تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - good days come soon_7

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

good days come soon_7

نویسنده :Asra Dn
تاریخ:دوشنبه 8 شهریور 1395-02:45 ب.ظ

سلام بر عشخولای خودم
من اومدم با قسمت هفتم 
دیگه بد یا خوب حلال کنید دیگه نزدیکه قسمتای 
جالبیم و همینطور رمز دار پس نظر بزارین وگرنه
رمز بی رمز...
برید ادومه...
قسمت هفتم
برگشتم دیدم صدا از بی سیمیه که رو میزه کامپیوترم
گذاشته بودم...
میدونستم که جونگ کوکه...
سریع رفتم سمته بی سیمو دکمشو زدم که صدای
بچگونه جونگ کوک تو اتاق پیچید...
جونگ کوک:وی...صدامو میشنوی؟؟؟منم جونگ کوک
خنده بی صدایی کردمو گفتم:به این زودی دلت برام
تنگ شد؟؟
جونگ کوک:نه دلم برات تنگ نشده...
پوکرفیس به درو دیوار نگاه کردم و گفتم:پس چی؟؟؟
جونگ کوک:خب..راستش...گشنمه
وی:چی؟؟؟مگه همین الان تو سلف با جین شام نخوردیم؟؟؟
جونگ کوک:خب من هنوز گشنمه وی...
وی:خب من که کاری نمیتونم بکنم..
جونگ کوک:برو برام غذا بیار..
وی:آه جونگ کوک مگه من نگفتم دیگه از این خواهشای چرت نکن؟؟؟تازه...بعد یه نگاه به ساعت کردمو گفتم:تازه الان ساعت نه و نیم شبه و همه خوابن من چه کار میتونم برات بکنم؟؟؟
جونگ کوک خندیدوگفت:بیا تو اتاقم تا بهت بگم...
زیره لب لعنتی فرستادم و گفتم:باشه
جونگ کوک خندید وگفت:منتظرم با بای
عصبانی دندونامو بهم فشار دادم و گفتم:با بای و زهره مار...


موهامو بهم ریختم و دره اتاقمو آروم باز کردم و پاورچین پاورچین رفتم سمته اتاقه کوکیو وآروم چندتا تقه به درش زدم که یهو کوکی با شدت درو باز کردو سرشو از در آورد بیرون و بلند داد زد:سلام هیونگ..
سریع جلو دهنشو گرفتم و وهلش دادم تو اتاقو 
آروم دربستمو و عصبی سمته کوکی برگشتم و گفتم:یا پسره خل و چل میخوای همه بفهمن من یواشکی اومدم اینجا تا تنبیهمون کنن؟؟؟نمیتونی آرومتر صحبت کنی؟؟؟
جونگ کوک:آه متاسفم وی انقدر از دیدنت ذوق زده شدم که در پوسته خودم نمیگنجیدم...
دهنمو کج کردم و گفتم:اینطوری حرف نزن همش احساس میکنم دارم با یه پیرمرد نود ساله حرف میزنم درحده سنه خودت صحبت کن...
جونگ کوک نگاه آزرده ای بهم انداخت و گفت:خیلی خب باشه...
سرمو خاروندم و گفتم:حالا فکرتون چیه جنتلمن؟؟؟
جونگ کوک لبخنده شیطانی روی لبش نشست و گفت:بریم قایمکی از یخچاله سلف خوراکی برداریم...
چند لحظه به کوکی خیره شدمو بعد بلند شدم و دستمو کردم تو جیبمو وبه سمته در رفتم که کوکی از پشت کشیدمو گفت:کجا داری میری وی؟؟؟میخوای منه گشنه رو اینجا تنها بزاری؟؟؟
وی:آه کوکی تو واقعا حرصه آدمو در میاری خوش به حاله مامان و بابات که قراره چند وقت نبیننت آخه دیونه برای چی باید این کارو انجام بدیم؟؟؟ میدونی اسمه این کار چیه؟؟؟دزدی پسره خوب دزدی...
جونگ کوک:اما من گشنمه مگه گشنگی جرمه؟؟؟
وبعد معصومانه نگام کرد..
موهامو بهم ریختم وگفتم:آه کوکی ازم نخواه که این کارو انجام بدم...
جونگ کوک:تو میتونی وی...
به کوک خیره شدم و بعد عربده کشیدم:باشه کوک باشه فقط دیگه به من زور نگو...
جونگ کوک نیشخندی زد وگفت:چرا که نه!!!
__________________________________________
ده دقیقه بعد رارهرو سالن آموزشگاه کودکان متفکر:

خم شدم سمته جونگ کوکو گفتم:آه کوک اینا چیه آوردی؟؟؟
جونگ کوک:این سبده برای اینکه خوراکیا رو بزارم توش و اینم چراغ قوه برای مواقع ضروری...
با خنده نگاش کردم وگفتم:چه فکره همه جارم کردی

با هم آروم آروم رفتیم تا بالاخره رسیدیم به آشپزخونه سلف آروم دره یخچالو باز کردم و سبد رو از کوکی
گرفتم و توشو پر از غذا و میوه کردم و دادم دسته کوکی:بیا بگیرشون تا بریم...
تا رفتیم سمته در صدای پا شنیدم برگشتم و کوکی روهل دادم به سمته عقبو و باهم سریع رفتیم پشته میز قایم شدیم که یهو دربازشد...
منو کوکی با ترس بهم خیره شدیم که صدای جیمین اومد:دیدی مامان کسی اینجا نیست!!!لابد صدای گربه ای  چیزی بوده....
بعدش صدای مربی پارک اومد:اوه نه چیم چیم من مطمنم یکی اومده تو آشپزخونه خودم صدای پا شنیدم...
جونگ کوک با ترسه بیشتری بهم نگاه کرد و دستشو گذاشت رو قلبش...
آروم نزدیکش شدم و دمه گوشش آروم گفتم:نه توروخدا کوکی آروم باش اگه حالت بد بشه همه چیز تموم میشه نترس و آروم باش...
جونگ کوک سرشو به نشونه ی مثب تکون داد و نفسه عمیق اما آرومی کشید...
مربی دیگه داشت می رفت که کوکی دستشو از روی قلبش برداشت و اومد بزاره رو زمین که دستش محکم خورد به سبد و سبد کج و شدو یه سیب از توش قل خورد و رفت زیره پای مربی پارک...
مربی سریع برگشت و چراغو روشن کرد ومادوتا رو از پشته میز کشید بیرون...
جیمین با نگرانی بهمون خیره شدوگفت:شما اینجا چه کار می کنین؟؟؟
مربی پوزخندی زد و دستشو به کمرش تکیه زد وگفت:جوابی واضحتر از این هست پسرم؟؟؟معلومه که اومدن دزدی...
من حرفی نزدم چون میدونستم کوچکترین حاضر جوابی مساوی با اخراج..
اما کوکی اخم کرد و رفت جلو و گفت:ما دزدی نکردیم ما فقط گشنمون بود...
مربی عصبانی شد و داد زد:دزدی کردی تازه زبونتم واسه من درازه؟؟؟جیمین هرچی زودتر به حراست اطلاع بده....
جیمین با من من گفت:اما مامان اونا گناه دارن بزار برن دیگه قول میدن کارشون تکرار نشه...
مربی خشمگین تر از قبل تو چشمای جیمین زل زد وگفت:خاک تو سرت که انقدر ساده و بدبختی این بهترین فرصت برای توعه اگه حراست کاره اونا رو بفهمه هر دوی اونا رو میندازه بیرون و این بهترین فرصت برای توعه تا بهترین دانش آموزه مدرسه باشی تا کی می خوای زیره دسته وی باشی و اون پروژه ها رو هدایت کنه؟؟؟
گیج شده بودم گردنمو کج کردم و به مربی خیره شدم:شما سره چی بحث می کنین؟؟؟
مربی انگار نه انگار که من چیزی گفته باشم به جیمین خیره شد و با مهربونی تو چشاش زل زدوگفت:پسرم...این آخرین فرصتته عاقل باش...
جیمین یه نگاه به من و یه نگاه همراه با لبخند به کوکی انداخت...
همونموقع حراست از راه رسید وگفت:چیزی شده خانومه پارک؟؟؟
مربی پوزخنده شیطانی به منو کوکی زد وگفت:بله آقای چو این دوتا دانش آموز دزدی کردن و بعد به منو کوکی اشاره کرد...
اومدم جلو و خواستم چیزی بگم که جیمین جلوی حراست ایستاد وگفت:نه آقای چو من دزدی کردم...
مربی پارک عصبانی دادزد وگفت:جیمین شوخیت گرفته؟؟؟؟
وبعد رو به حراست کرد و لبخنده محوی زدوگفت:آقای چو کلش داغ کرده می خواد فداکاری کنه به حرفاش گوش ندین...
بالاخره دهن باز کردمو گفتم:درسته آقای چو کاره من بوده...
جیمین دادزد :نه ته هیونگ نمی خواد گناهمو به گردن بگیری از قهرمان بازی خوشم نمیاد خواهشا دخالت نکن...
اومدم جلو و گفتم:ولی جی...
جیمین:ازت خواهش میکنم ته هیونگ وبعد رو کرد به آقای چو و گفت:آقای چو لطفا منو ببرید نمی خوام کسی به جای من اذیت بشه...
مربی دادزد:آه مسخرس..وکلافه موهاشو پشته گوشش انداحت وگفت:این نمایشه مسخره رو تمومش کن چیم چیم...
جیمین سرشو انداخت پایین و گفت:متاسفم مادر...
آقای چو اومد جلو و جیمین و با خودش برد و مربی هم با عصبانیت درو به هم کوبید و رفت...
برگشتم دیدم صدای هق هق میاد دیدم کوکی داره گریه میکنه...
جونگ کوک:تقصیره من بود وی...من نباید از تو می خواستم منو بیاری اینجا اگه نمی گفتم این اتفاقا نمی افتاد...
بغلش کردم و گفتم:آه کوکی گریه نکن...
جیمین برمی گرده من کاری میکنم که اون به این مدرسه برگرده..
جونگ کوک:واقعا؟؟؟قول میدی برشگردونی؟؟؟
بهش لبخند زدموگفتم:آره...بیا بریم تا یه چیزی نشونت بدم...
دسته کوکیو گرفتم و از حیاطه پشتی که شبا نگهبان نداشت بردمش و بالاخره جلوی به منظره قشنگ ایستادیم....
دسته کومیو بیشتر فشار دادم وگفتم:هروقت دلم برای مامان و بابام تنگ میشه یا وقتی که ناراحتم یا اینکه نمره ی بعد می گیرم میام اینجا و به ماه خیره میشم و آرزو میکنم....
حالا بیا چشمامونو ببندیم و آرزو کنیم که جیمین برگرده...
کوکی سرشو تکون دادو دستشو بهم گره زدو چشماشو بست و گفت:خدای مهربون کاری کن جیمین زودتر برگرده پیشه ما من خیلی جیمینو دوست دارم...
با این حرفش یدفعه چشمامو باز کردم و با چشمای گرد به کوکی زل زدم‌‌...
جونگ کوک با لبخند چشماشو باز کرد و بعد منو نگاه کرد وگفت:یا وی چرا اینجوری نگام میکنی؟؟؟
وی:تو الان چی گفتی؟؟؟
جونگ کوک:از خدا خواستم جیمینو برگردونه...
وی:نه بعدش...
جونگ کوک:یا وی چرا اینجوری نگام میکنی؟؟؟
زدم تو سره کوکیو گفتم:نه خنگه گفتی خدایا من جیمینو دوست دارم...
جونگ کوک:خب آره...اون پسره خیلی خوبیه و تو بسکت بهم کمک کرد و باعث شد بتونم تو پروژه شرکت کنم و بتونم برای همیشه تو مدرسه بمونم...
وی:آه راست میگی...ولی تو باید منو بیشتر دوست داشته باشی...
جونگ کوک:حسووود
وی:یا به من میگی حسود؟؟؟الان نشونت میدم وبعد افتادم دنباله کوکیو بعد از کلی بازی تصمیم گرفتیم تا اتاقه من باهم مسابقه بدیم که من بردم و کوکی هم خیلی حرص خورد...

چندماه گذشت و بالاخره پروژه تموم شد و کوکی به عنوان کوچکترین پژوهشگر برتر انتخاب شد و به عنوان بهترین دانش آموز مدرسه اسمشو روی دره آموزشگاه زدن و اون روز به روز موفقتر میشد تا اینکه...




نوع مطلب : Good days come soon 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
choc
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 04:54 ق.ظ
I am not sure where you're getting your info, but good topic.
I needs to spend some time learning more or understanding more.
Thanks for fantastic information I was looking for this information for my mission.
Cialis 20 mg
شنبه 18 فروردین 1397 12:53 ق.ظ

Nicely put. Regards!
cialis professional yohimbe cialis manufacturer coupon pastillas cialis y alcoho low dose cialis blood pressure sialis american pharmacy cialis opinioni cialis generico generic cialis tadalafil chinese cialis 50 mg cialis 50 mg soft tab
Cialis prices
جمعه 3 فروردین 1397 11:09 ب.ظ

Wow many of fantastic data!
cialis vs viagra cialis kaufen wo cialis purchasing purchase once a day cialis viagra vs cialis vs levitra cialis cipla best buy cialis lowest price buy cialis online legal callus can i take cialis and ecstasy
Cialis 20 mg
دوشنبه 28 اسفند 1396 04:50 ق.ظ

You have made the point!
5 mg cialis pharmacie en ligne buy cialis sample pack order cialis from india cialis authentique suisse tadalafil tablets cialis reviews best generic drugs cialis cuanto cuesta cialis yaho cialis diario compra look here cialis order on line
What do you do when your Achilles tendon hurts?
شنبه 1 مهر 1396 04:31 ب.ظ
Your way of explaining all in this article is really fastidious,
every one can simply be aware of it, Thanks a lot.
How do you get taller in a day?
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:44 ب.ظ
Heya! I'm at work surfing around your blog from my new iphone
4! Just wanted to say I love reading your blog and look forward to
all your posts! Carry on the excellent work!
http://wendy9madden9.jimdo.com/
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:04 ب.ظ
Hi there, I wish for to subscribe for this webpage to obtain latest updates, thus where can i do it please help.
Caleb
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:07 ب.ظ
Hello there, just became aware of your blog through Google,
and found that it is truly informative. I am going to watch out for brussels.
I will be grateful if you continue this in future.
Lots of people will be benefited from your writing. Cheers!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 04:38 ق.ظ
Hello my family member! I wish to say that this article is awesome, nice written and include
approximately all significant infos. I'd like to look extra posts
like this .
samin
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:28 ب.ظ
آخی جیمین فداكار
sohaii
جمعه 7 آبان 1395 11:38 ق.ظ
وااایییییییی چیم چیم کووچولو فداکارووو اوووخییییی
هههههه وی چ حسودیش شددددد
پاسخ Asra Dn : حسوده بچه
M
دوشنبه 3 آبان 1395 05:52 ق.ظ
...اخی جیمین
پاسخ Asra Dn : الهی...
سایه
دوشنبه 15 شهریور 1395 05:19 ب.ظ
محسی
پاسخ Asra Dn :
Parnia
شنبه 13 شهریور 1395 09:54 ق.ظ
Jimim ekhrajshod?
Great
پاسخ Asra Dn : آره عزیزم چون قانونو زیره پا گذاشت البته اون که نه وی و کوکی
Mahya
سه شنبه 9 شهریور 1395 06:40 ق.ظ
اخخخخخخخخخخخخخخخخخی
پاسخ Asra Dn : الهی
Mahsa
سه شنبه 9 شهریور 1395 05:55 ق.ظ
حرف نداره عالیه. این فیک خیلی قشنگه. وای من عاشق کوکیم
پاسخ Asra Dn : مرسی مهسا جونم شما خودت ماهی
کوکی جیگره
2pmhot
سه شنبه 9 شهریور 1395 04:39 ق.ظ
پاسخ Asra Dn : بوس بوس
mobina
دوشنبه 8 شهریور 1395 08:54 ب.ظ
عالی بود اونی
پاسخ Asra Dn :
زهرا
دوشنبه 8 شهریور 1395 07:34 ب.ظ
الهی جیمینه من...
کوکی شکمو ببین چه کار کردی
وی غیرتی من
پاسخ Asra Dn : واقعا گشنگی چه کارها که نمی کند...هی روزگار
الهام
دوشنبه 8 شهریور 1395 07:33 ب.ظ
بیست بود بیست
خداکنه همون چیزی که میگی باشه اری جون
پاسخ Asra Dn : شما خودت بیستی عشخولم
خداکنه...
pariya
دوشنبه 8 شهریور 1395 06:02 ب.ظ
وای آجی این قسمتم مثه قسمتای قبل عالی بود
پاسخ Asra Dn : فدات آجی
maryam
دوشنبه 8 شهریور 1395 06:01 ب.ظ
الهی من فدای جیمین بشم که انقدر فداکاره
پاسخ Asra Dn : الهی الهی
اری
دوشنبه 8 شهریور 1395 05:38 ب.ظ
این قسمت خیلی قشنگ بود جمین فداکاری کرد...
اسرایی قسمت بعدی اینا بزرگ میشن نه؟
عالی
پاسخ Asra Dn : نمیدونم باید بگم؟؟؟
parisa
دوشنبه 8 شهریور 1395 05:00 ب.ظ
الهی کوک شکموی من
عاشقه شخصیته ویم
پاسخ Asra Dn : کدوم دختریه که وی رو دوست نداشته باشه؟؟؟
شهره
دوشنبه 8 شهریور 1395 04:59 ب.ظ
وای عالی عالی فدای وی بشم الهی
جیمین فداکار
پاسخ Asra Dn : فک کنم بعده دهقان فداکار اسمه جیمینه فداکار پخش شه انقدره که شما گفتین
mina
دوشنبه 8 شهریور 1395 04:22 ب.ظ
نگاه تورو خدا به خاطره شکمه کوکی چی شد بچه مردمو بردن زندان
پاسخ Asra Dn : زندان؟؟چه خبره بابا مگه ازدیواره مردم بالا رفته؟؟؟
kimi
دوشنبه 8 شهریور 1395 04:18 ب.ظ
بسیااار خوچمل بود
پاسخ Asra Dn : چشات خوچمل میبینه عشخولم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر