تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - good days come soon_18

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

good days come soon_18

نویسنده :Asra Dn
تاریخ:سه شنبه 4 آبان 1395-09:53 ب.ظ

سلام سلام!!!
اینجناب اسرا هستم!!!میدونم انقدر آپ نکردم که فراموشم کردین خدایش خودمم موندم توش فکر نمی کردم امسال انقدر ساله پر امتحانی باشه که حتی وقت نکنم برم حموم(کثیف خودتونید)من همیشه فکر می کردم امسالم مثه سالای دیگس برای همین همش برنامه ریزی می کردم می گفتم پنجشنبه جمعه آپ میکنم اما حالا می بینم حتی پنجشنبه جمعه هاهم گیرم!!!واقعا دلم برای تابستون یهو تنگ شد-_-
به هر حال ببخشید خیلی خیلی دیر شد دعا کنید از این فرصتا زیاد پیش بیاد که من بتونم آپ کنم زیاد خستتون نمیکنم برید ادامه 
فقط با خستگی مدرسه و کلاسم این قسمتو آپ کردم امیدوارم با نظراتون خستگیمو از بین ببرید!!!مرسی ویکوکیا!!!

قسمت هجدهم
مری لبخندی زد و گفت:نگران نباشین تا اون موقع ای که من بخوام دارو خونه 
بزنم زمان میبره تا اون زمان من در خدمتتون هستم تازه قراره پدرم پایین همین
ساختمونو بگیره و یه داروخونه بسازه چون توی ساختمان پزشکان اینجا داروخونه
کم داره...
جین لبخندی زد وگفت:این عالی میشه اینطوری هممون کناره هم هستیم البنه
به جز ته هیونگ و جونگ کوک که جونگ کوکم مجبور میکنم بیاد تو دارو خونه
تو...
مری دستاشو تو هوا تکون داد و گفت:اوه نه نه کوکی آدم هوشمندیه اون یه
دکتره خیلی خوب میشه پس باید بهترین جای سئول بزرگترین داروخونه رو
داشته باشه...
جین سرشو تکون داد و گفت:حق با توعه
وی کنار تخت جونگ کوک نشست و به صورت جونگ کوک خیره شد:
کوکی....چرا انقدر لاغر شدی؟؟؟
دستاشو گرفت وگفت:چرا دستات انقدر لاغر و استخونی شده؟؟؟
نگاهی به ناخونای بلند کوکی انداخت و گفت:چقدر ناخونات بلند شده این
چندوقت که کارم زیاد بود فرصت نکردم برات کوتاشون کنم...
وی به سمت پاتختی کناره تخت جونگ کوک خم شد و از توی کشوش یه 
ناخنگیر درآورد...
شروع کرد به گرفتن ناخنونای کوکی :کوکی...یادته بچه بودیم بلند نبودی
ناخوناتو بگیری گوشت دستتو میکندی؟؟؟بعد می یومدی التماس من 
می کردی تا ناخوناتو بگیرم؟؟؟یادته بلد نبودی حموم کنی؟؟؟
وقتی می خواستیم موهاتو کوتاه کنیم از قیچی می ترسیدی؟؟؟
الان احساس میکنم دوباره همون کوک کوچولوی تنبل شدی...
کوکی...بلند شو....من دنبال معجزم...چرا از جات بلند نمیشی کوکی؟؟؟
کم کم بغض گلوی ته هیونگ رو قلقلک می داد و باعث میشد صداش
بگیره و با بغض گفت:ببین من دارم ازت خواهش میکنم...وی...کسی که
حرف رو حرفش نمیزدی...
بغض امانه ته هیونگ رو بریده بود و اشک های لجبازش روی گونه های سردش
با سرعت می ریخت...
یادته همیشه می گفتی هر چی شادی و غم تو دنیاست نصف ماله من 
نصف ماله تو؟؟؟پس چی شد؟؟؟چرا همه ی غما رو ریختی رو کوله من؟؟؟
فک کردی منم مثه تو قوی و صبورم؟؟؟نه کوکی اشتباه فکر کردی من نمیتونم....
دیگه نمیتونم دیگه خستم بلند شو و آرومم کن مثه همیشه بغلم کن 
دوست دارم نفسات به گردنم بخوره وصدات تو گوشم بگه:آروم باش وی
با هم حلش می کنیم...
دوست دارم خنده های خرگوشیتو ببینم....شیرین زبونیاتو بشنوم...دوست دارم
سربه سرم بزاری و اذیتم کنی...لباسامو کش بری و یواشکی بپوشی دلم
برای همه چیزت تنگ شده...صدات...نگاهات ...

شوگا که برای دیدن جونگ کوک اومده بود با دیدن وی سریع رفت سمتشو
گفت:ته هیونگ داری گریه میکنی؟؟؟
وی با بغض گفت:خستم دیگه خستم تا کی منتظر یه معجزه باشم که از
این تخت لعنتی بلند شه؟؟؟
دستای شوگا رو گرفت و گفت:چه کار کنم هیونگ؟؟؟تو بگو...به من بگو چه کار کنم؟؟؟
شوگا وی رو آروم کرد و گفت:آروم باش پسر تو باید آرامشه خودتو حفظ کنی
مگه تو نگفتی هر کاری شده واسه جونگ کوک میکنی؟؟؟پس چرا یهو وارفتی؟؟؟
وی دستشو به پیشونیش تکیه زد وگفت:دیگه خستم شوگا خسته....عزیزترین کسم
داره جلوی چشمای خودم از بین میره تا حالا از نزدیک نگاش کردی؟؟؟
رنگ و روش مثه مرده هاست بدنش لاغر شده تا کی این وضعیت و تحمل
کنم؟؟؟
شوگا پشت وی زد وگفت:همه مشکلات اونقدر ناگهانی و بدون اراده و پیش بینی
خودت حل میشه که توش میمونی فقط براش دعا کن و براس خودت آرامش
بطلب اگه قرار باشه انقدر عصبی عمل کنی کارا درست پیش نمیره که
هیچ تازه بدترم میشه...
وی سرشوآورد بالا و گفت:حق با توعه...


جیمین بالای پشت بوم ایستاده بود و به آسمون خیره شده بود که دستی رو روی
شونه هاش حس کرد...
برگشت و با لبخند مامانش رو به رو شد دست مادرشو گرفت و بوسید
مادرش دسته جیمین رو محکم گرفت وگفت:پسرم...این روزا خیلی توفکری
به خاطره جونگ کوکه؟؟؟
جیمین سرشو تکون داد وگفت:آره اون پسره پاک و مظلومیه مامان دعا کن
براش قلب جوربشه وگرنه...
سرشو پایین انداخت و آه بلندی کشید...
مادره جیمین با لبخند گفت:چطوره فردا صبح زود به کلیسا بریم و براش
دعا کنیم ؟؟؟
جیمین تک خنده ای کرد وگفت:عالیه
مادر لبخندی زد وگفت:بعد از اون میریم کل فروشی و شیرینی فروشی تا
برای عیادت جونگ کوک گل و شیرینی بخریم...
جیمین مات و مبهوت گفت:برای عیادت جونگ کوک؟؟؟
مادر جیمین سرشو شرمگین پایین انداخت و گفت:آره پسرم می خوام ازش
حلالیت بطلبم من خیلی فکرای بد درموردش کردم و این اصلا خوب نیست
اون و ته هیونگ جونه تو رو نجات دادن من تا همیشه به ته هیونگ مدیونم...
جیمین مادرشو بغل کرد وگفت:قربون اون قلبه مهربونت بشم اون حتما تورو
میبخشه جونگ کوک معصوم تر از این حرفاست(الهی چقدر تو ام وی جدید ناز 
و معصوم شده کفاثت-_-)
مادره جیمین با خنده از آغوشش بیرون اومد و گفت:آره دیدم اون سری 
چقدر قشنگ منو آسفالت کرد و شستم و رفتم و گذاشتم رو بند خیلی مظلوم بود...
جیمین در جواب مادرش فقط خندید و دوباره به آسمون خیره شد و لبخند زد


وی با لبخند به پرستاری که بهش سلام کرد نگاه کرد و سرشو به نشونه ی
احترام خم کرد و به سمت اتاق اینهیه رفت و دره اتاقشو زد که صدای
اینهیه رو از پشت در شنید:نمی خوام کسی رو ببینم....
وی به در نزدیکتر شد وگفت:منم اینهیه دوستت
اینهیه عصبی گفت:هر کی میخوای باش من نمی خوام کسی رو ببینم...
وی کمی از این رفتار اینهیه ناراحت شد ولی به روی خودش نیورد وگفت:
چرا؟؟؟من دوستتم کسی روی دوستشو نباید پس بزنه اگه مشکلی داری
بگو با هم حلش می کنیم....
اینهیه با بفض گفت:مشکل من چیزی نیست که تو بخوای درستش کنی...
وی با لبخند گفت:هر چیزی راه حلی داره جز مرگ پس با این حساب مشکله
توهم قابل حله حالا میزاری بیام داخل؟؟؟؟
وی صدایی نشنید و میدونست این سکوت همون جواب مثبت از جانب
اینهیست....
لبخندی زد و وارد شد که دید اینهیه زیره پتوعه و از همون جا گفت:زودتر
کارتو بگو دکتر کیم...
وی با تعجب گفت:دکتر کیم؟؟؟ما قرار بود دوست باشیم پس لازم نیست
انقدر رسمی صدام کنی و بعد به سمت اینهیه خم شد و پتو رو کشید و در
همین حین گفت:حالا چرا پتو رو کش....
که بقیه حرفش با دیدن اینهیه تو دهنش موند و اینهیه پتو رو کشید رو
خودشو گفت:برو بیرون...خوب شد؟؟؟حالا فهمیدی چرا پتو انداختم رو خودم؟؟؟
وی چیزی که چند لحظه پیش دید رو دوباره تو ذهنش تصور کرد...
موهای بلند و لخت اینهیه که صورته با نمکشو زیباتر کرده بود رو از ته
با ماشین زده بودن و ابروهاشم با تیغ زده بودن...
وی دوباره به سمت اینهیه رفت و پتو رو کشید کنار وگفت:از قبلم قشنگتر
شدی....
اینهیه بغضش شکست وگفت:دروغ نگو دکتر کیم من که میدونم چقدر زشت
شدم من یه بچه پنج ساله نیستم که با دوتا تعریف و آبنبات گول بخورم من دیگه
هفده سالمه و یه آدم بالغم...
وی لباشو گاز گرفت و تو دلش گفت:اون حقیقتو میگه و با فکری که به ذهنش
اومد لبخندی زد وگفت:من پشت در بهت گفتم هر مشکلی راه حلی داره نه؟؟؟
اینهیه بی بخار نگاهی به وی انداخت که وی بشکنی زد و با لبخند گفت:یه
کلاه گیس خوشگل و خوش حالت مشکلو حل میکنه...
اینهیه باز همون نگاهشو روی وی زوم کرد و نگاهش رو به در و دیوار سفید
وشیشه های اتاقش می چرخوند که وی به شانه اش زد وگفت:،مطمنم با کلاه
گیس مثه روزه اولت میشی...
اینهیه از حرکت وی تعجب کرد تا به حال کسی به اون دست نزده بود چه برسه
کسی بزنه به شونش اونم کی؟؟؟یه پسر 
وی لبخندی زد وگفت:میدونم تو دلت راضی هستی ولی چون مغروری
به روی خودت نمیاری پس من برم و یه کلاه گیس خوشگل بخرم...
اینهیه خواست چیزی بگه که وی براش چشمکی زد وبیرون رفت...
اینهیه برگشت و دفترچه همیشگیشو برداشت و نوشت...
اون یه دکتر عجیبه...با این که رفتاراش خاصه اما احساس میکنم اون اولین
فرد تو زندگیمه که باهاش احساس میکنم خودمم...


و اینجاست که همه دلمون می خواد که عر بزنیم که ای کاش جای اینهیه بودیم-_-


نوع مطلب : Good days come soon 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
быстрый кредит на карту без отказа украина
شنبه 22 اردیبهشت 1397 04:03 ق.ظ
kf/ua
кредит на карту быстро
деньги в кредит на карту украина
микрозайм круглосуточно на карту
деньги в долг в украине
кредиты онлайн на карту без процентов
онлайн кредит на карту без фото паспорта
резинки для фитнеса купить украина
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 04:37 ب.ظ
резинки для фитнеса одесса
резинки для фитнеса украина
резинки для фитнеса купить одесса
olx спортивная резинка
фитнес резинке купить днепропетровск
Online cialis
شنبه 18 فروردین 1397 02:25 ق.ظ

