفت:فک کنم
با وی دوستای خوبی برای هم باشن..
تا اسمه من اومد لبخنده مربی پارک محو شد من نمیدونم این مربی 
چرا این شکلیه؟؟؟
چرا انقدر بامن بده؟؟؟
یعنی کاره اشتباهی انجام دادم؟؟؟
دیر اومدم سره کلاس؟؟؟
توی افکاره خودم بودم که یهو.....


این پارتو یکم طولانی تر نوشتم امیدوارم که خوشتون بیاد...
جونه هر کیم که دوست دارین نظر بزارین...
تورو به جونه ویکوک بزار...


نوع مطلب : Good days come soon 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
RM lover
سه شنبه 3 مهر 1397 08:11 ب.ظ
عالی مثه همیشه...
M
دوشنبه 3 آبان 1395 05:29 ق.ظ
الان ویکوکه یا کوکمین ؟؟؟
پاسخ Asra Dn : ویکوک
سایه
دوشنبه 15 شهریور 1395 05:18 ب.ظ
اه اه چه مربی بد اخلاقی
پاسخ Asra Dn : خیلی
negin
شنبه 6 شهریور 1395 12:40 ق.ظ
اخییی كوكی
عالی
پاسخ Asra Dn : زندگیه
mobina
چهارشنبه 3 شهریور 1395 04:24 ب.ظ
عالی بود اونی تو فوق العاده ای
پاسخ Asra Dn : نظره لطفته اونی جونم شما خودت گلی
زهرا
چهارشنبه 3 شهریور 1395 04:22 ب.ظ
وا یعنی مربی مشکلش چیه؟؟؟
پاسخ Asra Dn : نمیدونم
به نظره تو چیه؟؟؟
الهام
چهارشنبه 3 شهریور 1395 04:02 ب.ظ
الهی فدای قلبه کوکیم بشم وی چقدر شیطونه نزدیک بود شوهذمو سکته بده
پاسخ Asra Dn : خدا روشکر که شماها هم شوهر پیدا کردین
وی بیچاره پسرمو مظلوم گیر آوردین بچم از کجا میدونست شوهرت مریضه
maryam
چهارشنبه 3 شهریور 1395 03:38 ب.ظ
خیلی داره جالب میشه من منتظر قسمتای جالبترش هستم
پاسخ Asra Dn : قسمتای جالب در راهن مریم جون منتظر باش
...
چهارشنبه 3 شهریور 1395 01:44 ب.ظ
واییی کوکی وای خدا فداش شم من الههههییی
چرا اخه وی خیلی خوبه چرا باهاش تنده
ههههیییی
پاسخ Asra Dn : خب عصبانی شد دیگه هی وی گفت نمیتونی اونم روانش بهم ریخت
Mahya
چهارشنبه 3 شهریور 1395 07:18 ق.ظ
ای بابا پس چرا اینا بزرگ نمیشن ....عسلای مربا
پاسخ Asra Dn : چیزی دیگه نمونده مهیا جونم صبرکن...
شهره
چهارشنبه 3 شهریور 1395 03:02 ق.ظ
وای کم کم داره عشقولانه میشه
پس کی اینا بزرگ‌میشن ما یکم
صحنه عشقولانه بخونیم
پاسخ Asra Dn : عجب شما به عمق مطلب پی ببر چه کار صحنه عشقولانه داری؟؟؟
kimi
چهارشنبه 3 شهریور 1395 02:49 ق.ظ
bib bib bibفقط خواستم بگم نظرمو بدون اسم فرستادم سووووریییی
پاسخ Asra Dn : خسته نباشی خیلی زحمت کشیدی
چهارشنبه 3 شهریور 1395 02:48 ق.ظ
هووووراااا اولین کامنت
پاسخ Asra Dn : آفرین آفرین منم همیشه توی هر فیکی که می خونم اولین کامنتو میزارم
اینا اثراته بیکاریه


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic