تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - good days come soon_16

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

good days come soon_16

نویسنده :Asra Dn
تاریخ:دوشنبه 29 شهریور 1395-02:17 ب.ظ

سلام سلام...
میدونم میدونم دیر آپ کردم...شرمنده ببخشید
فقط ازتون عاجزانه خواهش می نمایم نظرتون رو از بخش بخش داستان بگین...
از جاهایی که بدتون اومده از جاهایی که خوشتون اومده می خوام بدونم چی دوست دارین که انشالله اگر کامبک داشتم فیک بعدم قشنگتر باشه...
پس...لطفا نظره درست و حسابی بدین...
فایتینگ...
برید ادامه...


قسمت شانزدهم
مری با باند و بتادین پشت در ایستاد و تقه ای به در زد که جین گفت:بیا تو...
مری لبخندی زد و با آرامش در رو باز کرد و به سمت جین رفت وگفت:دکتر
کیم وقته عوض کردنه باند سرتونه...
جین دستشو تو هوا تکون داد و گفت:اوه نه نمی خواد زحمت بکشی مری
میرم خونه باندشو عوض میکنم...
مری سرشو کج کرد وگفت:اما دکتر کیم مادرتون به من سفارش کردن که
باندتون رو هر چند ساعت یه بار عوض کنم وگرنه زخمتون عفونت میکنه
ومادرتون منو مقصر میدونه...
جین خنده ای کرد وگفت:از دست این مامان حالا هم که بزرگ شدم 
ول کنم نیست...
حالا که اینطوره اگه زحمتی نیست عوضش کنید...
مری لبخندی زد و وسایل رو روی میز گذاشت و پشت سره جین ایستاد
و شروع کرد به باز کردن بانده سر جین...
مری لباشو غنچه کرد و ابروهاشو بالا داد وگفت:اوه اوه دکتر کیم باندتون
خیلی کثیف شده...
نگاه چندش باری به باند کرد و انداختش توی سطل آشغال...
به سمت بتادین روی میز رفت و پنبه رو آغشته به اون کرد وبه زخم
جین زدش..
جین داده بلندی زد که مری جلوی دهنشو گرفت وگفت:دکتر...آروم باشید...
اینجا ساختمونه عمومیه هاااا...
جین با تعجب و چشم های گرد شده به دسته مری که روی دهنش بود 
خیره شد که مری سریع دستشو برداشت و گفت:آه ببخشید دکتر اصلا 
حواسم نبود...
جین با همون حالت سری تکون داد...
مری خم شد تا باند رو برداره که موهای بلند و موج دارش تو بغل جین
ریخته شد و وقتی مری به سرجای اولش برگشت موهاش روی شونه های
جین افتاده بود...
جین یکم سرشو به شونه چپش که موهای مری روش بود متمایل کرد و
اونا رو بو کرد...
بوی شکوفه های بهاری رو می داد نرم و خوش بو نا خودآگاه چشماشو بست
و با تمام وجود موهای مری رو بو کشید...
باصدای مری به خودش اومد:خب دکتر کیم تمام شد...
جین سریع به حالت اولیه برگشت وگفت:آه...ممنونم مری...میتونی به کارات
برسی...
مری تعظیمی کرد و خارج شد...
با رفتن مری جین دستشو روی سرش گذاشت و به میز تکیه زد وبعداز
پنجره بیرون و نگاه کرد وگفت:اوه خدای من...اون...خارق العادست...


جیمین پشته شیشه های اتاق در حال گریه کردن بود که جی هوپ دستشو
گذاشت روی شونش و گفت:جیمین اینطوری بالای سر مریض زار نزن...
وی اگه تورو توی این وضعیت ببینه دوباره سلولای عصبیش فعال میشه
وهممونو پرت میکنه بیرون...گریه نکن اون تازه روحیه گرفته...
جیمین اشکاشو با آستینای سویشرتش پاک کرد و سرشو به نشونه ی
مثبت تکون داد...