Nicely put, Thanks a lot!
prices for cialis 50mg cialis herbs cialis authentique suisse online prescriptions cialis enter site natural cialis cialis e hiv we use it 50 mg cialis dose buy brand cialis cheap where cheapest cialis cialis online holland
manuscript translation
شنبه 8 مهر 1396 02:39 ق.ظ
Businesses are erasing the boundaries between nations and as a
upshot, communication play the essential role in expanding your reach as entrepreneur.
Communication, in this be important, is the ability to convert between any intercourse pair there is and
the transfiguration services increase has made
it even easier. You righteous from to coerce steady the circle you trusteeship your transference offers
fair accommodation, which can be verified beside checking the reviews of the definite one.
https://pickwriters.blogspot.com/
شنبه 1 مهر 1396 11:58 ب.ظ
Businesses are erasing the boundaries between nations and as a outcome, communication play the essential portion in expanding
your reach as entrepreneur. Communication, in this matter, is the wit to translate between any cant yoke there is and
the transfer services explode has made it
disinterested easier. You valid be suffering with to make unwavering the retinue you trusteeship your transference offers fair serving, which can be verified by checking the reviews of the
special one.
Can Pilates make you look taller?
شنبه 1 مهر 1396 06:56 ب.ظ
It's hard to find well-informed people in this particular topic, but you seem like you know what you're talking about!
Thanks
linguagymnastics
شنبه 1 مهر 1396 06:31 ب.ظ
It has in no way been easier to choose between the rewriting services, as all character opinions and testimonials are gathered
in identical place for you to pick the best. Take off peevish supremacy and as a end result wretched face beside consulting any paraphrase website reviews.
Entirely written testimonials will guide you including the process of selecting the song and alone change usefulness that last
will and testament angry your needs.
How long does it take to recover from Achilles injury?
دوشنبه 27 شهریور 1396 04:51 ق.ظ
I wanted to thank you for this great read!! I absolutely
enjoyed every bit of it. I have got you bookmarked to look at
new things you post…
The Word Point Translation Services
جمعه 17 شهریور 1396 11:53 ق.ظ
Businesses are erasing the boundaries between nations and as a upshot,
communication play the requisite part in expanding
your reach as entrepreneur. Communication, in this be important,
is the ability to mutate between any cant yoke there is and the transfer services boom has made it even easier.
You righteous be suffering with to change sure-fire the company you trusteeship your
transference offers fair accommodation, which can be
verified through checking the reviews of the particular one.
How can you get taller in a week?
دوشنبه 30 مرداد 1396 05:05 ب.ظ
When I initially commented I seem to have clicked the -Notify me when new
comments are added- checkbox and now whenever
a comment is added I recieve four emails with the exact same comment.
There has to be an easy method you are able to remove me from that service?
Thank you!
nobukorosebrook.hatenablog.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:35 ب.ظ
Aw, this was an incredibly good post. Taking a few minutes
and actual effort to produce a great article… but what can I say… I procrastinate a lot and never manage to get nearly anything done.
How do I stretch my Achilles tendon?
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:43 ب.ظ
Hello, i feel that i noticed you visited my weblog so i got here to go back
the favor?.I'm attempting to to find things to enhance my
site!I guess its good enough to use some of your concepts!!
plaza.rakuten.co.jp
جمعه 13 مرداد 1396 02:05 ب.ظ
Hey there! I know this is kinda off topic but I was wondering if you
knew where I could get a captcha plugin for my comment form?
I'm using the same blog platform as yours and I'm having
trouble finding one? Thanks a lot!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 06:11 ب.ظ
Hi there! I just wanted to ask if you ever have any issues
with hackers? My last blog (wordpress) was hacked and I
ended up losing months of hard work due to no data backup.
Do you have any solutions to protect against hackers?
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:32 ق.ظ
It's going to be ending of mine day, however before ending I am reading this fantastic article to
increase my know-how.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:33 ب.ظ
Hello, I enjoy reading through your article post. I wanted to write
a little comment to support you.
sohaii
پنجشنبه 20 آبان 1395 11:19 ب.ظ
واااایییییی کوووکی ای خیدااااا سها برات بره زیر تریلی پاشووووو منو تهیونگ مررردییییییممم
پاسخ Asra Dn : اوا خدا نکنه
عاطفه
پنجشنبه 13 آبان 1395 09:31 ب.ظ
خیلی احساساتیه نه؟آخرشم یکیشونو میکشی ما تو افسردگی میمونیم
پاسخ Asra Dn : اولاش خنده دار بود الان احساسیه بعدشم خدا داند...
مونا
پنجشنبه 13 آبان 1395 09:30 ب.ظ
وای من عاشقشماسرا تو رو خدا سریع تر بزار هفته حداقل دوتا
همش غیب میشی
پاسخ Asra Dn : آخه میدونی وقت ندارم فقط میام اینجا جواب نظرا رو بدم یا رمز بدم که بچه ها معطل نشن ولی تصمیم گرفتم هفته ای یه بار آپ کنم من توی تابستون خیلی فعال بودم ولی الان واقعا وقت نیست
هستی
پنجشنبه 13 آبان 1395 09:29 ب.ظ
شلام شلام این قسمت عالیه بلاخره کوکی کی بلند میشود عایا؟؟
پاسخ Asra Dn : وقت گل نی
ari**
پنجشنبه 13 آبان 1395 09:28 ب.ظ
قشنگه این فیکت ادامه بده
من موندم تو که اینو تموم نکردی چه طوری میخوای یه فیکه دیگه بزاری ؟حداقل اینو سریع تر بزار تموم شه بعد اونیکی رو بزار
پاسخ Asra Dn : هر وقت تمامش کردم اون یکیو میزارم آرزو جونالبته از اون یکی چیزای مبهمی تو ذهنم دارم هنوز نتونستم جمع و جورش کنم
mahsa
پنجشنبه 13 آبان 1395 10:23 ق.ظ
کوکی بهوش میاد...میدونم که بهوش میاد...هههییییی
پاسخ Asra Dn : الهی عزیزم چه امیدوار
negin
دوشنبه 10 آبان 1395 08:28 ب.ظ
عالی عالی عالی عالی
پاسخ Asra Dn : مرسی
parisa
جمعه 7 آبان 1395 04:01 ب.ظ
وای محشر بود من مطمنم کوکی می میره مطمن مطمنم...
یا بکشش یا برش گردون خسته شدیم از بس فک کردیم
پاسخ Asra Dn : یعنی انقدر اعصابتو خورد کردم که راضی به مرگ کوکی؟؟؟
M
جمعه 7 آبان 1395 01:52 ق.ظ
من احساس میکنم اخرش یکی از شخصیتای داستان یه بلایی سرش میاد و قلبشو اهدا میکنه به کوکی به احتمال زیاد هم جیمین یا اینهیه، یا اینکه کوکی میمیره و اینهیه خوب میشه و دوست دختر وی میشه...
فکر کنم زیادی فکر کردم خخخ
منتظر قسمتای بعد هستم ممنونم
پاسخ Asra Dn : همینطور حدس بزنید خیلی چیزا هست که ممکنه بشه...
Parnia
پنجشنبه 6 آبان 1395 07:55 ب.ظ
Ajiii chera kookie enghadr partesh kam shode
Akhe namire baisam
پاسخ Asra Dn : خب وقتی رو تخته بیمارستانه چطوری پارتشو زیاد کنم!!!
pariya
پنجشنبه 6 آبان 1395 01:19 ب.ظ
اااا سلام آجی جونم چه عجب از این ورا؟؟؟حق بهت میدم فصل مدارس واقعا فصله پرکاریه
آقا جانه تو کوکی رو بیار دیگه الان فک کنم چهار پنج قسمتی هست نیستش بعد منم عاشقه نقش کوکی توی فیکت بودم زودی برش گردون نگو که میخوای بکشیش
پاسخ Asra Dn : و اسرا قاتل می شود...
maryam
پنجشنبه 6 آبان 1395 01:16 ب.ظ
اسرایی من با فیکت گریه میکنم خیلی قشنگه نه به اولش که از خنده می مردیم نه به حالا که اشک می ریزم توی این سایت من فقط فیکه تو رو می خونم چون واقعا قشنگه و ارزش دنبال کردن داره و واقعا ای کاش من جای اینهیه بودم شانس نداریم که...
پاسخ Asra Dn : شانس بسیار بسیار مهم می باشد
پنجشنبه 6 آبان 1395 09:51 ق.ظ
اسرا جون تو چه کردى با من چشام شد اندازه بادکنک از بس گریه کردم
من یه فیک دیگم خونده بودم که اخرش کوکى میمیره و تا سه روز مث افسرده ها بودم مامانم میخواست ببرتم دکتر ولى دیگ ب خودم اومدم...
ممنون بابت اینهمه تلاشت واقعا عالى بیددد
و معذرت بخاطر اینکه تا اینجا نظر ندادم...خسته نباشى عزیزم^_^
پاسخ Asra Dn : یعنی انقدر گریه آور بود؟؟؟ای وای من نمی خواستم شما ها رو ناراحت کنم که معذرت
مرسی که نظر گذاشتی عزیزم
Mahsa
پنجشنبه 6 آبان 1395 04:32 ق.ظ
اقا پس کی میخوای این کوکی مارو برگردونی دلمون تنگ شد
یکم بفکر ته ته باش اخر دقش میدی
عالی بود
پاسخ Asra Dn : الهی وی هیچیش نمیشه نگران نباش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30