تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - good days come soon_15

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

good days come soon_15

نویسنده :Asra Dn
تاریخ:شنبه 27 شهریور 1395-07:57 ب.ظ

اهم اهم...
بازم سلام به آلوچه ها...
می خواستم درباره ی یه چیزی باهاتون صحبت کنم...
می دونید که نزدیک فصل مدارس هستیم...
و منم یه دانش آموزم...
و اینکه امتحانا از هفته ی دوم مدارس شروع میشه 
حالا شاید بعضی هاتون از آخر ماه امتحان بدین ولی خب شرایط منه بدبخت این شکلیه...
واینکه این فیکی که من زحمتشو کشیدم و شما می خونین و لطف می کنید و بسی نظر می دهید(زرشک)بسی طولانی هم می باشد...
تقریبا نزدیکای سی و خورده ای قسمت داره من تصمیم گرفتم برنامه آپم رو توی این روزای آخر تابستون عزیز عوض کنم و یه کمی سریعتر آپ کنم و موقع مدارس هم به همین شکله و اگر تا هفته ی دوم باز هم ادامه داشت آخر هفته می ذاریم که سریعتر تموم شه و به امتحانا نکشه پس شما عشخولا هم همکاری کنید و نظر بزارید تا من بسی انرژی بگیرم اما نظرای طولانی فقط عالی و خوب بود و منتظر قسمت بعد هستیم که نشد نظر باید یه نظر کلی بدید امیدوارم حداقل اگه تو تابستون نترکوندین بتونین تو فصل مدارس بترکونین
مرسی از شما ها...
برید ادومه...


قسمت پانزدهم

جونگ کوک خواست لباشو از هم باز کنه و از جیمین عذرخواهی کنه
که جیمین خودشو پرت کرد و همه جیغ کشیدن و جی هوپ با داد گفت:
«نه!!!»و به سمته ساختمان دوید...
که ناگهان معجزه ای شد و دست هایی مانع افتادن جیمین شد...
جونگ کوک هنوز توی شوک اتفاق بود و دستشوروی قلبش گذاشته بود
و بریده بریده نفس می کشید...
جی هوپ نفسه عمیقی کشید و برگشت و با دیدن حاله جونگ کوک
به سمتش دوید وگفت:چی شد پسر؟؟؟چرا یهو وا رفتی؟؟؟
جونگ کوک درحالی که پلکاش می لرزید و می خواست بسته بشه 
با سمجات چشم هاشو باز نگه داشته بود و جعبه قرصی از توی جیبش
وبا اشاره به جی هوپ فهموند که درشو باز کنه...
جی هوپ سریع جعبه قرص هارو گرفت و یکی انداخت توی دهن جونگ کوک
و از کولش آب درآورد و بهش داد وگفت:ببین کوکی جیمین نجات پیدا
کرد ببین...اون هیچیش نیست....
جونگ کوک لبخنده بی جونی زد وبا دستش سعی کرد جلوی فشاره 
تپش های سریع قلبشو بگیره وسینشو محکم فشار می داد....


جیمین تا به خودش اومد دید یکی دستاشو گرفت و بازور به عقب 
می کشونتش و در یه آن روی زمین پرت شد تا سرش و بالا گرفت
دید که وی خشمگین بهش خیره شده...
جیمین زیره لب گفت:ته هیونگ تو منو...
که وی گفت:آره...من تورو نجات دادم....می خواستی خودتو بکشی که 
عذاب وجدانت بیفته گردن ما؟؟؟میخواستی مادرت مرگ تک پسر جوونشو
جلوی چشماش ببینه؟؟؟میخواستی روان ماهارو داغون کنی؟؟؟به چه گناهی جیمین؟؟؟
چون عاشق بودی؟؟؟
جیمین جلوی بغضی که توی گلوش چمپره زد بود رو گرفت وگفت:چرا
نذلشتی یمیرم و راحت شم؟؟؟وبعد بلندتر داد زد:چرا؟؟؟
وی به سمتش رفت و یقشو گرفت و گفت:چون رفیقم بودی لعنتی
چون دوست داشتم تو همیشه هرجا با من بودی بعد من بزارم بهترین
دوستم به همین سادگی بمیره؟؟؟
جیمین دادزد:به من دروغ نگو وی...تو ازمن متنفر بودی و هستی من برای
هیچکدومتون معنی ندارم...من براتون مهم نیستم منو گول نزن من دیگه
اون بچه هشت ساله احمق نیستم و دوباره داد زد:نیستم..
وی محکمتر یقه جیمینو گرفت و تکونش داد:چرا اینطوری فکر میکنی؟؟؟
میخوای رفاقت چندین و چندسالمونو به باد بدی؟؟؟ماباهم دوست بودیم...
یادته؟؟؟همیشه باهم بازی می کردیم و مسخره بازی در می آوردیم؟؟؟
یادت نیست همه بهمون می گفتن تنبلای کلاس؟؟؟یادته من سر کلاس 
نقاشی به سبز میگفتم سزب و همه می خندیدیم؟؟؟
جیمین من هنوز همون ته هیونگم و توهم همون جیمین....
فقط...فقط روزگار بهمون نساخت...
ماهمونیم جیمین ما هنوز دوستای قدیمیم...
جیمین پوزخندی زد وگفت:نمی خواد خرم کنی ته هیونگ ادای آدم 
خوبا رو درنیار...بهت نمیاد...
وی محکم زد تو دهن جیمین و عربده زد:به خودت بیا پسر....
خودتو مسخره نکن...
مگه تو جونگ کوک رو دوست نداری؟؟؟مگه ماها رفقات نیستیم...
میدونی اگه بری جونگ کوک چه حالی میشه؟؟؟
جونگ کوک باید هرشب کابوس مرگه تورو ببینه؟؟؟
اینو میخوای؟؟؟میخوای جونگ کوکو با اون مریضیش اذیت کنی؟؟؟هان؟؟؟
جیمین سرشو انداخت پایین و قطره خونی از لبش چکه کرد...
زیر لب گفت:نه نمی خوام...
ته هیونگ کنارش زانو زد وگفت:پس بلندشو و بعد دستشو به سمته جیمین
گرفت وگفت:بلندشو پسر...
جیمین سرشو آورد بالا و تو چشمای وی زل زد...
چیزی جز صداقت و پاکی نمی دید....
دسته وی رو گرفت و بلند شد...
جی هوپ نفس زنان به بالا رسید و روبه جیمین گفت:آه پسر سکتمون دادی...
وبعد رو به وی کرد و گفت:دمت گرم داداش
جونگ کوک سلانه سلانه بالا اومد وبا دیدن وی کمی جا خورد
جیمین به جونگ کوک خیره شد...
جونگ کوک آروم آروم به سمته جیمین می رفت و سعی می کرد چهرشو 
متعادل نشون بده...
در دوقدمی جیمین ایستاد وسرشو پایین انداخت وگفت:جیمین من....من
متاسفم...
وبعد جلوتر رفت و جیمین رو بغل کرد اشکاش آروم و بی صدا می ریخت:
منو ببخش...من تورو نادیده گرفتم...یه اشتباه بزرگ...
جیمین اول کمی شوک شد ولی محکمتر از جونگ کوک اونو در آغوش گرفت
جی هوپ با لبخند به داداشای کوچیک نگاه کرد و بعد به وی نگاه کرد 
که با حسادت به جونگ کوک و جیمین خیره شده بود...
از قیافه ی وی خندش گرفت و سری تکون داد و دوباره خندید...


یک هفته بعد:
جونگ کوک با دقت دارو رو آزمایش می کرد و نامجونم بهش کمک می کرد
وبهش می گفت که چه کار کنه و چه کار نکنه...
توی اون موقعیت پسری که ماسک زده بود به حرکات اون ها و چیزایی که
می گفتن خیره شده بود که نامجون رو بهش گفت:هی پسر...کارت تموم شده
میتونی بری ....
پسر تعظیمی کرد و آهسته آهسته از اتاق بیرون رفت وگوشیشو از توجیبش
درآورد و همه چیز رو برای کسی که پشت خط بود توضیح داد وگفت که چه
چیزهایی دیده و شنیده...
صدای کسی که پشت خط بود گفت:اون دارو رو هرطور شده برام بیار و کاره
اون پسره ی مامانی رو تموم کن نمی خوام ماجرا کش دار بشه اون بیماری
قلبی و نقطه ضعفه خوبیه که ازش استفاده کنی تا همه چی طبیعی جلوه کنه
ببینم چه کار میکنی...
پسر پوزخند شیطانی زد و گوشی رو قطع کرد...


شب شده بود وبالاخره جونگ کوک کارشو تمام کرد و زنگ زد به وی که بیاد
دنبالش و روپوشش رو عوض کرد و دارو رو برداشت...
تا خواست به سمت در خروجی سالن آزمایشگاه بره در باز شد وهمون پسری
که ماسک زده بود اومد تو که جونگ کوک گفت:هی تو...مگه نگفتم وقته
کاریت تمام شده چرا هنوز اینجایی؟؟؟
پسری که ماسک زده بود به جونگ کوک نزدیک شد و جونگ کوک عقبتر
می رفت تا اینکه جونگ کوک به دیوار برخورد کرد و اطرافشو برانداز کرد و
آب دهنشو با ترس قورت داد...
پسره ماسک دار دست به سمته جیبش برد و چاقوی تیزی رو از جیبش درآورد
جونگ کوک جا خورد و چشم هاش گرد شد...
احساس می کرد توی رگای قلبش به جای خونه آب یخه یخ جریان داره
بریده بریده گفت:چ.چکار میکنی؟؟؟
پسر نزدیکتر اومد و در یک حرکت لبه ی چاقو رو روی گردن جونگ کوک
گذاشت...
جونگ کوک به لبه ی تیز چاقو که برق میزد نگاه کرد و چشماشو بستو
احساس کرد اینجا آخرشه تمام صحنه های زندگیش جلوی چشماش
قدم میزدن و رد میشدن از بچگی تا الانش لباشو به هم فشرد وبعد
نفسه عمیقی کشید و به پسره خیره شد که پسر ماسکشو درآورد و بهش
پوزخند زدوگفت:ترسیدی مستر جئون؟؟؟
که صدایی گفت:ولش کن...پسرمونو اذیت نکن...
جونگ کوک چشماشو ریز کرد تا طرف مقابلشو ببینه و با دیدن رئیس
جانگ٬رئیس پزوژه ها که جونگ کوک چند روز پیش باهاش جلسه داشت
جا خورد وگفت:تو؟؟؟
رئیس خنده ای کرد و دستاشو بالا گرفت وگفت:آره...من...چیه؟؟؟
انگار از دیدنم خوشحال نیستی؟؟؟ببخشید بدونه دعوت اومدم
چون یه کار مهم اینجا داشتم....
جونگ کوک دادزد:عوضی نامرد...
پسری که ماسک زده بود با مشت زد تو قفسه ی سینه چپه جونگ کوک...
درست جایی که قلبه بیمارش قرار داشت...
جونگ کوک دستشو رو قلبش گذاشت و درحالی که می لرزید روی
زمین افتاد...
رئیس به سمت جونگ کوک اومد و چونش رو گرفت و سرشو آورد
بالا و گفت:بهت گفته بودم خودتو توی دردسر ننداز ولی تو کله شقی کردی 
و خواستی برای مردم فداکاری کنی...پوزخندی زدوگفت:چیه جئون؟؟؟چرا 
حرف نمیزنی؟؟؟اون روز خوب بلبل زبونی میکردی؟؟؟
آها...باشه باشه...میدونم چی میخوای...
وبا لحن تمسخر گغت:نترس بعد از اینکه دارو رو برداشتم وتو مردی قول میدم
بگم توهم توی این راه فداکاری کردی ...وبعد خبیثانه خندید...
جونگ کوک چشماشو بی حال باز و بسته کرد وگفت:کثافته کثیف نمیزارم
دستت به اون دارو برسه...
که رئیس یه مشت خوابوند توی دهنی جونگ کوک طوری که جونگ کوک کاملا
درحالی که نشسته بود خم شد...
رئیس داد زد:یه بار دیگه اون حرفا از دهنت خارج بشه خودم دهنتو گل
می گیرم...
به سمت داروی روی میز رفت جونگ کوک بلند شد تا نزاره دارو رو برداره
که پسر از پشت با پا محکم به کمرش کوبید و جونگ کوم با داده بلندی 
روی زمین پخش شد...
جونگ کوک نگاهی به رئیس کرد...اونو دوتا می دید بریده بریده و آروم
گفت:تو اونو برنمیداری من ازت می گیرمش‌ ...
رئیس دارو رو برداشت وسیگارشو روشن کرد وخواست به سمت دربره
که برگشت و پاشو روی سینه جونگ کوک محکم فشار داد وگفت:
امیدوارم سفره خوبی داشته باشی...
جونگ کوک پای رئیس رو گرفت و محکم کشید و رئیس افتاد روی
زمین ولی از اونور پسری که ماسک زده بود محکم به کمرش کوبید
و باعث شد جونگ کوک از درد به خودش بپیچه...
رئیس از جاش بلند شد ولباساشو تکون داد و درحالی که سیگار توی
دهنش بود گفت:پسره ی احمق خودت خواستی....
بعد به بادیگارد هاش اشاره کرد تا بزننش...
بعد ازاینکه جونگ کوک حسابی کتک خورد دستور داد تا بادیگارداش
به عقب برگردن و از اتاق خارج شدن...
جونگ کوک خواست بلند شه که چشماش سیاهی رفت و دوباره
خوابید قلبش سوزه وحشتناکی می داد...
آهسته آهسته خودشو روی زمین می کشوند تا به در برسه که با
چهره ی وی مواجه شد واونو دوتا می دید و همینطور تار...
گوشاش کیپ شده بود وهیچی نمی شنید...
وی سریع به سمت جونگ کوک دوید و گفت:کوکی جونگ کوک...
کی این بلا رو سرت آورده؟؟؟
جونگ کوک که متوجه ی صدای وی نمیشد و نمی فهمید چی میگه
فقط سعی می کرد چیزی که توی ذهنشه رو با آخرین توان بیان کنه...
به زور لبای خونیشو از هم باز کرد وگفت:نزار رئیس جانگ اون دارو روببره
ودوباه تکرار کرد:نزار رئیس جا...که مردمک چشماش بالا رفت و چشماش
بسته شد و ازهوش رفت...
وی چندبار کوکی رو تکون داد وگفت:کوکی بلند شو...کوکی با توام...
توروخدا بلند شو...
وی سرشو بلند کرد و پریشون به اینور و اونور نگاه می کرد...
از سالن سریع خارج شد و توی راهرو داد زد:کمک...کمک...کسی اینجا
نیست؟؟؟
صدایی نشنید و فقط چراغی که خراب بود چشمک کوتاهی زد و خاموش
شد...
امشب شبه تعطیلی  بوده و کارمندا زودتر خارج شدن وکسی توی
آزمایشگاه نبوده ...
وی نگاهی به اطراف انداخت که دره سالن باز شد و سرایدر اومد تو..
وی با دیدنش جرقه امیدی تو دلش روشن شد و سریع به سمته سرایدار
دوید...
سریدار با نگرانی گفت:دکتر کیم اتفاقی افتاده؟؟؟
وی دستپاچه شد و گفت:کوکی....کوکی آقای پارک...جونگ کوک حالش بده...
آقای پارک متعجب گفت:چی؟؟؟آقای جئون؟؟؟
پس چرا زنگ نزدی به آمبولانس پسر؟؟؟زود باش زنگ بزن...

وی سریع به سمت تلفن روی میز رفت وبه آمبولانس زنگ زد و اونا اومدن...
تا اومدن وی بهشون گفت به نزدیکترین بیمارستان یعنی بیمارستان‌خودشون
ببرنش...
توی راه وی دسته جونگ کوک رو گرفته بود وگریه می کرد وهرچندوقت
یک بار صداش میزد...
به بیمارستان که رسیدن وی دکتر همیشگی جونگ کوک رو درخواست کرد
و دکتر جونگ کوک بعد از معاینه اون گفت:ته هیونگ متاسفم
که اینو میگم رفیق...ولی جونگ کوک اصلا حالش خوب نیست و اگر
دیربجمبیی از دست میره...
قلبش تقریبا داره از کار می افته و به زور این دستگاه ها که میبینی
زندست...
درواقع باید بهت بگم همون لحظه ای که سال ها ازش میترسیدی
رسیده و تنها راه زنده موندن جونگ کوک یه قلبه سالمه...
پس دنبال یه قلب براش باش...
بعد روی شونه وی ضربه دوستانه ای زد ورفت...
وی آروم به سمته اتاق کوکی رفت واز پشت شیشه بهش خیره شدوگفت:
قرارمون این نبود جونگ کوک ما می خواستیم همیشه باهم باشیم...
من برات هرچی زودتر قلب جور میکنم فقط ازت خواهش میکنم صبرکن...
تحمل داشته باش....قوی باش...تو میتونی ...تا موقع ای که برات قلب
پیدا کردم دووم بیار ...
وبعد دستشو روی شیشه کشید وگفت:ازت خواهش میکنم جونگ کوک
وبعد آروم آروم روی دیوار سر خورد و افتاد پایین و شروع کرد به گریه
کردن واسمه جونگ کوک رو صدا میزد...
اما جونگ کوک بی رمق روی تخت خوابیده بود و صدای التماس های
وی رو نمی شنید....





نوع مطلب : Good days come soon 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Cialis online
دوشنبه 7 خرداد 1397 05:32 ق.ظ

Thanks a lot! Ample material.

cialis 20 mg best price calis price cialis wal mart pharmacy buy cialis online cheapest rezeptfrei cialis apotheke cialis for sale tadalafil 20mg acheter du cialis a geneve cialis 10mg prix pharmaci cialis 10mg prix pharmaci
Cialis prices
جمعه 7 اردیبهشت 1397 09:02 ب.ظ

Tips certainly regarded!!
cialis 50 mg soft tab tadalafil generic fast cialis online buy cheap cialis in uk discount cialis cialis dosage amounts online cialis precios cialis peru cialis canada on line buy online cialis 5mg
Cheap viagra
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 09:33 ق.ظ

With thanks! Very good stuff!
where can i buy generic viagra how to buy real viagra buy viagra online cheap uk viagra pharmacy online viagra buy viagra order viagra without rx online viagra cheap uk viagra online prices where can i buy sildenafil online where yo buy viagra viagra uk prescription
http://garciniacambogiapremium.net
شنبه 18 فروردین 1397 12:56 ب.ظ
Have been taking little over a month.
http://garciniacambogiapremium.net/myths-that-are-sabotaging-your-weight-loss-efforts
شنبه 18 فروردین 1397 12:06 ب.ظ
Have been taking little over a month.
https://i.imgur.com/l7Zk2xt.jpg
جمعه 17 فروردین 1397 11:39 ب.ظ
A potato farmer on the East Coast of usa. He loved his country.
joma jewellery metrocentre
جمعه 17 فروردین 1397 05:14 ب.ظ
It does not need to be a romantic gift in itself,
as long as the message out of your heart to his comes across.
Buy cialis online
جمعه 3 فروردین 1397 11:32 ب.ظ

Incredible a good deal of superb advice!
cialis without a doctor's prescription tadalafilo cialis for sale cialis tablets tadalafilo discount cialis cialis generic brand cialis generic cialis tablets for sale achat cialis en europe
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
شنبه 1 مهر 1396 07:40 ب.ظ
Hey There. I found your blog using msn.
This is an extremely well written article. I will be sure
to bookmark it and come back to read more of your useful info.

Thanks for the post. I will definitely comeback.
Do you get taller when you stretch?
دوشنبه 30 مرداد 1396 07:22 ب.ظ
It's really a nice and useful piece of info. I
am glad that you simply shared this helpful information with us.
Please keep us up to date like this. Thanks for sharing.
sonjacanedo.weebly.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:13 ب.ظ
Hi there every one, here every one is sharing these knowledge, therefore it's
good to read this webpage, and I used to go to see this website every day.
How do you get Achilles tendonitis?
شنبه 14 مرداد 1396 08:45 ق.ظ
I've been exploring for a bit for any high-quality articles
or weblog posts in this sort of space . Exploring in Yahoo I at last stumbled upon this web site.
Studying this information So i'm happy to show that I have
an incredibly just right uncanny feeling I found out exactly what
I needed. I such a lot surely will make sure to do not disregard this site and give it a look on a
continuing basis.
Foot Issues
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:06 ب.ظ
An outstanding share! I've just forwarded this onto a friend who was doing a little
research on this. And he in fact bought me lunch simply because
I found it for him... lol. So allow me to reword this....
Thanks for the meal!! But yeah, thanx for spending time to discuss this matter here on your
web page.
b complex for foot pain
دوشنبه 19 تیر 1396 05:44 ق.ظ
First of all I want to say wonderful blog!
I had a quick question that I'd like to ask if you do not mind.
I was curious to know how you center yourself and clear your thoughts
prior to writing. I have had difficulty
clearing my mind in getting my ideas out
there. I do take pleasure in writing but it just seems
like the first 10 to 15 minutes tend to be wasted simply just
trying to figure out how to begin. Any recommendations or
hints? Many thanks!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 01:29 ق.ظ
Its not my first time to go to see this website, i am visiting this site dailly and take pleasant facts from here every day.
sohaii
پنجشنبه 20 آبان 1395 10:51 ب.ظ
عررررر کوووکی نهههههههه نمییییرررر ته ته میمیرهاااااا نهههههههههه عررررر
پاسخ Asra Dn :
M
دوشنبه 3 آبان 1395 06:57 ق.ظ
عالیه...
پاسخ Asra Dn : مرسی
ارغوان
دوشنبه 12 مهر 1395 11:41 ب.ظ
کوکیییییییییی تو گریه منو درآوردی عررررر
پاسخ Asra Dn :
Parnia
سه شنبه 30 شهریور 1395 10:56 ب.ظ
Vaiiii my god kookie
Graet
پاسخ Asra Dn : کوکی بدبخت
Ghazal
دوشنبه 29 شهریور 1395 03:43 ب.ظ
تونوخدا اسراااا عععرررر من میخونم به امیداینکه کوکی و وی بهم برسن عععررر نههه برسووونشووون قهرمیکنمممم هق هق
پاسخ Asra Dn : چی بگم والله...
Mahya
دوشنبه 29 شهریور 1395 08:26 ق.ظ
چرا قسمت بعدو نداشتی من فقط تا۱۲اینترنت دارم
پاسخ Asra Dn : به خاطر اینکه من صبحا از ساعت هشت تا دوازده باید پرستاری آجی شیطونمو بکنم و اینکه فک کنم بعضیا بدونن با صدای گریه مامان مامان بیدارشدن اول صبح چه حالیه...من بعد ازظهر آپ میکنم اصلا امکانش نیست بتونم
Ghazal
یکشنبه 28 شهریور 1395 10:18 ب.ظ
همچین میگم انگارچقدرمهمه قهرکردن یا نکردن من برات!هعییی
پاسخ Asra Dn : چرامهم نباشه؟؟؟من همه آدمای دور وبرم برام باارزش و مهمن
Ghazal
یکشنبه 28 شهریور 1395 09:54 ب.ظ
وی وکوکی رو بهم برسون تا قهرنکنم
پاسخ Asra Dn : آقا قهر نکن دیگه
mahsa
یکشنبه 28 شهریور 1395 06:01 ب.ظ
یا جیمین یا وی باید قلبسونو بدن پسر من نباید بمیره این رئیسه کثافت چی میگه دست رو پسر من بلند کرد آشغال عوضی اعصاب برام نذاشتن
پاسخ Asra Dn : به آرامشت مسلط باش خواهرم
Ghazal
یکشنبه 28 شهریور 1395 04:04 ب.ظ
شووخی ندارممممم قهرمیکنممممم
پاسخ Asra Dn : ای بابا قهر نکن
negin
یکشنبه 28 شهریور 1395 03:40 ب.ظ
كوكی نمیر عرررررر
مرتیكه بیشعور غلط میكنی عشق منو میزنی
عالی بود
پاسخ Asra Dn :
Ghazal
یکشنبه 28 شهریور 1395 02:33 ب.ظ
اااا اسرااااا گگگگررررریییههههههههههه
من نمیدووونمممممم کوکی باید به وی برسههه نرسه من قهر میکنممم باهاتتت
خوددانی حالا:-\ :-[ :'(
پاسخ Asra Dn : عجب عجب
تینا جوون
یکشنبه 28 شهریور 1395 10:40 ق.ظ
سلام و ادب و احترام امیداورم سال خوبی آغاز کرده باشید
دوست گلم وب جالبی داری ممنون میشم سری به ما هم بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم مرررسی
پاسخ Asra Dn : سلام تینا جان مدیر سایت آینازه عزیزه میتونی توی پستاش کامنت بزاری و ازش درخواست کنی
Mahya
یکشنبه 28 شهریور 1395 07:23 ق.ظ
کوکییییییییی....قلبمممممممم.....جیمین قلبمممممممم
پاسخ Asra Dn : الهی مراقب خودت باش
mahsa
یکشنبه 28 شهریور 1395 06:12 ق.ظ
کوکیییییی دووم بیار
ته ته برات قلب پیدا میکنه عشقی
یعنی چیمشه
میگما یه وقت این کوکی رو نکشیا
اونوقت هرکی اینو مخونه میفته به جونت از من گفت بود
پاسخ Asra Dn : کم مونده به جونمم بیفتید×_×
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30