وی درحال قدم زدن به سمت اتاق جونگ کوک بود که صدایی توجهشو جلب
کرد...
دستشو توی جیب روپوشش فرو برد و عینکشو درآورد و به چشماش زدوبه
سمته اتاقی که از اون سروصدای می یومد حرکت کرد...
با وارد شدن وی پرستارا تعظیم کردن که وی رو به یکی از پرستارا گفت:چی شده؟؟؟
پرستار سرشو آورد بالا وگفت:دکتر کیم این دختر نوجوون و میگه که 
می خواد بمیره...
وی یکم عینکشو جلو آورد و از بالای عینک به دختر خیره شد...
بهش می خورد شونزده یا هفده سال سن داشته باشه...
عینکشو درآورد و با لبخند به سمت دختر رفت وگفت:سلام...من دکتر کیم
ته هیونگ هستم...و دستشو به سمت دختر گرفت تابهش دست بده...
دختر نگاهی به دست وی کرد و بعد نگاهی بی تفاوتی به وی کردو
روشو اونور کرد...
وی که حسابی از حرکت این دختر جلوی پرستارا ضایع شده بود دستشو
پایین آورد ودهنشو کج کرد...
رو به پرستارا کرد و با اشاره ی سر بهشون گفت که برن...
بعد از رفتن پرستارا وی لباشو با زبونش تر کردوگفت:میتونم بپرسم
اسمت چیه؟؟؟
دختر به تابلویی که بالای سرش بود نگاه کوتاهی کرد و بعد نگاهشو روی
وی زوم کرد...
وی به دختر نگاهی انداخت و بعد به بالای سرش نگاه کرد...
روی تابلو نوشته شده بود: نام بیمار:جئون اینهیون
وی لبخندی زد وگفت:که اینطور...پس اسمت جئون اینهیونه چه اسم
قشنگی...کی این اسمو برات انتخاب کرده؟؟؟
دختر موهای لختش که تا شون هاش می رسید رو کنار زد و با لبای
خشکش خیلی آروم و مودبانه گفت:فک کنم این دور از ادب باشه
که توی ملاقت اول بایه خانوم جوان سوالای شخصی ازش بپرسین..
وی لبخنده شرمگینی کرد ودستشو پشت سرش کشید وگفت:خب...
آره...ولی قراره منو تو باهم دوست باشیم مگه نه؟؟؟
اینهیون یک تای ابروشو بالا داد و گفت:دوست؟؟؟
وی لبخندی زد وگفت:بله دوست....همه ی دکترا با مریضاشون دوست میشن...
یه دوست واقعی و حقیقی...
اینهیون لبخندی زد وگفت:خیلی عجیب رفتار میکنی...اصن بهت نمیاد دکتر باشی...
وی خندید وگفت:اوه نگو من این همه درس خوندم... به هرحال منو تو
از این به بعد دوستیم و تو هرکاری داشتی میتونی به من بگی...چطوره؟؟؟
اینهیون سرشو آروم با تردید تکون داد...
وی انگشت کوچیکه(همون انگشته که آخره نمیدونم اسمش چیه)اینهیون
رو توی انگشت خودش قفل کرد وگفت:پس ما دوست شدیم...
وبعد چهرشو شیطون کرد وگفت:اونم دوستای واقعی...
اینهیون از این حرکت وی خندش گرفت و تک خنده ای کردوبه وی نگاه کرد..
وی سینی که دارو هاتوش بود رو به اینهیون نزدیک کرد وگفت:خب
دوسته من بهتره اینارو بخوری تا زودتر خوب شی...
دستی برای اینهیون تکون داد و خندید و بعد بیرون رفت...
بعد از رفتن وی اینهیون دفترچشو برداشت و نوشت:امروز با یه
مرد زیبا آشنا شدم...اون قدی تقریبا بلند و اندام ورزیده ای داشت...
اون به من گفت که اسمش ته هیونگه...
ته هیونگ خیلی مهربونه...
اون اولین نفرین توی زندگیم بود که ازم خواست تا دوستش باشم و
من بعد از هفده سال زندگی اولین دوستمو قبل از مرگم پیدا کردم
می خوام دوست خوبی براش باشم و به حرفاش خوب گوش کنم...
اینهیون به سمت قرص ها و لیوان آب خم شد و اون هارو خوردو
دوباره به نوشتنش ادامه داد...


وی به سمت اطلاعت بیمارستان رفت و روبه پرستار گفت:خانوم
جونگ میشه اطلاعت مریض جئون اینهیون رو برای من سرچ کنین؟؟؟
پرستار لبخندی زد وگفت:بله...یه لحظه صبر کنین...
وی سرشو تکون دادو دستشو به پیشخوان تکیه زد که پرستار گفت:
جئون اینهیون ...هفده ساله...اهل سئول...دکترشم دکتر پارکه و از مریضای
جدیده و سرطان معده داره و قراره از فردا شیمی درمانیش شروع بشه...
وی عینکشو درآورد و سرشو انداخت پایین وگفت:سرطان معده؟؟؟؟
بعد لبشو گاز گرفت و گفت:اونم یه دختر هفده ساله؟؟؟
پرستار نگران گفت:دکتر کیم چیزی شده؟؟؟
وی سرشو تکون داد و گفت:اوه نه نه چیزی نیست...خسته نباشی...
دوباره به سمته اتاق اینهیون رفت که دید داره تو دفترش چیزی
یادداشت میکنه...
چشمش به میز افتاد لیوان آب کنارش خالی بود و قرص ها هم توی
ظرف نبود...
لبخندی از سره رضایت زد و به سمت اتاق جونگ کوک رفت...
با دیدن جیمین و جی هوپ لبخندی زد وبهشون دست داد...
جی هوپ گفت:هنوز تغییری نکرده؟؟؟
وی به جونگ کوک از پشت شیشه نگاه کرد وگفت:نه...من هرکاری
میکنم تا برگرده حتی شده قلبه خودمم بهش میدم...
جیمین زد به بازوی وی زد وگفت:نا امید حرف نزن هر چی بگی همون
میشه از خدا بخواه تا یه قلب براش جور بشه ودوتاتون کنارمون باشین...
جی هوپ دستشو روی شونه وی گذاشت و گفت:جیمین راست
میگه نا امید نباش و خسته نشو...
روزای خوب زود میاد(good days come soon)
وی لبخندی زد و سرشو انداتت پایین وگفت:اگه شمارو نداشتم
نمیدونستم باید چه کارکنم..
و بعد پشته دستشو روی چشماش گذاشت و اشکاش روی گونه هاش سر خورد..
جیمین بغلش کرد وگفت:مرد باش...تو میتونی کوکی مارو نجات بدی...
گریه نکن...
وی اشکاشو پاک کرد وچندبار پشت کمره جیمین زدوگفت:ممنونم...
جیمین و جی هوپ رفتن که جیمین درحین رفتن گفت:مراقبه خودت
باش رفیق...
وی لبخندی زد و دست تکون داد...
دوباره با جونگ کوک تنها شده بود...
سرشو به شیشه تکیه زد و به کوکی بالبخند خیره شد...
چند وقت بود دلش برای صدای کوکی تنگ شده بود...
دیگه نمیتونست خنده هاشو چشماشو ببینه...
هر روز به این امید به جونگ کوک سر میزد که ببینه کوکی با چشمای 
باز بهش خیره شده...
دیگه چرب زبونی نمی کرد و بچه بازی در نمی آورد و از کار و بدو بدو
خسته نبود و غر نمیزد...
دیگه واسه گرفتن مدرکش حرص نمی خورد...
یدفعه با کلمه مدرک همه ی صحنه های چند شب پیش تو ذهنش اومد
جونگ کوک همون شب بهش گفته بود نذاره دارو به دسته رئیس جانگ
برسه....
این یعنی چی؟؟؟
یعنی همه ی این ماجراها زیره سره جانگ بوده؟؟؟
گوشیشو از توجیبش در آورد و به آخرین کسی که قبله خودش پیشه
کوکی بود یعنی نامجون زنگ زد...

هووووف آجیم خفم کرد تا اینو نوشتم...
خدایا این بدبختیا رو با این بچه ها از ما نگیر...


نوع مطلب : Good days come soon 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
розетка резинки для фитнеса
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 12:14 ق.ظ
резинка для растяжки
фитнес резинки в подарок
фитнес резинка купить
резинка для фітнеса
резинки для фитнеса bodbands качество
How long does it take to recover from Achilles injury?
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:48 ق.ظ
Hello very nice web site!! Man .. Excellent .. Superb ..
I will bookmark your site and take the feeds also?
I am happy to seek out so many useful info here in the submit, we want work out more
techniques in this regard, thanks for sharing. . . .
. .
http://janeoner.hatenablog.com/
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:02 ب.ظ
Thanks for some other great article. The place else may anyone get that type of information in such a perfect means of writing?
I've a presentation subsequent week, and I'm at the look for such information.
How do you stretch your Achilles?
جمعه 13 مرداد 1396 02:33 ب.ظ
We are a bunch of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your web site provided us with valuable info to work
on. You have performed an impressive activity and our whole community shall be grateful to you.
margystasiak.wordpress.com
جمعه 6 مرداد 1396 06:22 ب.ظ
I was wondering if you ever considered changing the layout of your blog?
Its very well written; I love what youve got to say.

But maybe you could a little more in the way of content so people could
connect with it better. Youve got an awful lot of text for
only having 1 or 2 pictures. Maybe you could space it out better?
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:32 ب.ظ
When I initially commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and
now each time a comment is added I get four emails with the same comment.
Is there any way you can remove people from
that service? Thanks a lot!
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 12:49 ب.ظ
Have you ever considered about adding a little bit more than just your articles?
I mean, what you say is important and all. But just imagine if you added some great pictures or video clips to give
your posts more, "pop"! Your content is excellent but with
pics and video clips, this blog could certainly be one of the best in its field.

Good blog!
sohaii
پنجشنبه 20 آبان 1395 11:04 ب.ظ
من دیییوووونه شددددمممم سر این قسسسمتتتتت نههههههه وی نبااایدد گریه کنههههه عرررررر
پاسخ Asra Dn : گریه نکن زار زار
M
دوشنبه 3 آبان 1395 07:05 ق.ظ
عالیه
پاسخ Asra Dn : متشکراتم^_^
ارغوان
دوشنبه 12 مهر 1395 11:50 ب.ظ
عالی بودددد
جیمین قلبشو بده ب ککوکی ک یکم عذاب وجدان بگیرن ما هم عر بزنیم و تمام
دختره هم ک با داروی کوکی خوب میشه
پاسخ Asra Dn : چه فکره همه جاشم کردی
mahsa
یکشنبه 4 مهر 1395 09:27 ب.ظ
آها ببخشید من جوابتو ندیده بودم آهان فک کردم نویسندش خودتی و اینکه منم این فیک و خیلی خیلی خیلی دوست دارم
پاسخ Asra Dn : عالیه فیکش
mahsa
شنبه 3 مهر 1395 03:28 ب.ظ
نظر من جواب نداشت؟
پاسخ Asra Dn : جواب دادم که..
2pmhot
جمعه 2 مهر 1395 02:26 ق.ظ
پاسخ Asra Dn :
Mahya
پنجشنبه 1 مهر 1395 10:01 ق.ظ
کوتاااااااااااااااااه بود چراااااتااتتتتتتتتلییعناییاعنترل
پاسخ Asra Dn : جانم؟؟؟
mahsa
چهارشنبه 31 شهریور 1395 09:03 ب.ظ
وای خدااااا چرا بچم بلند نمیشه خداااا کوکیم جیمینم انگار آدم سده ها من این داستانو دوست راسی اون داستانی که توش کوکی و یه دختری و جیهوپ دوستن و نمیزاری اونو خیلی دوس دارم تا قسمت چهارش گذاشتی بقیش کو لطفا بزارش ممنون بابت فیکای قشنگت
پاسخ Asra Dn : عزیزم من فقط همین فیکو آپ میکنم نمیدونم نویسنده ی اون فیک چند وقته آپ نمیکنه خودم به شخصه این فیکو دوست داشتم
Parnia
سه شنبه 30 شهریور 1395 11:06 ب.ظ
یعنی این وی خسته نباشه تازه یادش افتاد که کوکی بدبخت من اون موقع چی گفتهنوچ نوچ
تنکسعالی
پاسخ Asra Dn : حالاشانس آوردیم یادش اومد وگرنه هیچ
negin
سه شنبه 30 شهریور 1395 04:47 ب.ظ
وییی خیلی خوبه
پاسخ Asra Dn : منم خیلی خوبما من من من
اری
سه شنبه 30 شهریور 1395 11:39 ق.ظ
سلام سلام وی هرکول کوتوله
منتظریم کوکی بیدارشه
روزای خوب میرسن......
پاسخ Asra Dn : هرکول کوتوله خودتی
mahsa
سه شنبه 30 شهریور 1395 06:34 ق.ظ
وای از دست این وی تازه دوهزاریش افتاد کوکی بدبخت بخاطر اون دارو به این روز افتاد اقا تازه فهمید
وای اینهیون ایول دختر خوب وی رو ضایع کردی
اقا قلب این دختره بده کوکی حالش خوشه دلمون برا خرگوشیمون تنگ شده
ولی درکل ایول کارت حرف نداره من عاشق این داستانم
پاسخ Asra Dn : ممنون عشخولم منم شما رو دوست دارم
Ghazal
سه شنبه 30 شهریور 1395 12:01 ق.ظ
فداتشم....باشه عزیزم❤
پاسخ Asra Dn :
kimi
دوشنبه 29 شهریور 1395 10:27 ب.ظ
اوه وی یکم خنگ میزنه ها
کوکی بیچاره مرد تا حالیش کنه
حالا فهمیده
پاسخ Asra Dn : خنگ خنگ خنگ
mina
دوشنبه 29 شهریور 1395 08:02 ب.ظ
اااا اینهیون چه باحاله چه خوب وی رو ضایع کرد
خیلی از شخصیتش خوشم اومد چون هم سن و ساله خودمه و با وی دوسته
خوش به حالش که وی بهش گفت بیا دوست باشیم ای کاش من جای دختره بودم
آقا توروخدا کوکی رو نکشیا
پاسخ Asra Dn : واقعا خوش به حالش
maryam
دوشنبه 29 شهریور 1395 08:00 ب.ظ
وای الهی کوکی الهی بابا به داد بچم برسید گناه داره
داره می میره ها
فدای زلفای مری که هوشو از سره مستر جین برد
اول جیمین بدبخت بود بعدکوکی حالا وی بی چاره دبم براش سوخت
پاسخ Asra Dn : کلا همه بدبختن
Ghazal
دوشنبه 29 شهریور 1395 04:57 ب.ظ
سلاممم اسرایییی خشته مباشییییی مثل همیشه خوجملللل بووود
هعیییی اونجا که وی گفت قلبشوبده بدنم مورمورشد
میدونی اسرا منم باید قلبموعمل کنم یکی ازدریچعام تنگه ....این داستانومیخونم یادخودم میفتم یوقتایی با این تفاوت که من عشقی ندارم مثل کوکی تنهام^_^ برای همینه میگم برسون بهم این دوتارو چون میدونم اگه عشقی داشتم دوست داشتم پیشش بمونم تا اخرش واگرم مردم دلم نمیخواست اونم بمیره یا حتی بخاطر من بمیره ومن زنده باشم!عذاب بدیه^_^
ببخشید عزیزمممم سرتوبردم باحرفام خخخخخ خدا خودت وخواهرتو نگه داره وروجکای منین شماها ❤
منتظرقسمت بعدم فایتینگ خوشگله^_~
پاسخ Asra Dn : سلام عزیزمانشالله که حالت هرچی زودتر خوب شه...
منم فیکامو از زوی اتفاقای واقعی که اطرافم می بینم می نویسم...
شهره
دوشنبه 29 شهریور 1395 04:30 ب.ظ
وای 98جینه منحرفه خاک برسر موهای دختره مردمو بو میکنی
اینهیون چه خرشانسیه که وی دوستشه بعد ماهر چی منگله بهمون پیشنهاد دوستی میدنمنظورم از پیشنهاد دوستی با پسرا نیستا بد فکر نکنین
جونگ کوک توام پاشو مارو دق دادی برادر
پاسخ Asra Dn : من اگه شانسم مثه این بود الان اینجا نبودم که
pariya
دوشنبه 29 شهریور 1395 04:13 ب.ظ
اینهیون سرطانی وارد میشور دیری دیرین
آقا این جونگ کوکو از روی تخت بیمارستان بلند کن دیگه دلمون براش تنگ شد
به قول خودت بسی متشکراتم عشخولم
پاسخ Asra Dn : تقلید
مبینا
دوشنبه 29 شهریور 1395 04:05 ب.ظ
این قسمتم مثله قسمتا دیگ عالی بود دستت در نکنه اجی..خواهرتم از اتاق بنداز بیرون و فیکتو بنویس
پاسخ Asra Dn : والله اتاق من متعلق به همه هست به جز خودم-_-
parisa
دوشنبه 29 شهریور 1395 03:57 ب.ظ
من قسمته اینهیون و وی رو خیلی دوست داشتم
حتی اینهیونم فهمید وی فضاییه
ای کاش من جای اینهیون بودم
الهی قربونه وی بشم بچم داغون شد از بس به خاطر جونگ کوک حرص خورد
دستت درد نکنه مثل همیشه عالی بود
فایتینگ
پاسخ Asra Dn : فایتینگ!!!
یگانه
دوشنبه 29 شهریور 1395 03:52 ب.ظ
بهترین راستی من تا حالا روش های زیادی رو برای دیده شدن وبلاگم امتحان کردم.این آخری عالی بود.تو هم امتحان کن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر