تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - you shouldn't love me

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

you shouldn't love me

نویسنده :Faezeh
تاریخ:جمعه 12 شهریور 1395-01:04 ب.ظ

سلام سلام
من اومدم با قسمت هفتم..
بریم ببینیم ادامه ی داستان چی میشه..
به نام خدا...

قسمت هفتم...

از دید جیمین...
تهیونگ: اما کوکی با شوگا رابطه داره..
قلبم نمیزد.. یعنی شوگا با کوکی؟؟ بلند داد زدم: نهههههه. امکان نداره.. من.. شوگا با اون فقط یه رابطه ی دوستانه داره.. 
تهیونگ دستشو کشید رو چشماش و اشکاشو پاک کرد و گفت: یعنی ممکنه کوکی دروغ گفته باشه؟ 
- آرههه.. حتما.. من مطمئنم..
تهیونگ: باشه.. پس پاشو بریم..
دستمو گرفت و دنبال خودش میکشوند.. منم با خودم حرف میزدم.. من مطمئنم؟؟ نه.. نبودم.. چون واقعا رابطه ی کوکی و شوگا عالی بود.. همیشه شوگا از صداش تعریف میکرد.. سعی کردم دیگه به چیزی فک نکنم.. رسیدیم به اتاق تمرینشون.. دستمو از تو دست تهیونگ بیرون کشیدم.. نگام کرد..
- من همینجا میمونم..
انقدر عصبی بود و عجله داشت که چیزی نگفت و رفت تو اتاق.. در یکم باز بود.. میترسیدم اما خیلی آروم رفتم سمت در و نگامو دوختم به تو اتاق..
تهیونگ: من میدونم تو باهاش رابطه نداری.. خواستی منو اذیت کنی اره؟؟؟ اخه چرا؟
کوکی: برو بیرون..
تهیونگ: کوکی بس کن.. من با اون دختر رابطه ندارم..
کوکی: قبلا هم بهت گفتم.. دیگه تا ابد نمیخوام ببینمت..
تهیونگ سکوت کرد.. اشک تو چشماش جمع شد و گفت: چرا باور نمیکنی من...
کوکی: چون دیدم که بوسیدیش..
به شوگا نگاهی کردم که بی تفاوت نگاشون میکرد..
تهیونگ: اما من میدونم که تو با این پسر رابطه نداری..
کوکی داد زد: گمشو بیرون..
تهیونگ: باشه. اگه باهاش رابطه داری پس ببوسش.. 
 قلبم نمیزد.. این چه حرفی بود اخه.. لعنت به تو تهیونگ.. کوکی تو یه لحظه شوگارو چرخوند سمت خودش و لباشو گذاشت رو لبای شوگا.. همونجوری مونده بودن.. عقب عقب رفتم و خوردم به دیوار.. دنیا دور سرم میچرخید.. احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم.. سریع از اونجا رفتم بیرون.. ایستادم و نفس نفس میزدم.. اما بازم نمیتونستم همونجا وایستم.. دوییدم سمت خونه.. رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم..
از دید شوگا:
کوکی درباره ی علاقش به تهیونگ بهم گفته بود.. منم هر روز که پشت سر جیمین میرفتم میدیدمش که باهم میرن باشگاه.. کوکی گفته بود که تهیونگ بهش خیانت کرده.. 
به دعواهاشون خیره شده بودم.. کوکی هروقت اسم تهیونگ میومد دیوونه میشد.. هرلحظه با حرفای تهیونگ عصبی تر میشد.. 
یهو کوکی اومد سمتم و لباشو گذاشت رو لبام.. شوکه شدم.. دستمو گذاشتم رو سینش و خواستم از خودم جداش کنم که تهیونگ اومد و کوکیو ازم جدا کرد.. یقمو گرفت.. کوکی سعی کرد از من جداش کنه..
تهیونگ: لعنتی از کوکی فاصله بگیررررررر..
کوکی دستشو گرفت و کشید..  گردنبندم که تو دستای تهیونگ بود کشیده شد و بعد از پاره شدن هر مهرش به یه سمت پرتاب شد.. یه لحظه هممون بی حرکت موندیم..  صدای پخش شدن مهره هاش دیوونم میکرد.. جیمین.. گردنبندی که جیمین بهم داده بود.. خودش تک تک مهره هارو بهم وصل کرده بود.. بغض کردم.. احساس میکردم با هر ضربه ی مهره ها به زمین و صدایی که ازشون میشنیدم قلبم تیر میکشید.. فقط زانو زدم رو زمین.. 
کوکی تهیونگو هل داد عقب و گفت: چکار کردی لعنتی.. فقط از اینجا برو.. 
هلش داد بیرون و درو بست.. شروع کردم به جمع کردن مهره ها.. کوکی هم کمکم کرد.. وقتی همشو جمع کردیم کوکی مهره هارو گذاشت تو یه جعبه و گرفت سمتم.. چهرش بازم شده بود همون کوکیه خجالتی..
کوکی: متاسفم.. من..
جعبه رو گرفتم.. پلاکی که اسمم روش نوشته بودو هم گذاشتم توش و بدون توجه بهش رفتم..
چند روزی بود که همش بعد کلاس منتظر جیمین میموندم و بهش زنگ میزدم اما نه میومد دانشگاه و نه جواب تماس هامو میداد.. 
بازم نشسته بودم تو حیاط و منتظر جیمین..
کوکی: شوگا.. امروز..
- برو.. تنهام بذار..
تهیونگو گوشه ی حیاط دانشگاه دیدم با اینکه دلم نمیخواست رفتم سمتش..
- از جیمین خبری نداری؟
آروم سرشو آورد بالا و نگام کرد و گفت نه..
- از کی؟
تهیونگ: از همون روز که اومدم اتاق تمرینتون.. تماس هامم جواب نمیده..
نگرانی همه ی وجودمو گرفته بود.. برگشتم که برم یهو دستمو گرفت..
تهیونگ: خواهش میکنم ازت.. من بدونه کوکی نمیتونم.. 
فعلا به هیچی جز جیمین فکر نمیکردم دستمو  کشیدم و دوییدم سمت خونشون.. تو این چند روز خیلی اومدم اینجا.. دوباره به خونشون خیره شدم.. دیگه طاقت نداشتم.. رفتم سمت در و آرزو کردم که جیمین درو باز کنه.. تا دستمو بردم سمت زنگ خونه یه صدایی از پشت سرم شنیدم..
صدا: بفرمایید... با کسی کار داشتین؟؟
باباش بود.. نمیدونستم باید برگردم سمتش یا نه.. واااای نکنه برای جیمین بد بشه.. نکنه تنبیهش کنه..
باباش همونطور که نزدیک میشد گفت: اینجا خونه ی منه.. با من کاری داری؟؟

پایان قسمت هفتم..




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How you can increase your height?
یکشنبه 26 شهریور 1396 06:59 ب.ظ
This paragraph is in fact a nice one it assists new the web viewers, who are wishing for blogging.
How long does Achilles tendonitis last for?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:33 ق.ظ
Do you mind if I quote a few of your posts as long as I provide credit and sources back to your website?
My blog is in the exact same niche as yours and my visitors would
genuinely benefit from some of the information you provide here.
Please let me know if this okay with you. Thanks a lot!
How do you get Achilles tendonitis?
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:38 ب.ظ
Why viewers still use to read news papers when in this technological world the whole thing is presented on net?
yvonnenicklaw.jigsy.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:53 ب.ظ
Good post. I learn something totally new and challenging on websites I
stumbleupon on a daily basis. It's always interesting to read through content
from other writers and use a little something from their sites.
samin
پنجشنبه 21 بهمن 1395 12:45 ق.ظ
خدایییی عالییی بیسته بیست
M
سه شنبه 6 مهر 1395 05:05 ق.ظ
اخه شوکای بدبخت اون وسط چه گناهی داشت، حالا هم که با عموهه گیرافتاده کلا شانس نداره...
Bella_K.C
چهارشنبه 31 شهریور 1395 08:52 ب.ظ
وی چرااا ی دخترو بو/سیده آخههه؟! قضیه چی بوده؟!
گردنبند شوگااااااااااااااااااااااااااااا
همشون گناه دارن!
Par!mah
شنبه 13 شهریور 1395 10:19 ب.ظ
جییییییغ چرا جیمینوعذاب میده
ویکوک عالیه جیییییغ عالی بود خسته نباشی
پاسخ Faezeh : مررررررررسی.. منم واسه جیمین ناراحتم
Aynaz
شنبه 13 شهریور 1395 01:49 ب.ظ
VKooooooooook
پاسخ Faezeh :
هستی
شنبه 13 شهریور 1395 01:16 ب.ظ
نمیدونم قضیه ویکوک چیه ولی تهیونگ نباید خودشو کوچیک کنه ..من بدون کوکی میمیرم..نه بهش میاد مغرور باشه
ممنون اجی منتظر قسمت بعدی
پاسخ Faezeh : فدات..
اری
شنبه 13 شهریور 1395 01:15 ب.ظ
اخ جون ویکوک ..یکی منو بگیره تنکیو!
کوکی چشه؟ای بابا یونمین هم شبیه فیلم های هندی میمونن خخخ
پاسخ Faezeh :
سایه
شنبه 13 شهریور 1395 12:21 ب.ظ
مثل همیشه جالب و قشنگ
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : mrC aZzmmrC aZzm
Mahya
شنبه 13 شهریور 1395 08:35 ق.ظ
وای عاللللللللی وای خیلی کم بود
پاسخ Faezeh : مرررررسی چشم بیشتر مینویسم
Mahsa
شنبه 13 شهریور 1395 05:02 ق.ظ
حالا موقع اومدن بود اخه
پاسخ Faezeh : واقعنم
kimi
جمعه 12 شهریور 1395 11:54 ب.ظ
ای واییی نظر قبلیم عالی بود نه الی ببخشید
kimi
جمعه 12 شهریور 1395 11:53 ب.ظ
اااالی بود آجی گوگولی
پاسخ Faezeh : یه دنیا ممنون که وقت گذاشتی
negin
جمعه 12 شهریور 1395 06:18 ب.ظ
وایی تهیونگ عزیزم
شوگا عررر عالیه
پاسخ Faezeh :
سایه
جمعه 12 شهریور 1395 02:30 ب.ظ
خیلی قشنگ بود
پاسخ Faezeh : مررررررسی
sunny
جمعه 12 شهریور 1395 02:26 ب.ظ
داستانت خیلی قشنگه عالیه
پاسخ Faezeh : خیلی ممنونم
bahar
جمعه 12 شهریور 1395 02:03 ب.ظ
عالی بود دمتون گرم مرسی و خسته نباشید
پاسخ Faezeh : مرسی از شما.. خیلی ممنون
asra dn
جمعه 12 شهریور 1395 01:51 ب.ظ
وای چه هیجانی شد این قسمت عالی بووود خسته نباشی
پاسخ Faezeh : سپاس فراوان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر