تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - Hold Me Tight - 20 (Last Episode)

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

Hold Me Tight - 20 (Last Episode)

نویسنده :Arezoo_cute
تاریخ:جمعه 19 شهریور 1395-03:44 ب.ظ

سلااااااااااااام

من اول بخاطر این تاخیر از خواننده های فیکم معذرت میخوام

من سفر بودم و به نت دسترسی نداشتم .. تو قطار وقت کردم و قسمت آخرو کامل کردم

بعد از اون هم امیدوارم فیک من براتون جذاب بوده باشه

من فعلا فایل pdf نمیزارم .. بعد از اینکه نظرات این قسمت رو فهمیدم لینک pdf رو هم میزارم

http://s7.picofile.com/file/8254983776/img1447101200937.jpg


قسمت 20 :


صدای زنگ به صدا در اومد .
نامجون : من درو باز میکنم .. شاید میجو باشه
نامجون در رو باز کرد و تا شخصی که پشت در وایساده بود رو دید همونطــــــــــــــــــــــور موند.
اشک های ته هیونگ دوباره شروع به جاری شدن کردن.
ته هیونگ داد زد : هیونگگگگگگ
و خودشو پرت کرد تو بغل نامجون.
نامجون چند بار پلک هاشو بهم زد تا به خودش بیاد.
ته هیونگ رو از بغلش بیرون کشید و صورتش رو در چارچوب دستاش گرفت : ت...ته هیونگ.. داداش کوچولوی من .. این همه وقت کجا بودی؟
و دوباره تو بغلش کشید و اونم آروم اشک ریخت.
شوگا و جی هوپ بخاطــــــــــــــــــــــر صداهایی که می اومد از اتاق بیرون اومدن و اونا هم از دیدن ته هیونگ شوکه شدن.
شوگا سریع به طــــــــــــــــــــــرفش رفت و دستش رو روی کمر ته هیونگ گذاشت : داداش کوچولو کجا بودی؟
جی هوپ از دیدن ته هیونگ خیلی زیاد خوشحال بود ولی حتی نمی تونست تو چشماش نگاه کنه .
ته هیونگ از بغل نامجون بیرون اومد و به طــــــــــــــــــــــرف جی هوپ رفت.
جی هوپ با شرمندگی سرش رو پایین انداخت.
ته هیونگ دستش رو به طــــــــــــــــــــــرف جی هوپ دراز کرد : خیلی وقته ندیدمت ... هیونگ
جی هوپ با شنیدن کلمه ی هیونگ سرش رو بالا گرفت و با نگاه کردن به ته هیونگ نتونست جلوی خودشو بگیره ، سریع اشکی که از چشمش جاری شد رو پاک کرد و جلوی ته هیونگ زانو زد.
چشمهای ته هیونگ از تعجب گرد شد .
جی هوپ : منو ببخش ته هیونگ .. میدونم ...
اشکهاش آروم جاری شدن و ادامه داد : میدونم یه خواسته ی زیادیه .. ولی ازت خواهش میکنم منو ببخش
ته هیونگ : این دیگه چه کاریه؟ داداش بزرگ که واسه داداش کوچیکش زانو نمیزنه
وی خم شد تا جی هوپ رو بلند کنه ولی زودتر از اون جین از پشت زیر بغل جی هوپ رو گرفت و بلندش کرد.
جین : اگه شرمنده ای مثل یه مرد عذرخواهی کن .. زانو زدن چیزی رو درست نمیکنه
جی هوپ سرش پایین بود و حرفی نمیزد.
شوگا : هوسوک میخواد مردونه انجامش بده .. اجازه بده توضیح بده .. تازه خودتم باید توضیح بدی چرا بهم دروغ گفتی که ته هیونگ رو نمیشناسی
نامجون یه نفس عمیق کشید : بیاین بریم بشینیم و درست صحبت کنیم
و همگی به داخل هال رفتن.



صبح روز بعد :
ووزی ماشینش رو تو پارکینگ بیمارستان پارک کرد و سریع از ماشینش پیاده شد و به طــــــــــــــــــــــرف آزمایشگاه رفت.
به آزمایشگاه رسید و مسئول اونجا باهاش سلام کرد.
ووزی : دکتر یانگ .. نتیجه ی اون آزمایشی که میخواستم آماده شده؟
دکتر یانگ : چون آقای لی سفارش کردن تمام سعیمونو کردیم که زود آماده شن
کنار یه میز رفت و از کشوش یه سری برگه درآورد و اونو رو به روی ووزی گرفت.
ووزی برگه ی اول رو نگاه کرد و وقتی پایینش رو دید چشماش روی اون عدد وایساد.
ووزی : درست می بینم؟ .. ای..این .. نوشته 99.99 درصد؟
دکتر یانگ : ببخشید آقای لی .. ولی میتونم بپرسم این آزمایش چرا انقد براتون مهم بوده؟
ووزی اشکی که از چشمهاش جاری شد رو پاک کرد : خیلی ازتون ممنونم .. خیلی خیلی ازتون ممنونم
و سریع به طــــــــــــــــــــــرف ماشینش دوید.



مادر جونگ کوک ، خودش و جیمین توی فرودگاه بودن.
جونگ کوک و جیمین قرار بود به سئول برگردن.
وقت رفتن مسافرا به اتاق انتظـــــــار بود.
جیمین : واقعا بخاطــــــــــــــــــــــر این مدت ازتون ممنونم
مادر جونگ کوک لبخند زد : من کاری نکردم
جونگ کوک : مامان جون .. یکم دیگه صبر کن .. زودی میام پیش خودت
و یه دفعه محکم مامانش رو بغل کرد : دلم برات خیلی تنگ میشه
مامان کوکی : انقد نگو دلت تنگ میشه و فقطــــــــــــــــــــــ روی درسات تمرکز کن
جونگ کوک از بغل مامانش بیرون اومد.
مامان کوکی : دیگه باید برین .. سفر خوبی داشته باشین
جیمین تعظـــــــیم کرد : خدانگهدار مادر
جونگ کوک اما چیزی نگفت ، ولی لب و لوچه ی آویزونش گویای حسش بود.
جیمین انگشت های دست چپش رو بین انگشت های دست راست جونگ کوک جا داد و باهم از مامان کوکی دور شدن.



شوگا از خواب بیدار شد و با چشمهای نیمه باز به طــــــــــــــــــــــرف توالت که تو حیاطــــــــــــــــــــــ کوچیکشون بود رفت.
جی هوپ داشت بند کفشهاشو می بست.
یه کلاه مشکی لبه دار ساده هم سرش بود.
شوگا : هیونگ .. داری کجا میری؟
جی هوپ رو کرد به شوگا و لبخند زد : میخوام برم آرایشگاه .. میخوام موهامو از ته بزنم .. حتی کلاهم گذاشتم که برگشتنی زشت نباشم
شوگا : پس واقعنی میخوای بری سربازی...
جی هوپ : میخوام یه مرد واقعی بشم و برگردم .. همین
شوگا : ولش کن ..
و به دست شویی رفت.
در این لحظـــــــه در خونه به صدا دراومد و جی هوپ در رو باز کرد.
یه پسر قد کوتاه با پوست سفید بود : سلام .. من لی جی هون (ووزی) هستم .. با مین یونگی کار داشتم
جی هوپ : باشه .. یه لحظـــــــه وایسا
و به طــــــــــــــــــــــرف دست شویی رفت و از پشت در گفت : یونگی .. یکی با تو کار داره
شوگا درحالیکه یه حوله دور گردنش بود از دست شویی بیرون اومد : این وقت صبح کیه؟
ووزی دیگه صبر نداشت ، وارد خونه شد و خودشو انداخت تو بغل شوگا.
شوگا از تعجب چشماش گرد شد : هی .. اول صبحی دیوونه شدی؟
ووزی گریه میکرد : هیونگ .. این همه وقت کجا بودی؟ .. من همه جارو دنبالت گشتممممم
شوگا : انگار واقعا مخت تاب برداشته .. من همینجا بودم دیگه
و ووزی رو از بغلش کشوند بیرون.
شوگا تازه متوجه شد که یه سری برگه دست ووزیه.
ووزی اونارو جلوی شوگا گرفت.
شوگا اونو برداشت : این چیه دیگه؟ خلاصه ش کن
ووزی اشکاشو پاک کرد : باشه .. خلاصش میکنم .. تو .. هیونگ تو .. برادر منی .. برادر واقعیه من
شوگا ابروهاش تو هم رفت : شوخیه بی مزه ای بود ... دیگه داری زیاده روی میکنی
و برگه هایی که دستش بود رو تو سینه ی ووزی کوبوند و برگه ها رو زمین پخش شد.
ووزی : اونجا نوشته لی جی هون که من باشم و مین یونگی که تو باشی با هم رابطــــــــــــــــــــــه ی خونی دارن .. تو لی یونگی هستی هیونگ
شوگا : خفه شو .. دیگه هم بهم نگو هیونگ .. من مین یونگی ام .. مییییین یونگی
و با عصبانیت خونه رو ترک کرد.
ووزی سر جاش وایساده بود و گریه میکرد.
جی هوپ برگه ی اصلی رو از روی زمین برداشت و اونو خوند.
لبخند زد : پس یونگی خانواده شو پیدا کرد



سه سال بعد :
موقعیت : جشن فارغ التحصیلیه جونگ کوک
مراسم تموم شده بود و جونگ کوک داشت با جیمین و مامانش عکس میگرفت.
وقتی عکس گرفتنش با اونا تموم شد جین کمی جلو اومد : حالا نوبت ما سه تاس
وی اطــــــــــــــــــــــراف رو نگاه کرد : ولی مینهان نیست
و بعد با نگرانی گفت : واقعا نیست
جین هم نگران شد : یعنی چی نیست .. همین الان اینجا بود
ناگهان یه مرد با کت شلوار مشکی و کروات راه راه آبی و مشکی اومد که مینهان رو تو بغلش گرفته بود.
وی با تعجب گفت : یونگی؟
مینهان با صدای بچگانه ش گفت : عمو یونگی اومده
شوگا مینهان رو روی زمین گذاشت و اون سریع رفت پیش وی.
وی موهای مینهان رو نوازش کرد و بعد رو کرد به شوگا : هیونگ .. تو کی اومدی؟
شوگا : همین یه ساعت پیش رسیدم .. نامجون بهم خبر داد که امروز جشنه فارغ التحصیلیه جونگ کوکه .. منم اصلا دوس نداشتم این جشنو از دست بدم
وی : که اینطــــــــــــــــــــــور...خوشحالم می بینمت
جین : رسیدن بخیر جناب آقای لی
شوگا : لفظـــــــ قلم حرف نزن داماد .. خوشم نمیاد
جین خنده ی کوتاهی کرد.
و رو کرد به وی : عزیزم .. بیا بریم عکس بگیریم
و سه تایی به طــــــــــــــــــــــرف جونگ کوک که درحال عکس گرفتن با یکی از دانشجوها بود رفتند.
تو این لحظـــــــه نامجون ، میجو و هوسوک رسیدند.
شوگا با دیدن هوسوک سریع روشو برگردوند و مشغول بازی کردن با برگ های درخت پشت سرش شد.
میجو : وای ببخشید انقد دیر رسیدیم .. تو ترافیک موندیم
نامجون : جشن تموم شده؟
جیمین : همین پنج دقیقه پیش تموم شد
هوسوک : خیلی بد شد
و رو کرد به جونگ کوک : فارغ التحصیلیت مبارک جونگ کوک
جونگ کوک لبخند زد : ممنون
نامجون با تعجب به شوگا نگاه کرد.
رفت جلو و به صورتش نگاه کرد : یونگی؟
شوگا بهش نگاه کرد و با یه لبخند مصنوعی گفت : اوه .. شما اومدین؟ .. ببخشید حواسم پرت این درخت بود .. برگاش خیلی قشنگه
نامجون : من فکر میکردم تو آمریکا مدیریت میخونی .. نگو رشته ت کشاورزی بوده
شوگا سرش رو پایین انداخت.
هوسوک رفت جلو و شوگا رو بغل کرد : خیلی وقته ندیدمت داداش .. چطــــــــــــــــــــــوری؟
شوگا تو این چهار سال تونسته بود عشق هوسوک رو از دلش پاک کنه ولی بازم دیدن اون بعد چهار سال معذبش کرده بود.
شوگا خودشو از بغل هوسوک بیرون کشید و سعی کرد طــــــــــــــــــــــبیعی باشه : خوبم .. تو چطــــــــــــــــــــــوری؟
هوسوک : منم خوبم .. از خانواده ی جدیدت چه خبر؟
شوگا : اونا خیلی خوبن .. خانوم لی .. یا همون مادرم خیلی مهربونه و بابا و داداش کوچیکم هم خیلی خوبن .. الان دیگه پیششون راحتم
هوسوک لبخند بزرگی زد : خوشحالم که اینو میشنوم .. بیا ماهم بریم عکس بگیریم
و دست شوگا رو کشید و به سمت جونگ کوک رفتن.





موقعیت : آپارتمان جیمین
جیمین در رو باز کرد و جونگ کوک زودتر از اون وارد آپارتمان شد و خودشو روی مبل انداخت : امروز خیلی خسته شدم
جیمین در رو بست : خسته نباشی کوکیه من
جونگ کوک : حالا دیگه مجبور نیستم اون کتابای مزخرفو بخونم .. آخییییش
جیمین : حالا فکر کن من واسه اینکه وکیل شم چه درسایی خوندم
جونگ کوک سرشو تکون داد : علاقه ای ندارم بهش فکر کنم
جیمین دست جونگ کوک رو گرفت : کوکی بیا تو اتاق یه چیزی نشونت بدم
جونگ کوک : چیه؟ نکنه میخوای پوزه نمره هاتو بدی؟
جیمین جونگ کوک رو کنار کمد متوقف کرد و شونه هاشو گرفت.
جونگ کوک : چی تو کمده؟ حیوونه؟
و در کمد رو زد و گوششو بهش چسبوند : صدا که نمیده
جیمین خندش گرفته بود.
ابروهای جونگ کوک تو هم رفت : اذیت نکن دیگه ، حوصله ندارم
و خواست بره که جیمین شونه هاشو گرفت و به طــــــــــــــــــــــرف خودش برگردوند.
جونگ کوک یه حلقه دقیقا جلوی چشماش دید . تو نگاه اول انگار اون حلقه تو هوا معلق بود ولی درواقع از یه نخ نامرئی آویزون شده بود.
جونگ کوک با تعجب به جیمین نگاه کرد.
جیمین : با من ازدواج کن
جونگ کوک بیشتر تعجب کرد .
جیمین لبخند زد : این حلقه رو قبول کن و تا آخر عمر ماله خودم شو
جونگ کوک : آخه این .. یکم ..
ناگهان صدای جی هوپ از بالای کمد اومد : بابا من اینجا له شدم، تو رو خدا بگو باشه
جونگ کوک : پس حلقه رو تو گرفتییی؟
جیمین خنده ش گرفت.
جیمین حلقه رو از نخش باز کرد و تو دستاش گرفت.
ناگهان در های کمد باز شد و باعث شد جیمین و جونگ کوک از کمد فاصله بگیرن.
وی و جین یه تیکه مقوا دستشون بود که روش نوشته بود : جیمین دیوونه ی توئه، باهاش ازدواج کن
جین : هی جون جونگ کوک .. بخاطــــــــــــــــــــــر برنامه ای که جیمین برات ریخته بچه مو گذاشتم پیش پرستار
وی : عجله کن .. حتی من انقد طــــــــــــــــــــــولش ندادم
جونگ کوک با چشمهای گشادشده بهشون نگاه میکرد و جیمین از عکس العمل اون میخندید.
جیمین خندشو خورد و دست جونگ کوک رو گرفت : چی شد عزیزم؟
جونگ کوک : خببببب ... اممممم...
سرشو پایین انداخت : باشه
جیمین دست جونگ کوک رو کشید و یه بو/سه ی شیرین از لبهاش چید و بعد سریع بغلش کرد.
تو این لحظـــــــه بقیه وارد اتاق شدند. میجو شیپورایی که معمولا تو تولد ازش استفاده میشه رو با دهنش میزد.
نامجون برف شادی میریخت و شوگا بادکنک تکون میداد.
همه سر و صدا میکردند.
جیمین از جونگ کوک جدا شد و حلقه رو تو دست کوکی کرد.
جی هوپ از بالای کمد پرید پایین و مونوپادی که روی تخت بود رو برداشت : جیمین گوشیتو بده .. میخوام سلفی بگیرم .. همه بیاین تو عکس
همه اومدن توی کادر و یه ژست گرفتن.
جی هوپ : آماده .. 1 .. 2 .. 3
و صدای تق گرفته شدن سلفی .
جیمین گوشیشو برداشت ، رفت توی اینســــ.تاگرامش ، اون عکس رو پست کرد و توی کپشن نوشت :

مرا تنگ در آغوش بگیر

آن چنان

که کسی نتواند

مرا از تــو جدا کند


"پایان"




ممنون که تا آخر این فیک رو همراهی کردین :)


نوع مطلب : hold me tight 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Buy cialis
جمعه 3 فروردین 1397 10:53 ب.ظ

Kudos, I appreciate this!
cialis usa cost cialis canadian drugs wow look it cialis mexico cialis kaufen cialis online holland 200 cialis coupon tadalafil 5mg usa cialis online cialis kaufen cialis dose 30mg
Buy cialis
دوشنبه 28 اسفند 1396 04:36 ق.ظ

Thanks a lot, Very good stuff!
cialis side effects cialis pills cialis baratos compran uk 200 cialis coupon canadian discount cialis tadalafil 10 mg cialis 10mg prix pharmaci cuanto cuesta cialis yaho prices for cialis 50mg cialis 5 effetti collaterali
What causes pain in the back of the heel?
شنبه 1 مهر 1396 07:16 ب.ظ
I have to thank you for the efforts you've put in writing this blog.
I really hope to view the same high-grade content by you later on as well.

In fact, your creative writing abilities has inspired me to get my
own blog now ;)
feet problems
شنبه 18 شهریور 1396 03:06 ب.ظ
Nice post. I learn something new and challenging on websites I stumbleupon on a daily basis.
It will always be useful to read content from other writers
and practice something from other websites.
How do you stretch your Achilles?
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:21 ب.ظ
When someone writes an post he/she maintains the thought of a
user in his/her brain that how a user can be aware of it.
So that's why this post is outstdanding. Thanks!
What causes the heels of your feet to burn?
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:27 ق.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.

Look advanced to more added agreeable from you! By
the way, how could we communicate?
walterSabins.jimdo.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:42 ب.ظ
Awesome article.
Foot Pain
شنبه 7 مرداد 1396 06:23 ب.ظ
I like what you guys tend to be up too. Such clever work and exposure!

Keep up the great works guys I've incorporated you guys to my own blogroll.
Ghazal
جمعه 16 تیر 1396 02:40 ق.ظ
خیلی خوب بود اولین بار بود که ته جین میخوندم ولی خوشم اومد :) با اینحال دوست داشتم شوگا و هوپی بهم برسن که نشد :( در کل مرسی فیک باحالی بود
Piper
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:06 ب.ظ
Magnificent beat ! I would like to apprentice while you amend your site, how could i subscribe for a blog website?
The account aided me a acceptable deal. I had been a little bit acquainted of
this your broadcast provided bright clear idea
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 08:04 ب.ظ
Hello, i read your blog occasionally and i own a
similar one and i was just curious if you get a lot of
spam comments? If so how do you prevent it, any plugin or anything
you can suggest? I get so much lately it's driving me insane so
any help is very much appreciated.
Fatima
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:55 ب.ظ
یکی از بهترین فیکایی بود که تو عمرمم خوندمم مرسییییی
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : bale bale mnm moafeqam ama in nevisande joon hey mire miad bbnm peidash knm y fice tupe dg azsh kesh brm
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 04:19 ب.ظ
This is really interesting, You're a very skilled blogger.
I have joined your feed and look forward to seeking more of your wonderful post.
Also, I've shared your web site in my social networks!
pantea
شنبه 14 اسفند 1395 01:46 ب.ظ
اونی نمیخوای پی دی اف رو بزاری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : kami sabr plsss qarare hameeye ficaye tamum shde ro pdf bezarim
samin
چهارشنبه 27 بهمن 1395 09:45 ب.ظ
من خیلی خوشم اومدالان كه تموم شده خیلی ناراحت شدم فقط ببخشیداین اولی ن نظریه كه میزارم
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : omidvaram bara baqie episode ha ham bezari aZzm
khoshhalam k khoshetun umade
mm
پنجشنبه 30 دی 1395 07:12 ب.ظ
فیک قشنگی بود ته جین باحال بود
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : mamnunam
Fatemeh
پنجشنبه 22 مهر 1395 01:26 ب.ظ
وااای خیلی خووب بود مررسی
جمعه 16 مهر 1395 12:42 ب.ظ
wwoooowwwعالی بود حتما پی دی افش رو هم بزار خواهش
M
سه شنبه 6 مهر 1395 04:14 ق.ظ
خیلی درگیره شوگا و جی هوپ بودم اما اخرش بهم نرسیدن... داستانت عالی بود ممنونم....
Bella_K.C
یکشنبه 28 شهریور 1395 10:09 ق.ظ
من یادم رفت کامنت بزارم ببخشیییییید! خیلی وقت پیشا خوندمش!
عرررررررررررر گریم گرفت!! کاش یونگی و هوسوک باهم میبودن آخرش! من انتظار داشتم جی هوپ بهش اعتراف کنه!
ته جیییییییینم ک مررررررررگ مثل همیشه!!
از میجو خوشم نیومد آخرشم!! -___-
مرسیییییییییییییییی عاللللیییییییییییی بووووووود
ارغوان
پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:58 ب.ظ
واااای تهجینننن
واییی جیکوک
نامجون و میجو
شوگوللل
هوبیییی
مای لاووووو
عررر فاککککک
هلللل
ممنون عزیزم
خیلی زحمت کشیدی تو این مدت
من تو تله ریپورتم بهم پی‌ام بده
negin
یکشنبه 21 شهریور 1395 04:05 ب.ظ
واییی بلاخره تموم شدددددد عالی بودا عالی
Pantea
یکشنبه 21 شهریور 1395 01:08 ب.ظ
وووووووای بالاخره تموم شد ..... اخیش ....... چقدر منتظر قسمت آخر موندم...... عالیییییییییییییییی بود .... خخخخخ قسمت اینستاگرامش که پوکیدم از خنده .....مرسی ... بازم از این فیکا بنویس .......
negin
شنبه 20 شهریور 1395 05:31 ب.ظ
ای دی تلگرام Army_For_ever
Parnia
شنبه 20 شهریور 1395 12:21 ب.ظ
Belakhare tamoom shod
Chera?
Great
mahsa
شنبه 20 شهریور 1395 06:16 ق.ظ
وای خیلی قشنگ بوووووووووووووووووود
اقا پیدی افشو بزار
asra dn
شنبه 20 شهریور 1395 02:31 ق.ظ
نمیدونم چرا گریم گرفت
mahsa5
شنبه 20 شهریور 1395 02:12 ق.ظ
وای حتما حتما پی دی افشو بزار ججججججییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
اری
جمعه 19 شهریور 1395 04:21 ب.ظ
تنکیو زحمت کشیدی خیلی
اگه میتونی حتما دوباره فیک بزار
...
جمعه 19 شهریور 1395 04:07 ب.ظ
وااااااایییییی عالی بوووود خیلی ماجرای باحالی داشت دلم براش تنگ میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر