!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

zoro10

نویسنده :mahsa gh
تاریخ:دوشنبه 3 آبان 1395-02:11 ب.ظ

هوسوک:
با همون اعصابه داغون به سمته فرعی ها میروندم و از کوچه و پس کوچه ها رد میشدم... اونم به
دنبالم...میخواستم گیرش بندازم و حسابی اذیتش کنم...واسم مهم نبود که با یه دختر را\بطه داشته
باشم یا یه پسر...فقط لذ.تش برام مهم بود و بس...شاید بتونم اینم ج.ر بدم...صداش که بی صاحاب
خیلی ناز بود!!!مردونه و ناز...پس صدایه نا.له هاش دیگه چطوری بود؟؟نیشخنده شروری به آیینه زدم و
دوباره حواسمو جمعه رانندگی کردم...زیره یه پل قدیمی وایسادم و منتظر موندم...بعد از سی ثانیه
اومد...پوزخنده صداداری بهش زدم و گفتم:خیلی کندی!!!جلو اومد دستشو به سمته نقابم دراز کرد که
کشیدم عقب و با روترشی گفتم:ببین حیف که دوست\پسرم الان منتظرمه وگرنه پا\رت میکردم!!!وبدون
توجه به چشمایی که مطمئنا الان از تعجب گرد شده بودن سواره ماشینم شدم و به سمته ویلا راه
افتادم...
پنج روز بعد****کوک:
با بهانه هایه الکی جین و نامجونو راضی کردم که اجازه بدن به دیدنه همسرم برم!!!بزرگترین بهانمم این
بود که من باید با واقعیت روبرو بشم!!!ولی قبل از اینکه برم به خودم یه قولی دادم...تا وقتی کوک
هستم زورو رو اذیت نکنم...در عوض بزارم خرگوش تا دلش میخواد اذیتش کنه!!!همه چیرو تو دفتره
خاطراتم نوشتم و به سمته در حرکت کردم...سواره ماشینم شدم و به سمت ادرسی که بابا جین داده بود
رفتم***به بالا نگاه کردم... اوه...چه قدرم بلند بود!!سرم درد گرفت!!!!از شرکت بابا هم بلندتر
بود...تصمیم گرفتم دیگه ضایع بازی درنیارم و برم داخل...رفتم داخل و به سمته آسانسور رفتم...قبلا از
نگهبان پرسیده بودم پس بدونه هیچ مشکلی دکمه ی طبقه ی سی و هشت رو فشار دادم و منتظر
موندم...به خودم تو آیینه آسانسور نگاه کردم...کته مشکی و شلواره مشکی و یه آستین کوتاه ساده ی
سفید زیرش و کفشایه مردونه ی مشکی...آسانسور ایستاد و من بیخیال بیرون اومدم...داخله شرکت
هیچکسی غیر از منشی نبود...رفتم و روبرش وایسادم...سرشو بلند
کرد و چند ثانیه فقط نگام کرد!!!با اعصابی داغون سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم که اخمی کرد
وگفت:امرتون؟؟؟سرمو بردم جلوتر:با اقایه رییس کار دارم.منشی:امروز سرشون شلوغه...تازه باید وقت
می گرفتید!!!با عصبانیت سرمو تکون دادم و گفتم:مگه مطبه دکتره که بخوام نوبت بگیرم؟!دختره که
معلوم بود از من بی اعصاب تره گفت:آره آره اصلا مطبه دکتره!!!حالا بیرون!!!همون لحظه دونفر اومدن
داخل... یکیشون استاد پارک بود و یکی دیگه...شاید زورو!!!(حوصله ندارم توصیف کنم)با بیخیالی
نگاهی به من انداخت...اما چشمایه استاد پارک گرد شده بود...منشی بلند شد و با لحن بدی گفت:ببخشید
جنابه کیم این اقا مزاحم شده بودن متوجه ی حضورتون نشدم...کیم اخمی کرد و نگاهی به سرتاپایه من
انداخت و گفت:اینجا جایه ادمایه علاف نیست...پارک سریع گفت:ته ته...که حرفش با تکون دادن دسته
کیم جلویه دهنش نصفه موند...پس مخفف اسمش ته ته بود...با همون لحن زننده و صدایه کلفت
گفت:تو دخالت نکن...آقا پسر تا به نگهبانی زنگ نزدم هررییی...نگاهه بدی بهش انداختم و با لحنه
خودش گفتم:اصلا تومیدونی من واسه چی اینجام؟کیم پوزخندی زدوگفت:لابد اومدی التماسم کنی
استخدامت کنم!!!واسه من که عزیز دوردونه ی خانواده ی کیم بودم اینطور بی احترامی ها سخت
بود...با لحن سرد و مغروری که از جین یاد گرفته بودم گفتم:نه اومده بودم به شما پیشنهاده استخدام
توشرکته پدرم و بدم...البته به عنوانه مستخدم!!!(وبه سمته دره خروجی راه افتادم...یه لحظه به سمتش
برگشتم و با دیدنه پوزخندش تصمیم گرفتم تیره اخرو بزنم)اگه خرگوشودیدی بهش بگو کوک به قولش
عمل کرد!!!و بدونه توجه به چشمایه درشت شدش رفتم...سریع سواره آسانسور شدم...از خوش شانسیم
خالی بود...سریع تر از بالا اومدن رسیدم پایین و به سمته خروجی رفتم که... نگهبان اومد جلوم و
گفت:ببخشید شما اقایه کیم هستین؟؟(کوک بچه ی جین و نامجونه... پس فامیلیش هم کیم
میشه^^)رییس گفتن باید همینجا بمونین تا بیان!!!به اطراف نگاه کردم...پشه هم پر نمیزد... ازتو جیبم
شوکرو برداشتم و رو شکمش فشار دادم...افتاد رو زمین و ناله کرد...منم سریع رفتم بیرون...سواره
...ماشینم شدم و بدونه توجه به صدایه نگهبان و دونفره دیگه که صدام میکردن به سمته خونه روندم
...آره...آره هوسوک گفتم که...ه:مطمئنی دیگه نمی خوای ببینیش؟؟؟من:آره...احمقه بی شعور****
!!!چی با خودش فکر کرده؟؟؟به بابا ها هم گفتم
صدایه خنده ی هوسوک اومد:کوک باور کن بچه ای!!!یه صدمم عقل نداری...عین بچه ها رفتی گفتی؟؟
نچ نچ آقا کوچولو!!!با اخم رویه تخت نشستم و لبامو دادم بیرون:خوب چیکار میکردم؟؟؟دوباره صدایه
خنده هایه مردونش اومد:اولا که اون لباتو بده داخل...دوما که دیو.ث اون شوهرته آدم مسائله مهم
زندگیشو از جمله قهر و اشتیاشو با کسی درمیون نمیزاره و به دنباله این حرفش بلند بلند خندید...با
لحنی که حرص ازش میبارید گفتم:ببند چ/اکو تا نبستمش!!!صدایه خنده هاش بلند تر از قبل
اومد:داداش کجایی؟نمیای؟صدایه خنده هایه هوسوک به یکباره قطع شد و با لحنه سردی گفت:گمشو
بیرون هروقت بخوام میام و بعد صدایه بسته شدنه محکمه در اومد...از وقتی تهیون روتو اون مهمونی
دیده بود نسبت بهش سرد شده بود...البته منم همینطور...تهیون هرچی سعی کرد به ما نزدیک بشه موفق
نشد...حتی یه بار از هوسوک سیلی خورده بود...باهاش قهر کرده بود و منتظر بود تاطبقه معمول نازشو
بکشه اماهوسوک کوچک ترین توجه ای بهش نشون نداده بود...بدتر از اون من!!!هرچه قدرم استاد سعی
کرده بود باهام حرف بزنه موفق نشده بود...البته نصفه شبی که دم اتاق باباها گوش وایساده بودم
فهمیدم که ته ته به بابا زنگ زده و ازش خواسته دوباره به دیدنش برم...بابا هم گفت تصمیم با
خودشه(بابا نامجون)شدم عینه دخترایی که با شوهراشون قهر میکنن و میرن خونه ی ننه باباهاشون!!!با
صدایه هوسوک به خودم اومدم:کوک از فکر و خیال بیا بیرون و خوب به حرفام گوش بده...نیم ساعت
بعد باهوسوک خداحافظی کردم و رویه تختم دراز کشیدم...بهش فکر کردم...صورته کشیده،بینی
متوسط،ابروهایه کشیده و خوش فرم،لبایه کشیده و نازک...در کل خیلی ناز وجذاب بود...دفترچه ی
خاطراتمو از تو کشو بیرون کشیدم و شروع به نوشتن کردم:من پشیمون شدم...کوک باید حاله زورورو
بگیره خرگوش ارومش کنه!!!!وبه همین راحتی زدم زیره قولم!!!!دوروز بعد***طبقه معمول داشتم با
یری (Red velvet`s) لا/س میزدم که استاد اومد داخل.. سره جامون نشستیم که استاد خیلی محکم و
بیخیال گفت:امروز کلاس تعطیله... صدایه فریاده شادیه پسرا و جیغایه دخترا بلند شد...داشتیم
میرفتیم بیرون که استاد گفت: هوسوک و کوکی بمونین باهاتون کار دارم...بچه ها با تعجب به ما نگاه
میکردن اما بادیدنه بیخیالیمون تصمیم گرفتن استاده جوونشونو زنده بزارن!!!رویه صندلی هایه مقابله
میزه استاد نشستیم...تهیون هم اومد تو...هوسوک با لحنه تلخ و سردی گفت:اسمه تورو از زبونه استاد
نشنیدم که اومدی تو...پارک سریع گقت:نه مشکلی نداره میتونی بیای تو...دستمو رو دسته هوسوک
گذاشتم و اروم فشار دادم...برگشت به سمتمو لبخنده گرمی بهم زد...سرشو به سمته استادبرگردوند و
خیلی سرد گفت:میشه سریع تر کارتونو بگین؟؟؟استاد خیلی سریع و با لحنی که معلوم بود هل شده
گفت:ته ته شماره ی خرگوشو میخواد!!!سرمو بلند کردمو با تعجب گفتم:کی؟؟؟؟استاد با کمی تاخیر و
دودلی از وجوده هوسوک گفت:همسرت!!هوسوک با بیخیالی پاشو رو پاش انداختو گفت:پس چرا منو
صدا کردین؟؟؟پارک که معلوم بود جا خورده گفت:یعنی تو میدونی؟؟؟هوسوک اروم سرشو تکون دادو
گفت:چیزی که به دوست/پسرم مربوطه مسلما به منم مربوط میشه!!!تهیون و استاد با چشمایی گرد شده
گفتن:چچییی؟؟ تهیون با عصبانیت ادامه داد:شما از کی باهمین؟؟چرا به من نگفته بودین؟؟؟اصلا با
اجازه ی کی باهم دوست شدین؟؟؟هوسوک بیخیال بلند شد و من بیخیال تر از اون شروع به نوشتنه
شماره ی خرگوش کردم...ه:تو با اجازه ی کدوم خری ل/ز شدی اشغال؟؟؟دیگه اسمه منو نمیاری
هم.جنس بازه عوضی!!!تهیون با چشمایه گرد شده خواست حرفی بزنه که هوسوک پیشدستی کرد:من
فقط به اصراره خرگوش و هوپی (!!!)برایه محافظت از کوک قبول کردم دوست/پسرش باشم پس لطفا
حرفه دهنتو بفهم...در ضمن یه مقدارشم به خاطره علاقه ای بود که بهش داشتم...شماررو گذاشتم رومیز
و دسته همو گرفتیم و باهم خارج شدیم...به محضه اینکه مطمئن شدیم از جلویه چشماشون دور شدیم
همزمان زدیم زیره خنده:واقعا قیافه هاشون دیدنی بود...هوسوک عاشقه نقشت
شدم...یوری(دوست.دختره ارشده هوسوک!!!)(اس ان اس دی)اومد پیششو دستشو دوره بازوش حلقه
کرد:هوسوکی قول دادی بعد از ظهر پیشم باشی...هوسوک که از خدا خواسته هم سرشو به نشونه ی
مثبت تکون داد و بعد از خداحافظی از من به سمته باره مورده نظرشون حرکت کردن...خوب دلیله اینکه
یوری دوست. دختره ارشده هوسوک محسوب میشد این بود که خوش هیکل ترین دختره دانشگاه
بود...خب مسلما منم میخواستم باهاش باشم ولی چون میدونستم از دوست.پسراش توقعه بیجا داره
بیخیالش شدم!!!!

بچه ها ببخشید اگه کمه یا غلت زیاد داره خیلی هول هولکی شد...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دوشنبه 16 اسفند 1395 11:43 ب.ظ
قشنگ بود ، چرا دیگ نمیگی مامان بابا ؟ باباها یکم خونوک نمیشه ؟؟
negin
دوشنبه 10 آبان 1395 08:35 ب.ظ
عالی بود
پاسخ mahsa gh : ممنونم


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic