تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - you shouldn't love me part 4

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

you shouldn't love me part 4

نویسنده :Faezeh
تاریخ:جمعه 5 شهریور 1395-03:02 ب.ظ

سلام سلام..
من اومدم با قسمت چهارم...
امیدوارم دوسش داشته باشید
به نام خدا...
قسمت چهارم..

از دید جیمین:
به صورتش خیره شده بودم اما اون به پشت سرمون خیره شده بود.. نگاش کردم.. به صورت سفید و خوشگلش.. نوک موهای خاکستری که برگشته بود تو چشماش.. پوست سفید و بی نقصش.. چهره ی سردش که وقتی میخندید کاملا عوض میشد.. من عاشقه بد اخلاقیاش بودم.. عاشقه قیافه ی بی حوصلش.. ادمی که همه ی عمرم سعی کردم کشفش کنم.. کسی که هیچکس نمیشناستش.. نمیذاره بفهمی خوشحاله یا ناراحت.. کسی که هیچوقت وجودش برام عادی نشد.. کسی که همیشه همه چیزش خاص بود.. اصلا حواسم به اشکام نبود.. شوگا برگشت سمتم.. با دیدنم یهو بی حرکت ایستاد بعد آروم چند قدم ازم دور شد.. سرمو آوردم و پایین و دیگه سعی نکردم جلو خودمو بگیرم..
از دید شوگا:
با دیدن گریه هاش نفس کشیدن برام سخت شد.. چند قدم ازش فاصله گرفتم.. یهو شروع کرد به هق هق کردن.. سریع بغلش کردم.. آروم تو گوشش گفتم: تو قول دادی.. قول دادی هیچوقت نذاری اشکاتو ببینم.. قول دادی..
اما جیمین توجهی نکرد.. فقط محکمتر بغلم کرد و سرشو تو گردنم فرو برد.. دستام که دورش حلقه شده بود شل شد.. دلم برای آرامشه حضورش تنگ شده بود.. نمیدونم چقدر همونجوری موندیم.. ازش جدا شدم و نگاش کردم.. سرشو انداخته بود پایین.. آروم گفتم: باید بری.. و اشکاشو پاک کردم.. سری تکون داد و لبخند زد.... از رو حصار پرید و برگشت نگام کرد و گفت: منو بابت همه ی این سختی ها و اذیت هام..
دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم: تقصیر تو نبود.. الان فقط برو..
ایستاده بود و نگام میکرد.. سرمو کج کردمو به مسیر اشاره کردم و گفتم: جیمین برو...
 بازم ایستاده بود و نگام میکرد دوباره و با تعجب و بلندتر گفتم: برووووووووو...
یهو صدای مامانو شنیدم: شوگاااااا.. تویی؟؟
بلند گفتم: اره مامان.. الان میام..
سریع رفتم سمت خونه. یهو برگشتم و برای جیمین که همچنان بهم زل زده بود دست تکون دادم و دوییدم سمت خونه..
از دید جیمین:
یکم ایستادم و رفتنشو نگاه کردم.. به سرعت خودمو رسوندم دادگاه و از نگهبانی که جلوی در ایستاده بود پرسیدم که هنوز بابام تو اتاقه یا نه اونم گفت که هنوز دادگاهشون تموم نشده.. نشستم جلوی در و با یاد آوریه اتفاقات یه لبخند بزرگ نشست رو لبام.. بابا عصبانی اومد بیرون و بدونه اینکه بهم توجهی کنه رفت.. من و وکیل هم پشت سرش رفتیم.. اصلا برام هیچی مهم نبود.. فرداش کلاس نداشتم اما رفتم دانشگاه و منتظر موندم تا کلاس شوگا تمومشه.. بعد کلاسش باهم رفتیم کافه دانشگاه..
شوگا: بابا میگفت دادگاهش خوب پیش میره..
با لبخند گفتم: اره از عصبانیت بابام معلوم بود..
شوگا: این ناراحتت نمیکنه؟؟
- نه.. این ناراحتم میکنه که تو خیلی وقته برام آهنگ نزدی.. 
شوگا یکم مکث کرد اما بعدش باشه ای گفت و باهم رفتیم اتاق تمرین دانشگاه همیشه پر از سازهای مختلف بود.. عاشقه این اتاق بودم.. شوگا نشست و شروع کرد به پیانو زدن.. گهگاهی نگام میکرد تا ببینه خوشم میاد یا نه.. یهو انگار یه چیزی  به ذهنش رسیده باشه شروع کرد به نوشتن.. منم ساکت موندم تا افکارشو نریزم بهم.. برام تازگی نداشت چون اون همیشه وقتی برام پیانو میزد همینجوری بود و من همین عکس العملاشو هم دوست داشتم بهم فرصت میداد تا بیشتر نگاش کنم.. یکم که گذشت به دفترش نگاهی کرد و گفت: فکر کنم حالا میتونم تو جشن شرکت کنم.. با حسرت گفتم: منم عاشقه موسیقیم اما خب پدرم...
شوگا: چرا انقدر به حرفاش گوش میدی؟؟ تو باید جلوش بایستی..
- تو که میدونی.. بابا فقط منو داره.. خیلی تنهاست..
به ساعتم نگاهی کردم و گفتم: من باید برم و ازش خدافظی کردم..
از دید شوگا:
موزیک خوبی نوشتم.. عااااالی بود.. خداحافظی کرد و رفت.. چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که پاشدم و رفتم دنبالش.. تو راهرو دیدمش.. آروم و بدونه اینکه سروصدا کنم با فاصله ازش راه میرفتم.. من هنوزم نتونستم این عادتمو ترک کنم.. همیشه دلم میخواد دوروبرش باشم این حسم وقتی با نگرانیم همراه میشه منو وادار میکنه یواشکی پشت سرش برم و همیشه مواظبش باشم.. آروم آروم راه میرفت تا رسید خونه.. رفت تو و در هم بست.. یهو خندیدم..
- من یه دیوونم.. خب دلم براش تنگ میشه.. دوست دارم از همه ی لحظه هایی که میتونم کنارش باشم استفاده کنم.. 
به خونشون نگاهی کردم و رفتم...

پایان قسمت چهارم..

واقعا ممنون از دوستانی که نظر میدن و وقت میذارن و میخونن.. عاشقتونم..


نوع مطلب : You shouldn't love me 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
M
سه شنبه 6 مهر 1395 04:42 ق.ظ
بقیه ی پسرای بی تی اس توی این راستان نیستن یا بعدا وارد میشن ؟؟؟
Bella_K.C
چهارشنبه 31 شهریور 1395 08:41 ب.ظ
عالیییییییییهههههه
سایه
چهارشنبه 10 شهریور 1395 07:17 ب.ظ
به جون خودم خیلی قشنگه ولی کمه
پاسخ Faezeh : چشم بیشتر مینویسم
Par!mah
سه شنبه 9 شهریور 1395 09:55 ق.ظ
عالی بود
یونمین ایز ریل خخخخخ
پاسخ Faezeh : صد در صد
Mahya
شنبه 6 شهریور 1395 05:48 ق.ظ
همین۴خط.....خوچرا انقد کوتاه
پاسخ Faezeh : چشم ایندفعه طولانی تر مینویسم
negin
شنبه 6 شهریور 1395 12:31 ق.ظ
دومین نظر خدا بخواد دفعه ی دیگه اولین نظر رو میزارم
عالی بود
پاسخ Faezeh : خیلی خیلی ممنون..
kimi
جمعه 5 شهریور 1395 03:39 ب.ظ
اولین نظرررر هوراااا
پاسخ Faezeh : دمت گرررررررم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر