تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - you shouldn't love me

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

you shouldn't love me

نویسنده :Faezeh
تاریخ:جمعه 26 شهریور 1395-11:09 ب.ظ

سلام سلام...
بازم من اومدم من من...
قسمت پایانی.. تموم شد..
به نام خدا...

قسمت پایانی..

از دید شوگا:
تهیونگو گرفتم و کوبوندمش به دیوار.. دستمو آوردم بالا که کوکی دستمو گرفت.. با عصبانیتی که تو چشمام موج میزد خیره شدم به کوکی...  آروم گفت: هیوووووونگ آروم باش..
داد زدم: اگه طاقت نداری بزنمش پس از جلو چشمام دورش کن..
کوکی دست تهیونگو گرفت و کشیدش سمت خودش و از اتاق رفتن بیرون.. 
به جیمین نگاه کردم و داد زدم: چرا زودتر بهم نگفتی؟؟؟
جیمین: گفتم.. بهت گفتم دلم میخواد شما دادگاهو ببرید چون اینجوری میتونم بازم ببینمت.. 
تو چشمام التماس موج میزد.. نگاش کردم و گفتم: همین؟؟ 
دیگه نتونستم جلو اشکامو بگیرم.. سرمو انداختم پایین و زدم زیر گریه.. جیمین آروم اومد سمتم و بغلم کرد..
از دید کوکی:
تا درو بستم و رفتیم بیرون دست تهیونگو ول کردم و گفتم: مگه نمیبینی شوگا عصبانیه.. پس چرا..
منو کشید سمت خودش و لباشو گذاشت رو لبام.. اولش خواستم ازش جداشم اما نتونستم.. این چند هفته دوری برای هردوتامون عذاب خیلی بدی بود.. دیگه بسه.. دلم براش تنگ شده بود خودمو بیشتر بهش چسبوندم و همراهیش کردم.. بعد یه بوسه ی عمیق ازش جداشدم.. همونطور که پیشونیمو چسبونده بودم به پیشونیش آروم گفتم دوستت دارم.. خندید.. از همون خنده های همیشگیش.. دوباره بهم نزدیک شد.. مثله دیوونه ها همو میبوسیدیم..
از دید شوگا:
بعد یه مدت طولانی از جیمین جدا شدم.. بدون اینکه نگاش کنم گفتم: فردا تو دادگاه میبینمت..
خیلی سریع از اتاق رفتم بیرون.. کوکی پشت سرم میومد و اسممو صدا میزد اما توجهی بهش نکردم و رفتم.. صبح زود بیدار شدم.. بابا متعجب گفت: نگو که میخوای بیای دادگاه..
- من آمادم.. بریم..
بابا: اما..
قاطع گفتم: من میام بابا..
منتظر نگام کرد تا نظرمو عوض کنم اما من فقط سرد و بی تفاوت نگاش کردم.. نا امید شد و گفت: باشه.. بریم..
رسیدیم به دادگاه جیمین و پدرش نشسته بودن.. با دیدن ما جیمین ناخودآگاه ایستاد.. پدرش دستشو گرفت و نشوندش رو صندلی.. مثل اولین دادگاه ما نشسته بودیم کنار هم و پدرامون رفته بودن تو اتاق.. جیمین مِن و مِن میکرد و میخواست حرف بزنه که من زودتر گفتم: نمیذارم دوباره جدامون کنن..
کاملا برگشتم سمتش و گفتم: ما با این.. 
در اتاق باز شد.. بابا اومد بیرون.. تا حالا انقدر غمگین ندیده بودمش...
باورم نمیشد.. یعنی همه چیز تموم شد؟؟ یعنی جیمین برای همیشه میره؟؟ ترسیدم از نبودش و محکم دست جیمینو گرفتم.. عمو اومد بیرون و با یه پوزخند نگام کرد.. به جیمین نگاهی کرد و با لبخند بهش گفت بریم.. اما هیچکدوممون هیچ عکس العملی نداشتیم.. عمو برگشت و نگاش رو دستامون ثابت موند.. با حرص نگام کرد و با قدرت دست جیمینو از تو دستم بیرون کشید.. 
داد زدم: من نمیذارم بازم جدامون کنید..
رفتم سمتش که بابا و وکیلمون گرفتنم.. 
عمو: اگر دستت به من یا پسرم بخوره کاری میکنم بابات به دست و پام بیفته واسه رضایت..
اومد و ایستاد روبروم و گفت: بزن..
با حرص تو چشماش زل زدم.. یه لحظه به بابام فکر کردم.. اما حداقل یه مشت باید بهش بزنم.. باید..
آماده شدم بزنم که یهو جیمین اومدو بین من و پدرش ایستاد.. دست پدرشو گرفت و با خودش برد.. بعد رفتنشون بابا و وکیلمون ولم کردن.. به بابا نگاه کردم و گفتم: بابا تو یه بار دیگه جیمینو ازم گرفتی.. دیگه اونجا نموندم و رفتم..
از دید پدر جیمین:
ماشینو نگه داشتم و به جیمین که حتی یه کلمه حرف نمیزد نگاهی کردم و گفتم: من میرم بلیط بگیرم زود برمیگردم.. 
جیمین: بابا من با شما هیچ جا نمیام.. من و شوگا..
سیلی محکمی بهش زدم و گفتم: اسم اون پسره ی احمقو به زبون نیار.. 
سریع پیاده شدم..  یه خانوم ایستاده بود روبروی میز..
آروم گفتم: ببخشید خانوم من فقط..
با دیدنش دهنم باز موند.. با لبخند نگام کرد.. هنوزم مثل قبل عاشقانه‌ نگام میکرد.. 
- توووو.. اینجا...
گااین یه لحظه هم مکث نکرد و بغلم کرد.. حسش به من تغییری نکرده بود.. نشستیم رو صندلی با دیدنش یاد بدترین خاطره ی زندگیم افتادم..
""""" با اخم نشستم.. 
- بابا من دوسش دارم..
- اونا فقیرن.. اصلا در حد ما نیستن.. اون دختر لیاقتتو نداره..
- من از این خونه متنفرم.. از این ثروت.. از این زندگی متنفرم.. من همه چیز این زندگیو نابود میکنم.."""""
سرمو انداختم پایین و گفتم: همش تقصیر پدرمه.. اگه اون.. لعنت بهش.. اون..
گااین: پدرت یه مرد بود... بهترین و شریف ترین مردی که تو همه ی عمرم دیدم..
با دهن باز نگاش کردم و گفتم: اما..
دستشو به علامت سکوت گرفت جلوی صورتم.. دیگه چیزی نگفتم و فقط منتظر نگاش کردم.. 
گااین: اون روزا ما خیلی عاشق بودیم.. من میترسیدم بهت بگم نمیتونم باردار بشم.. میدونستم تو انقدر عاشقمی که برات مهم نیست اما پدرت.. اون آدم بزرگی بود و اگه با ازدواجمون مخالفت میکرد تو خیلی اذیت میشدی.. پس اول خودم رفتم دفترش و همه چیزو بهش گفتم.. همینطور اینکه باردار نمیشم.. انتظار داشتم از دفترش پرتم کنه بیرون اما اون در مقابل همه ی حرفام فقط لبخند زد و گفت مشتاق دیدارم بود چون تو خیلی از من تعریف میکردی.. گفت همه ی پول درمانمو میده تا پیگیری کنم شاید مداوا بشم اما وقتی آزمایش های مختلفو میدادم پزشکا متوجه شدن که من سرطان دارم.. همه ی دنیا رو سرم خراب شد.. میخواستم خودکشی کنم اما پدرت نمیذاشت.. اومد دنبالم و گفت همه ی هزینه ی درمانمو میده تا با بیماریم بجنگم اما من نمیتونستم تورو وارد بدبختی هام کنم.. از پدرت خواستم که بهت بگه من یه زن بد بودم و بهت خیانت کردم اما اون بازم قبول نکرد و گفت به بهونه ی فقرم تورو منتظر نگه میداره تا درمانم تموم بشه..
من ازش خواهش کردم برای درمان منو بفرسته یه کشور دیگه.. نمیخواستم پیدام کنی.. وقتی درمانمو شروع کردم هر روز حالم بدتر میشد.. خیلی بد.. به خواهرم گفتم که خبر مرگمو به پدرت بده و بگه آخرین خواستم این بود که تو ازدواج کنی.. دلم میخواست قبل مرگم مطمئن باشم که یه زندگیه خوب داری و تنها نمیمونی.. پدرتم مجبورت کرد ازدواج کنی.. وقتی فهمیدم ازدواج کردی خیالم راحت شد اما برعکس چیزی که انتظار داشتم بعد دو سال کاملا سلامتیمو بدست آوردم.. اما نمیتونستم برگردم.. تو ازدواج کرده بودی پس برای فراموش کردنت منم ازدواج کردم.. بعد چند سال دیدم نمیتونم و ازش جدا شدم.. وقتی فهمیدم پدرت فوت کرده..
با دهن باز نگاش میکردم.. آروم گفتم: گااین.. داری چی میگی؟ من همه ی زندگیمو با نفرت از پدرم..
گااین: پدرت گفته بود میبخشتت و از رفتارت ناراحت نمیشه چون خودشم یه تجربه ی عاشقیه ی بد داشته و..
- اما من... پدرم..
گااین: متاسفم..
از دید جیمین:
نزدیک اتاق تمرین بودم که دوباره همون صدای پیانو.. لبخندی زدم و درو باز کردم.. همینکه درو باز کردم صدای پیانو قطع شد شوگا بلند شد و اومد سمتم..
- خیلی خوب میزنیش..
شوگا: اره چون واسه تو میزنمش..
- خب.. حالا که کوکی و تهیونگ خوشحالن.. بابا هم دیگه تنها نیست.. شما هم که قراره بیایید و تو خونه ی بابا بزرگ زندگی کنید و قراره هر روز همو ببینیم.. حالا که قراره برای همیشه باهم باشیم.. حالا که همه چیز خوب شده من و تو..
شوگا نذاشت دیگه حرف بزنم و منو کوبوند به در و لباشو گذاشت رو لبام.. حتی وسط اون بوسه هم میشد لبخندشو حس کرد.. همونطور که لبامو به بازی گرفته بود آروم دستشو آورد پایین و درو قفل کرد ازم فاصله گرفت و نگام کرد دوباره دیوونه وار همو میبوسیدیم.. آروم دستشو برد زیر تیشرتم و...
 
پایان داستان..

مرسی از همراهیتون..



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Buy cialis online
شنبه 18 فروردین 1397 02:23 ق.ظ

Many thanks, A lot of content.

canadian drugs generic cialis i recommend cialis generico purchase once a day cialis we like it safe cheap cialis generic cialis soft gels cialis patent expiration wow cialis tadalafil 100mg viagra vs cialis cialis dosage recommendations cialis 30 day trial coupon
Generic cialis
دوشنبه 28 اسفند 1396 05:52 ق.ظ

Many thanks. Good stuff!
buying cialis on internet side effects of cialis cialis tadalafil online only now cialis for sale in us cialis authentique suisse cialis e hiv canadian cialis wow cialis 20 female cialis no prescription cialis 5 effetti collaterali
kimbts exo
جمعه 17 آذر 1396 10:45 ق.ظ
سلام ببخشید اینو نمیشه به صورت پی دی اف دانلود کرد؟؟؟
The Word Point Translation Service
جمعه 7 مهر 1396 02:23 ب.ظ
Businesses are erasing the boundaries between nations and as a result, communication act the requisite portion in expanding your
reach as entrepreneur. Communication, in this be important, is the knack to translate between any cant brace there is and the transfer services increase has made it disinterested easier.
You valid have to make unwavering the retinue you depute your transference
offers adequate serving, which can be verified
beside checking the reviews of the special one.
How do you grow?
چهارشنبه 5 مهر 1396 03:35 ق.ظ
Good article! We are linking to this great article
on our website. Keep up the good writing.
Writing a dissertation
سه شنبه 4 مهر 1396 09:23 ب.ظ
I wonder why all the good teachers exists in YouTube, from which planet are they from?
And from which planet are my teachers from????? geezez.
You summed up everything in 10min AND I understood it, and you made it seem easier, or well effectivier, which feels so motivating o__o thank
you
Intro to Creative Writing
سه شنبه 4 مهر 1396 10:32 ق.ظ
A great thing to remember is to *show not tell*.
This means, show your reader that someone is (for example) goofy.

Which is better?
Tell: It was an unusual cat
Show: Its sharp, emerald green eyes pierced through heart.
It's hiss sent a shiver down my spine as claws dug out of the beasts paws.
This was no ordinary cat..


Ya know what I mean?
MMV
دوشنبه 3 مهر 1396 06:06 ب.ظ
In Australia you loose marks for using 1st and 2nd
person in any essay, you must change every aspect to make
it 3rd person
Even in year 9 I lost marks from leaving too many points in the 2nd person
How do I stretch my Achilles tendon?
شنبه 18 شهریور 1396 09:02 ب.ظ
you are in reality a just right webmaster.
The site loading pace is amazing. It seems that you are doing
any distinctive trick. Moreover, The contents are masterpiece.
you have performed a wonderful activity in this
matter!
PickWriters reviews
شنبه 18 شهریور 1396 02:26 ق.ظ
It has conditions been easier to choose between the transportation services, as all consumer
opinions and testimonials are gathered in identical see on you to pick the best.
Take off peevish calibre and as a result inadequate familiarity by consulting any paraphrase website
reviews. Entirely written testimonials wish manual you through
the process of selecting the entire and alone change usefulness that will-power fit your needs.
How much does it cost for leg lengthening?
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:30 ب.ظ
Greetings! I know this is kinda off topic nevertheless I'd figured I'd
ask. Would you be interested in exchanging links or maybe guest
authoring a blog post or vice-versa? My blog goes over a lot of the same subjects as yours and I feel we could greatly benefit from
each other. If you happen to be interested feel free to shoot me an email.

I look forward to hearing from you! Superb blog by the way!
What do you do for a strained Achilles tendon?
شنبه 14 مرداد 1396 10:35 ب.ظ
Hi, I read your blogs regularly. Your story-telling style is witty, keep up the good work!
http://docann.snack.ws
جمعه 13 مرداد 1396 01:05 ب.ظ
Hello Dear, are you truly visiting this web site daily, if so after that you will without doubt
get nice knowledge.
معصی.کی
یکشنبه 11 تیر 1396 06:35 ب.ظ
عرررر چع پایانییی
خخ برم از قسمت اولش بخونمش
gita
چهارشنبه 10 خرداد 1396 01:02 ق.ظ
amoo hale adamo ba in fikaye maskharatoon beham mizanin hamash rajebe gay baziye ridi ba in estedadet haji
Natsu Dragneel
سه شنبه 9 خرداد 1396 02:22 ب.ظ
خیلی قشنگ نوشتی من واقعاً خوشم اومد.
sona
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 01:03 ب.ظ
سلام فیکا خیلی قشنگن.
فقط اگه میشه پی دی افشو هم بزاریئ که راحتر بشه خوند.
مرسیی
فایتینگ
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:41 ب.ظ
I am regular reader, how are you everybody? This paragraph posted at this web site
is genuinely nice.
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : YOU ARE TOTALLY ACTIVE!!!
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 02:45 ب.ظ
Fantastic post but I was wondering if you could write
a litte more on this subject? I'd be very thankful if you could elaborate a little bit more.
Cheers!
samin
دوشنبه 7 فروردین 1396 07:41 ب.ظ
من ازش خیلی خوشم اومدولی ای كاش ادامشویكم بیشترادامه میدادی كه به جاهای حساس برسه نامردی میكنی مارومیبری لبه حوضه دریایه نمیدونم چی ولی تشنه برمون میگردونی به نظرخودت آیاای نامردی نیست آیاواقعاهااااولی درآخر
عالی بودددددددحالابدوبیابغل آجی
M
سه شنبه 6 مهر 1395 11:24 ب.ظ
زود تموم نشد ؟؟؟
Bella_K.C
چهارشنبه 31 شهریور 1395 09:08 ب.ظ
ی جورایی غمگین تموم شد با اینکه خوب تموم شد!!
بالاخره ویکوک و یونمین بهم رسیدن البته اگه گااین نمیومد شاید جیمین مجبور میشد بره...
خیلیییییییییییییییییی عالیییییییییییی بووووووود خیلییییییییییییییی! مرسییییییییییی نوشتیش و گذاشتیش!
negin
یکشنبه 28 شهریور 1395 03:09 ب.ظ
عالی بود عزیزم
mahsa
یکشنبه 28 شهریور 1395 05:53 ق.ظ
وای تمام
خیلی قشنگ بود یعنی فوق العاده بود
پایان خیلی خوبی داشت
مرسی بابت فیک قشنگت
kimi
شنبه 27 شهریور 1395 03:26 ب.ظ
اوه چه بد که تموم شد
بازم داستان یونمینی و ویکوکی بوگوذار
پاسخ Faezeh : سعی میکنم..
asra dn
شنبه 27 شهریور 1395 12:47 ب.ظ
واقعا خیلی حیف شد که تموم شد من خیلی فیکتو دوست داشتم امیدوارم دوباره با یه فیک جدید برگردی خیلی زحمت کشیدی من واقعا درکت میکنم خسته نباشی
پاسخ Faezeh : خیلی خیلی ممنونم مرسی مرسی که نظر میدادی و همراهی میکردی.. عشقی
تینا جوون
شنبه 27 شهریور 1395 11:55 ق.ظ
سلام عزیزم وبلاگ خیلی قشنگی دارید آیا دوست داری وبلاگت را به هزاران كاربر اینترنت معرفی كنید

همین امروز لینك خود را ثبت كنید تا 1000 بازدید رایگان فقط تا آخر سال دریافت كنید
Mahya
شنبه 27 شهریور 1395 06:59 ق.ظ
اوخخخخخییی پایان
پاسخ Faezeh : اره تموم شد ممنون که تا اخرش همراهم بودی
...
شنبه 27 شهریور 1395 01:03 ق.ظ
بلاخره فیکو گذاشتی خیلی منتظر بودم
چرا تموم شد دلم برا جیمین و شوگا داستانت تنگ میشه
پاسخ Faezeh : ببخشید تاخیر داشت... خیلی ممنون
اری
شنبه 27 شهریور 1395 12:01 ق.ظ
سلام عزیزم
خیلی زحمت کشیدی و همچین خیلی استعداد خوبی دآری قسمت آخری خیلی خوبی بود ویکوک و یونمین عالی بود
کاشکی بازم ادامه بدی فیک های دیگه فایتینگ
پاسخ Faezeh : خیلی ممنونم یه دنیا ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30