تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - good days come soon_11

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

good days come soon_11

نویسنده :Asra Dn
تاریخ:چهارشنبه 17 شهریور 1395-01:07 ب.ظ

هلو مای آلوچه ها...
یکی از دوستان گفته بود که از شلیل بدش میاد و من نگم شلیل و گفت از آلوچه خوشش میاد×_×
حالا منم بهتون میگم آلوچه دیگه ما تحت فرمان شماییم هرچی شما بگید همونه دوست دارین چی صداتون کنم؟...
فقط یه چیزی...
قسمته بعد رمزیه هر کی رمزو می خواد آدرسه جیمیل(ایمیل) یا آی دی تلگرامشو بده...
ممنون که فیکو دنبال می کنین آلوچه ها...
برید ادومه....


قسمت یازدهم

مری موهای موج دار و بلندش که تا روی باسنشم پوشونده بود رو باز کرد
و دستی زیرشون کشید وپخششون کرد...
روی تخت دراز کشید و گوشیش رو از توی کیفش در آوردو چکش کرد...
بعد از چند دقیقه چت کردن با دوستش خسته شد و گوشی رو روی پاتختیش
گذاشت...
به گلای رزی که جین براش گرفته بود نگاه کرد...
بعدش به عکسه دوران نوجوونیش که با جین و وی به خاطر برنده شدن توی 
پروژه انداخته بودن زل زد و نگاهشو روی جین زوم کرد...
دوباره به گلا نگاه کرد وبعد رفت سمتشونو و گلبرگاشونو آروم لمس می کردو
گفت:مری...احمق نباش...اون یه دکتر مغز و اعصابه و تویه منشی پس بهش
فکر نکن...
بعد پشتشو کرد به گلا و پتو رو روی خودش کشید و خوابید...



از خواب بیدار شدم...دستی به صورتم کشیدم و و یقه ی لباسمو صاف کردم
و دوباره توی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم....
ایندفعه باید خودم دست به کار بشم باید یه قلب برای جونگ کوک پیدا کنم
تا جونگ کوک بیشتر از این اذیت نشه...
توی همین افکار بودم که به پهلوی چپم چرخیدم و دیدم جونگ کوک بهم زل زده...
گردنشو قلقلک دادم و گفتم:به چی نگاه میکنی شیطون؟؟؟
کوکی بعد از خندش گفت:وی راستشو بگو دیشب چی شده بود؟؟؟
با یاد آوری حرفه جین خندمو خوردم و گفتم:یعنی نمیشه من دلم بگیره و گریه
کنم؟؟؟این همه از بچگیت تا الان گریه میکردی من چیزی می گفتم؟؟؟
جونگ کوک نفسه عمیقی کشید وگفت:نه نمی گفتی... چون دلیله گریه هامو
میدونستی و بعد ابروهاشو بالا انداخت و گفت:مگه نه؟؟؟
سرجام نشستم و به تاج تخت تکیه دادم وگفتم:ببین جونگ کوک برای موفقیت
توی زندگی و آینده نباید به چیزای جزءی و گذشته فکر کرد...
پس بیا و به گذشته بر نگردیم و قضیه دیشب و فراموش کنیم هوم؟؟؟
بهتره بری آزمایشگاه و رو کارت تمرکز کنی تا منم برم سره کار باشه؟؟؟
جونگ کوکم درست مثله من توی جاش نشست و به تاج تخت تکیه دادو
گفت:باشه وی .... و انگشته شستشو به نشونه مثبت آورد بالا...
با این کارش یدفعه یاده بچگیامون افتادم... اولین روزی که خواستیم باهم
اتاقو تمیز کنیم دقیقا همین حرکتو انجام داد ولی اون موقع ها چقدر شادو
تپل بود این روزا کارو مریضی روز به روز شکسته تر و با تجربه ترش می کرد
با اینکه نوزده سالشه اما اندازه یه پیرمرد هفتاد ساله میفهمه درست مثه بچگیاش...
بالاخره لباسامو پوشیدم و رفتم بیمارستان...

از زبان جونگ کوک:سریع یه دوش گرفتمو اومدم بیرون و سمته لباسای اداریم رفتم
یه کت و شلوار آبی با کروات سورمه ای برداشتم و آماده شدم و به سمت 
آزمایشگاه آموزشگاه رفتم...
تا رسیدم خانوم کیم(همون مدیرشون که همیشه لاک خوش رنگ میزنه)گفت:
کوکی...رءیس بخش پروژه ها اومده تا باهات یه جلسه داشته باشه...
درباره ی پروژت که گفتی یه اختراع جدیده آماده ای؟؟؟
لبخند دختر کشی زدم و با لحن جنتلمنانه گفتم:درآمادگی همیشگی 
مستر جئون شکی نیست خانوم کیم...
خانوم که که سعی می کرد لبخندشوپنهان کنه گفت:تو موقعیتای حساسم
ول کنه شوخی نیستی...ازوقتی با وی گشتی میدونستم بزرگ بشی یکی
لنگه وی میشی...
خندیدمو دسته خانوم کیم رو بوس کردم و گفتم:موفق باشید لیدی جوان
خانوم کیم با لحنه شاکی گفت:برو جونگ کوک مسخره بازی درنیار دیرشد...
درحالی که به سمت دره سالن می رفتم برگشتم و برای خانوم کیم دست تکون
دادم که ایندفعه با چهره عصبی با چرخوندن مردمک چشاش بهم فهموند که
برم...
بالاخره به در سالن رسیدم و با اجازه داخل شدم...
نشستم روی یکی از نزدیکترین صندلی های نزدیک رئیس با رئیس شروع
به صحبت کردم:ببینید آقای لی من دارم  روی پروژه ای کار میکنم
که کله دنیا بهش نیازمندن...
رئیس دستشو به سینه اش تکیه زد وتو صندلیش فرو رفت و گفت:
خب آقای جئون اون چیه؟؟؟
یه قلپ از چاییم خوردم و گفتم:دارویی که باعث نابودی صد درصد 
سرطان میشی ولی برای تولید بیشتر اون باید پوله زیادی بهم بدید...خیلی زیاد...
رئیس پوزخندی زد وگفت:میدونی با این پروژت چند نفر لوله تفنگشونو
به سمتت می گیرن؟؟؟
میتونی برای پروژت چیزه خاص تری طرح کنی...
انگشتای دستمو توی هم حلقه کردم و به سمت جلو خم شدمو گفتم:
من توی این مدرسه بزرگ شدم و خانوادمو ول کردم تا آدمه بزرگی شم
نه اینکه مدرکمو بگیرم و برم برای خودم عشق و حال من اینجام تا به بقیه
خدمت کنم....
رئیس سری از تاسف تکون داد وگفت:شرکتای بزرگ داروسازی با برترین
فیلسوفای جهان نتونستن تا حالا چیزی بسازن که سرطان رو صد درصد 
نابود کنه...
تو با این دارویی که میخوای بسازی زیره نظره اونا قرار می گیری و چون 
ضعیف و تازه کاری می تونن تورو نابود کنن و دارو رو به اسم داروسازهای
خودشون دربیارن...
بلند شدم وگفتم:اما قانون...
که رئیس از جاش بلند شد و نذاشت حرفمو ادامه بدم و دستشو گذاشت 
رو شونمو گفت:کله شقی نکن پسر دردسر درست نکن به فکره آیندت باش...
اینو گفت و از سالن خارج شد و من رو با کلی فکر و نگرانی تنها گذاشت....



جیمین با خودش کلنجار می رفت و روی کاشی های اتاقش قدم بر می داشت
و با برداشتن هرقدم و گذشتن از هرکاشی می گفت:بهش میگم....بهش نمیگم
بهش میگم.....بهش نمیگم....تا به کاشی آخر رسید و با ذوق گفت:بهش میگم...
ولی بعد نا امید رو تخت دراز کشید و و به پنجره ی رو به روش زل زد:آخه من
چطور بهش بگم؟؟؟بهش بگم کوکی...یعنی جونگ کوک من عاشقت شدم؟؟؟؟
بعد اون با خودش نمیگه من ابله ام؟؟؟(چرا نگه؟؟-_-)اصن یه دوست 
چطوری میتونه عاشق دوستش بشه؟؟؟
و بعد سرجاش روی تخت نشست و گفت:من میتونم...
به سمت گوشیش که روی پاتختی بود پرید و برداشتش و دنباله اسم
جونگ کوک گشت و پیداش کرد و باهاش تماس گرفت...
بعد از خوردن یه بوق صدای جونگ کوک توی گوشش پیچید...
_الو خشتک پاره چطوری؟؟؟
جیمین از حسه متفاوتی که جونگ کوک نسبت بهش داشت خجالت
کشید اون مثل یه دوست باحال و پایه باهاش رفتار می کرد برای همین
به من من افتاد وگفت:خب جونگ کوک راستش می خوام یه چیزه 
مهمی بهت بگم...
جونگ کوک گفت:سرپا گوشم...
جیمین لبخنده محوی زد و گفت:آآآآآ جونگ کوک....من....
جونگ کوک:توچی؟؟؟؟
جیمین گفت:ببین من...
جونگ کوک خندید وگفت:نکنه باز خشتکت پاره شده خجالت میکشی بگی؟؟؟
جیمین نفسشو داد بیرون وگفت:جونگ کوک من ازت می خوام امروز 
باهم بریم کافی شاپ...
جونگ کوک پوفی کرد وگفت:درد...این همه من من کردی انگار 
می خواست اعتراف عاشقانه بکنه و بعدش خنده ای کرد وگفت:
حالا کدوم کافی شاپ؟؟؟
با من من آدرسو داد و بعد از کلی تیکه خوردن از جانب جونگ کوک
تلفنو قطع کرد...
جیمین محکم زد تو سره خودشو و کلی به خودش فحش داد که
انقدر خنگه و یه اعتراف ساده بلد نیست....



از زبان جیمین:
بالاخره به کافی شاپ رسیدم و دیدم جونگ کوک روی صندلی نزدیک
دره ورودی نشسته وداره کتاب می خونه....
شاید این این آخرین فرصتم باشه که بتونم اعتراف کنم....
رفتم سمتش و با لبخند بهم دست داد و سلام کرد...
هرچی بیشتر میگذشت از این حسه راحتی و متفاوت بودنش خجالت می کشیدم..
لبخندی زد و کتابشو گذاشت رو میزو وگفت:جیمینا نمیخوای به چیزی 
دعوتم کنی؟؟؟؟(یعنی به جان ننم خعلی پرروعه)
از فکر اومدم بیرون وگفتم:آ...چرا چرا چی میخوای  سفارش بدم؟؟؟
جونگ کوک:قهوه تلخ...
چیزایی که می خواستیم سفارش دادیم و گرفتیم...
درحاله خوردن قهوش بود که گفت:چه جالب!!!درست جایی رو انتخاب
کردی که وی هرروز برای استراحتش میاد...
امیدوارم امروزم بیاد تا باهم باشیم...
لبخندی محوی زدمو گفتم:آ...آره آره ولی جونگ کوک می خواستم یه
چیزی بهت بگم...
کوکی لبخندی زد وگفت:گوش میدم و فنجون قهوشو به سمت دهنش 
گرفت و ازش نوشید
که یدفعه گفتم:من...من عاشقتم...
جونگ کوک تمام قهوه تو دهنشو پاشید بیرون و درهمون حالت بهم زل 
زد دستشو گرفتم وگفتم:من دوست دارم...
که دیدم جونگ کوک با ترس به بالا سرمون نگاه میکنه...
رد نگاهشو گرفتم و دیدم وی ریلکس ولی خشن درحالی که رگای
گردنش بیرون زده بود یه نگاه کوتاه به من انداخت و بعد نگاهشو
روی جونگ کوک زوم کرد و گفت:امشب بدترین شبه زندگیته...


نوع مطلب : Good days come soon 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
mahsa 59
سه شنبه 7 آذر 1396 10:48 ب.ظ
سلام ببخشید من رمزو میخواستم اینم ایدی تلگرام داداشم @Hamid_Chehre
یکشنبه 28 آبان 1396 09:00 ق.ظ
فیکت عالیه عزیزم من تازه دارم میخونم ش عالیییییی میشه رمز قسمته 12رو بدی؟؟؟؟
یکشنبه 28 آبان 1396 08:44 ق.ظ
میشه رمزو به آیدی تلگرامم بفرستی مرسی.
Kimia 2206@
http://mahaxay23.blog.fc2.com/
چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:14 ب.ظ
Excellent post. I used to be checking constantly this weblog and I'm impressed!
Extremely helpful information particularly the ultimate phase :
) I maintain such info much. I used to be looking for this particular info for a long time.

Thanks and good luck.
Mah
شنبه 14 مرداد 1396 10:33 ب.ظ
چرا ان نمی شی یا رمزو نمی فرستی من دق کردم اصلا چرا رمز میزارید؟؟؟؟؟؟
Henas.m92
جمعه 16 تیر 1396 02:36 ب.ظ
سلام
من تازه با این سایت آشنا شدم و این داستان رو دارم میخونم میشه رمز این پارت رو برام بفرستین؟
Mah
جمعه 29 اردیبهشت 1396 10:25 ب.ظ
منم می خوام رمزو
Annie
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:32 ق.ظ
Amazing! Its genuinely amazing article, I have got much clear
idea about from this piece of writing.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:07 ق.ظ
I am extremely impressed with your writing skills and also with the layout on your blog.
Is this a paid theme or did you modify it yourself?
Anyway keep up the nice quality writing, it's rare to see a nice blog
like this one nowadays.
Boorla
سه شنبه 24 اسفند 1395 04:40 ب.ظ
Boorlaexo12@
خواهش میکنم رمزو بمنم بده
Boorla
سه شنبه 24 اسفند 1395 04:35 ب.ظ
لطفا رمز قسمت12رو بده خواهش
چهارشنبه 18 اسفند 1395 04:42 ب.ظ
سلام میدونم از وقتی اینو گذاشتی خیلی میگذره، اما من الان دارم میخونم میشه لطفا رمز رو به ایمیلم بفرستی ؟
F.ahmadian1382@gmail.com
sohaii
جمعه 29 بهمن 1395 08:48 ب.ظ
سلام میشه رمز قسمت قبلو به ایدیم بفرستی ؟؟ میسی

ARMY14S@
sohaii
جمعه 29 بهمن 1395 07:41 ب.ظ
سلام میشه رمز قسمت قبلو به ایدیم بفرستی ؟؟ میسی

ARMY14S@
samin
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:51 ب.ظ
آقا من ایمیلوجیمیلوازای كوفتاندارم آخه چرابااحساساته من بازی میكنی من نمیدونم بایدبهم رمز بدی پلیزبده به آی رمزو
sohaii
دوشنبه 10 آبان 1395 05:50 ب.ظ
وااامگه میشهههه این جیمیلم درستهااا مطمعنی درست همین جیمیلمو میزنی؟!
sohaii
دوشنبه 10 آبان 1395 03:34 ب.ظ
وااامگه میشهههه این جیمیلم درستهااا مطمعنی درست همین جیمیلمو میزنی؟!
sohaii
یکشنبه 9 آبان 1395 04:43 ب.ظ
نمی دونم جیمیلم ک درسته
ولی خب اگ میشه به این یکی جیمیلم بفرست برام مرسی
www.sohaehteshamm16@gmail.com
پاسخ Asra Dn : اینم اشتباس
sohaii
شنبه 8 آبان 1395 03:39 ب.ظ
وااایییییییی خواهش میکنم رمزو بده من دارم میمیرم منم:-\
جمعه 7 آبان 1395 03:10 ب.ظ
هههههه یادم رفت جیمیلمو بدم
sohaehtesham45@gmail
پاسخ Asra Dn : عزیزم جیمیلتو هر چی میزنم میگه آدرس اشتباه دقت کن ببین درست فرستادی یا شایدم مشکل پیش اومده باشه آیدیتو بده
جمعه 7 آبان 1395 03:09 ب.ظ
هههههه یادم رفت جیمیلمو بدم
sohaehtesham45@gmail
مرسی میشیم بدی رمزو بهم میسی
پاسخ Asra Dn : باشه چشم الان میفرستم
sohaii
جمعه 7 آبان 1395 03:07 ب.ظ
و اماااآ وی عصبی میشودد بدبخت جانگکووووووکککک

ممنون میشم رمز قسمت بعدی بهم بدیواسه همه قسمت نظر گوزاشتما بوخوداا
پاسخ Asra Dn : نظرم نمیذاشتی میدادم
L.m
پنجشنبه 6 آبان 1395 02:27 ب.ظ
بفرما اینم آیدى
Laya82
L.m
پنجشنبه 6 آبان 1395 02:19 ب.ظ
بفرما اینم آیدى
Laya82
L.m
پنجشنبه 6 آبان 1395 01:00 ق.ظ
بفرمایید ایمیل
Laya.Mortazavi8217@yahoo.com
ممنوووون
پاسخ Asra Dn : ایمیل ندارم من آی دیتو بفرست
L.m
چهارشنبه 5 آبان 1395 06:46 ب.ظ
شلام عجیجم...من تازه شروع کردم به خوندن و تا اینجارو خوندم...میشه لطفا رمزو قسمت بعد رو بهم بدین
پاسخ Asra Dn : جیمیل یا آی دی تلگرامتو بده خانومی
M
دوشنبه 3 آبان 1395 06:32 ق.ظ
لطفا رمز قسمت بعد رو برام بفرست
mariam98salehi@gmail.com
پاسخ Asra Dn : چشم
M
دوشنبه 3 آبان 1395 06:29 ق.ظ
اخرش خیلی باحال بودخخخ
پاسخ Asra Dn :
ارغوان
دوشنبه 12 مهر 1395 11:24 ب.ظ
شت*_*
@heygeorg
آیدی تلمه میشه رمزو بدی؟
پاسخ Asra Dn : چشم
nari
جمعه 26 شهریور 1395 04:54 ق.ظ
این آیدیمه
Vk_oo_k
پاسخ Asra Dn : الان برات میفرستم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30