تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - you shouldn't love me

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

you shouldn't love me

نویسنده :Faezeh
تاریخ:جمعه 19 شهریور 1395-02:43 ب.ظ

سلام سلام..
من اومدم با قسمت نهم..
امیدوارم دوست داشته باشید..
مرسی از نظراتون.. یه دنیا ممنون..
به نام خدا...

قسمت نهم...

از دید شوگا:
یه هفته ای گذشت.. دیگه حالم خوب شده بود.. تو این هفته اصلا جیمینو ندیدم.. دلم خیلی براش تنگ شده بود.. کوکی خودش آهنگارو برده بود کمپانی و اونا هم خیلی راضی بودن.. با لبخند نشستم رو صندلی و به میز نگاه کردم.. 
بابا: نمیدونستم انقدر میز صبحونه رو دوست داری..
خندیدم و لیوان آب میوه رو تو دستم گرفتم..
بابا: امروز دادگاه دارم.. باید زودتر برم سرکارم و بعدشم دادگاه.. حالت خوبه؟ میتونی خودت بری؟
خیلی مطمئن گفتم: اره..
بابا کیفشو برداشت و گفت: مواظب خودت باش و رفت..
مامان بعد از کلی توصیه و نصیحت بلاخره رضایت داد تا برم و آماده بشم برای رفتن.. خیلی هیجان زده بودم چون میتونستم جیمینو ببینم.. تو این هفته خیلی باهاش تماس گرفتم اما همش خاموش بود.. حدس میزدم باباش گوشیشو ازش گرفته چون فکر میکنه باهام در ارتباطه.. اگه پلیسا و جیمین قضیه رو براش توضیح نمیدادن قطعا تیکه تیکم میکرد...
لباسامو پوشیدم و موهامو ریختم رو پیشونیم.. به نظر خودم عالی شده بودم.. وقتی رسیدم دانشگاه مستقیم رفتم سمت کلاس جیمین.. از چند نفری که تو کلاس بودن پرسیدم جیمین کجاست و یکیشون گفت رفته باشگاه.. کوکی تو این یه هفته هرروز میومد خونمون و اتفاقات دانشگاهو برام گزارش میکرد.. جیمین دیروز اومده بود دانشگاه.. کوکی گفته بود جیمین حالش خیلی خوب بود.. آروم در باشگاهو باز کردم.. میترسیدم تهیونگ اونجا باشه.. حوصله ی دعوا نداشتم.. اخه کوکی گفته بود تهیونگ هر روز میرفت سراغش و از من بد میگفت و تحدید میکرد که حسابی حالمو میگیره.. رفتاراش دلیلی جز بی تفاوتیه من به خواهشش و غرورش که شکسته بود، نداشت..
جیمین تنها نشسته بود یه گوشه.. میدونستم ورزش نمیکنه.. هنوز براش زود بود..
آروم رفتم تو و همونطور که میرفتم سمتش گفتم: تنبیه برای کسی که سراغی از من نگیره قطعا خیلی سخت خواهد بود مخصوصا اگه اون شخص جیمین باشه..
برگشت سمتم.. چشماش با دیدنم برق زد.. بغلش کردم و عطر وجودشو نفس کشیدم و تو سینه هام حبس کردم.. اونم محکم بغلم کرده بود.. خواستم ازش جداشم اما ولم نمیکرد.
جیمین: شوگا متاسفم.. من.. خداروشکر که خوبی..
ازم جدا شد.. نگاهی بهم کرد و یهو چهرش ناراحت شد.. یه قدم ازم فاصله گرفت و گفت: برو بیرون..
متعجب گفتم: چرا؟ بعد یه هفته اومدم..
نذاشت حرف بزنم دستمو گرفت و کشید سمت در که بیرونم کنه که صدای تهیونگ از پشت در باعث شد سرجاش میخکوبشه..
تهیونگ: یااااااااا.. جیمین.. چرا این در قفله؟؟ جیمییییییین!!
- خوب شد درو قفل کرده بودما..
جیمین: هیس.. ساکت شو..
دستمو ول کرد و گفت: برو اون گوشه.. پشت اونا.. برو اون ته بشین گوشه ی دیوار.. بروووو... 
آروم نشستم رو زمین پشت وسایل بزرگ باشگاه.. جیمین بعد اینکه مطمئن شد تهیونگ نمیبینتم درو باز کرد..
تهیونگ: اااااه چرا درو قفل کردی؟؟
جیمین: خواستم یکم تنها باشم..
تهیونگ نشست رو صندلی و گفت: اومدم باهات حرف بزنم.. 
جیمین: اااااامممم.. خب.. باشه پس بریم بیرون حرف بزنیم هان؟
جیمین ایستاد و گفت بریم.. تهیونگ دست جیمینو گرفت و نشوند رو صندلی پیش خودش..
تهیونگ: بشین.. همینجا خوبه..
جیمین دست کرد تو موهاش و ناچارأ گفت باشه..
از دید جیمین: 
خیلی میترسیدم از اینکه تهیونگ و شوگا باهم روبرو بشن.. 
تهیونگ: گوش کن جیمین.. خب تو عاشق شوگایی..
- چیییییی؟ نه.. چی میگی؟؟!! 
تهیونگ: مسخره نشو.. تو همه ی این هفته تا اسم شوگا میومد بغض میکردی.. الانم داری دیوونه میشی که چرا نیومده اگه من از کوکی دربارش نپرسیده بودم تا الان از گریه مرده بودی..
- یااااااااا..  من کی گریه کردم؟ اینا چیه میگی؟
تهیونگ: اه بسه الان وقت شوخی نیست..
نگام کرد و گفت: میشه تو به عشقت اعتراف کنی؟ این آخرین راهه.. شاید شوگا تورو انتخاب کنه و دست از سر کوکی برداره..
- یااااااااا میگم من عاشقش نیستم.. 
تهیونگ: پس چرا وقتی فهمیدی با کوکی رابطه داره خودتو تو خونه حبس کردی؟؟
عصبی گفتم: بهت میگم من عاشقش نیستم حالا برو بیرون..
وااااااای همه ی فکرم شوگا بود که حالا همه چیزو شنیده.. تهیونگ بلند شد و عصبی گفت: خودم میرم بهش میگم..
دیگه همه چیزو خراب کرده بود فقط هولش دادم سمت در و گفتم: باشه باشه.. همین الان برو به شوگا بگو.. 
پرتش کردم بیرون و درو بستم.. شوگا هنوز از جاش بلند نشده بود..
- یااااااااا.. پاشو برو بیرون..
بازم بلند نشد.. تو تاریکیه سالن نشسته بود رفتم سمتش.. دستش رو قلبش بود و نشسته بود رو زمین.. روبروش زانو زدم.. تکونش دادم و صداش زدم: شوگااااا.. شوگا.. خوبی؟؟ چی شده؟؟ حالت بد شده؟؟
چشماش که به دیوار خیره بود برگشت سمتم و تو چشمام خیره شد.. نفسشو داد بیرون..
شوگا: تو... تو.. عاشقه منی؟
دستپاچه گفتم: نه... تهیونگ یه چیزی.. 
نذاشت حرف بزنم.. منو کشید سمت خودش و لباشو گذاشت رو لبام.. چشماشو بسته بود اما من کم مونده بود چشمام از حدقه دربیاد.. همینجوریشم که کنارش بودم نفس کم میاوردم اونم ولم نمیکرد و همونجوری مونده بود و لباشو رو لبام میفشرد.. دستمو گذاشتم رو سینش و هلش دادم عقب و ازش جدا شدم.. نفس نفس میزدم.. پاشدم وایسادم..
- یاااااا... تو چته؟ چیکار داری میکنی؟؟
شوگا شیطون نگام کرد..
- چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟
شوگا اومد سمتم.. یه قدم رفتم عقب که خوردم به دیوار.. شوگا پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و گفت: همیشه منتظر همچین روزی بودم..

پایان قسمت نهم..



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
regeniahelgager.weebly.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:27 ب.ظ
Hello, I enjoy reading through your article post.
I like to write a little comment to support you.
Remona
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:26 ب.ظ
Thanks for sharing such a good idea, post is good, thats why i have
read it fully
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:26 ق.ظ
Very good article! We will be linking to this particularly great content on our site.
Keep up the good writing.
Bella_K.C
چهارشنبه 31 شهریور 1395 09:00 ب.ظ
واااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییی بالاخرههههههههههههه! یونمین ایز ریللللللللللللللل!
تنکیوووووووووووووووووووووو!
Par!mah
سه شنبه 23 شهریور 1395 11:20 ب.ظ
هوووووووو...ایول بالأخره همو بوسیدن
عالی بود
پاسخ Faezeh : فداتشم مرسی
Kimi
یکشنبه 21 شهریور 1395 12:22 ق.ظ
آورین یونمینییی دوست بیار

جیمین بیچاره ضایع شد
پاسخ Faezeh : اره بنده خدا
شنبه 20 شهریور 1395 06:29 ق.ظ
وای بلاخره اعتراف کردن
پاسخ Faezeh : بعله دیگه خداروشکر
سایه
جمعه 19 شهریور 1395 09:25 ب.ظ
اه من اشتباهی فکر کنم نظرامو خصوصی فرستادم
پاسخ Faezeh : خوندمشون ممنون که وقت گذاشتی
اری
جمعه 19 شهریور 1395 04:15 ب.ظ
نخسته خواهر !عالی بود
بلاخره همو بوسیدن
پاسخ Faezeh : سپاس فراوان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر