تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - you shouldn't love me part5

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

you shouldn't love me part5

نویسنده :Faezeh
تاریخ:یکشنبه 7 شهریور 1395-12:59 ب.ظ

سلام سلام...
چیزی نیست بازم منم...
اومدم با قسمت پنجم..
راستی نظرا خیلی کمه.. لطفا اگه داستان خوب نیست یا دوستش ندارید بگید که منم زودتر تمومش کنم که نه وقت شما گرفته بشه.. نه من.. و نه اینکه سایت شلوغ بشه.. فداتون..
عااااااااااااااشقتونم... ✋✋✋✋
قسمت پنجم.....

از دید شوگا:
همه ی روزو تو اتاقم بودم و مشغول تنظیم کردن آهنگم... بدون اینکه چیزی بخورم یا حتی از پشت میزم بلندشم.. تو حال خودم بودم که یهو در باز شد.. ترسیدم و برگشتم سمت در..
بابا: تو خوبی؟ اصلا خونه بودی؟؟
دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم: اااااااااااه بابا ترسیدم... 
خندید و گفت: اومدم بگم مادرت منو کشته.. اون آهنگتو بردار بیار خودم کاملش میکنم.. و برگشت تا بره بیرون که سریع گفتم: همین الان کاملش کردم.. 
با تعجب و چشمای گرد شدش نگام کرد و گفت: یعنی همه جوره کاملش کردی؟؟
با لبخند تکیه دادم به صندلی و گفتم: ارهههههههه..
بابا: میخوام بشنومش.. همین الان..
- نه.. فردا تو جشن.. 
با اینکه خیلی مشتاق بود چیزی نگفت و رفت.. نمیخواستم عکس العملش رو من تاثیر بذاره..
صبح زود بیدار شدم و رفتم حموم.. بعد از درست کردن موهام آماده شدم و با بابا رفتیم.. معمولا تو جشن آهنگسازها و خواننده های قدیمی و تهیه کننده های موسیقی شرکت میکردن که همشون دنبال کشف استعداد بودن برای کمپانی هاشون.. البته هرکسی اجازه ی شرکت تو این جشنو نداشت.. فقط یه تعدادی از دانشجوهای موسیقی و کسانی با شرایط خاص اجازه داشتن تا اجرا داشته باشن.. بابا نشست پیش دوستاش.. منم بعد سلام کردن و احترام گذاشتن بهشون یه گوشه ایستادم..
برنامه شروع شد.. تک تک آهنگارو معرفی میکردن و بعدشم پخش میشد.. آهنگای خوبی بودن اما به جز چندتاشون که خیلی خوب بودن بقیه مشکلات ریزی داشت که بابا همیشه بهم هشدار میداد که حواسم بهشون باشه.. حالا نوبت خواننده ها بود.. از بین خواننده ها فقط از صدای یکیشون خوشم اومد.. قیافه ی بامزه ای داشت..  موهاش کج رو صورتش ریخته بود و با صدای لطیف و آرام بخشش هممونو تحت تاثیر قرار داده بود.. استرس داشتم که بدونم اول میشم یا نه.. این جشن تنها فرصتم بود برای قرارداد با یه کمپانیه خوب.. 
 فقط تو فکر نتیجه کارم بودم.. چیز دیگه ای برام مهم بود.. نفهمیدم جشن چجوری گذشت اصلا نرفتم پیشه بابا چون نمیخواستم فعلا نظرشو راجبه آهنگم بدونم....
موقع اعلام نتایج شد..
نفر اول خواننده... آقاااااااای جئون جانکوک..
همه دست زدن و مجری ادامه داد..
و اما نفر اول برای آهنگسازی... آقااااااااااای مین یونگی..
واااااای باورم نمیشد داشتم از خوشحالی سکته میکردم.. یعنی با اولین بار شرکت تو این جشن اول شدم؟؟؟ یعنی واقعا اسم منو گفت.. یعنی..
جالب بود که همون خواننده ای که من ازش خوشم اومده بود اول شد.. تو حال خودم بودم که یکی گفت: خیلی خوشحال به نظر نمیرسی!!! 
برگشتم سمت صدا.. همون پسر خوانندهه بود..
با همون چهره ی بی تفاوت و سردم گفتم: خوشحالم.. 
متعجب نگام کرد و انگشتشو گرفت سمت صورتم و گفت: اما از چهرت چیزی.. یعنی حتی لبخندم..
نگام به پشت سرش بود که بابام داشت بهمون نزدیک میشد.. 
بابا: شوگااااااااااا...
- بله بابا؟؟؟
با دیدن جانکوک گفت: وای تو واقعا صدای زیبایی داری " جانکوک احترام گذاشت و تشکر کرد بعدشم به من نگاهی کرد و گفت " شدی همون شوگایی که من با آهنگاش انرژی میگیرم.. آهنگت عالی بود مثل آخرین آهنگت که پارسال شنیدمش.. " بعدشم سریع گفت " یاااااا زود باهام بیایید..
پشت سرش رفتیم.. بابا به یه مرد مسن اشاره کرد و گفت: ایشون آقای جیهیونگ هستند رئیس بزرگترین کمپانیه کره..
قبلا بابا بهم معرفی کرده بودش.. بهش احترام گذاشتیم.. نگاهی به دوتامون کرد و گفت: من کار هردوتاتونو شنیدم.. خوب بود.. همین الان باهاتون قرارداد میبندم اما خب میخوام به تحصیلتون تو اون دانشگاه ادامه بدید بعد از فارغ التحصیلی تو کمپانی استخدام میشید..
دوباره نگامون کرد و اشاره کرد که بشینم و ماهم نشستیم.. دستشو گذاشت رو میز و گفت: اول از همه اینکه شما دوتا باهم کار میکنید.. یونگی آهنگ میسازه و جانکوک میخونه.. 10 تا نمونه کار میخوام.. درست کردنش برای پخش و قوی تر کردنش با کمپانی اما میخوام سطح کارتون و هماهنگیتونو بدونم.. 
نگاهی به ساعتش کرد و گفت: من دیگه میرم..تو یه ماه آمادش کنید..
رفت.. مات و مبهوت مونده بودم.. یعنی؟؟ همه چیز درست شد؟؟.. الان من تو بزرگترین کمپانی کره استخدام شدم؟؟ واااای..
جشن تموم شد و وقت رفتن به خونه بود.. جانکوک نگام کرد و گفت: تو دانشگاه میبینمت..
با بی تفاوتی گفتم: مگه تو میدونی من تو کدوم دانشگاه..
جانکوک: ما تو یه دانشگاهیم.. و تو یه کلاس...
متعجب گفتم: پس چرا من تا حالا ندیدمت؟؟!!!
کوکی کلافه گفت: مگه تو چیزی هم میبینی؟ همش یا سرت تو موسیقیه یا کتاب یا مینویسی یا میری خونه یا... اصلا سرتو میاری بالا که چیزی ببینی؟؟
همینطور حرف میزد و ازم دور میشد.. ازم دور شده بود که داد زدم: یااااااااا.. جئون جانکوک.. من شمارتو ندارم..
 بهم نزدیک شد و گفت: کوکی صدام کن.. گوشیمو از دستم گرفت و شمارشو وارد کرد و رفت.. 

پایان قسمت پنج...


نوع مطلب : You shouldn't love me 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
elmirabertozzi.blog.fc2.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:51 ق.ظ
I was recommended this blog via my cousin. I am not positive whether or not
this put up is written by him as nobody else know such distinct approximately my problem.

You are amazing! Thanks!
M
سه شنبه 6 مهر 1395 04:51 ق.ظ
من که میگم ادامه بده عالیه، مثلث عشقی هم داریم توی این داستان ایا ؟؟؟
Bella_K.C
چهارشنبه 31 شهریور 1395 08:44 ب.ظ
هوراااااااا کوکی وارد میشود!
مرسییییی عالیییی
سایه
چهارشنبه 10 شهریور 1395 07:22 ب.ظ
چی چی رو داستانت رو کوتاه کنی؟به این قشنگی من که خیلی دوسش دارم
پاسخ Faezeh : خیلی خیلی ممنونم مرسی
Par!mah
سه شنبه 9 شهریور 1395 10:00 ق.ظ
ایول کوکی هم اومد
خسته نباشی عالی بود
پاسخ Faezeh : مررررررررسی
Mahya
دوشنبه 8 شهریور 1395 07:09 ق.ظ
کوکی جونمممممممممم
پاسخ Faezeh :
negin
یکشنبه 7 شهریور 1395 05:36 ب.ظ
وای كوكی
وای شوگا
وای قلبم
وای خیلی خوب بود
پاسخ Faezeh : ممنون
kimi
یکشنبه 7 شهریور 1395 03:04 ب.ظ
خیلی گووود بووود
پاسخ Faezeh : خیلی ممنون
asra dn
یکشنبه 7 شهریور 1395 02:17 ب.ظ
اوه کوکی چه اینجا جنتلمن شده
پاسخ Faezeh : خب کوکی جنتلمن هست دیگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر