تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - good days come soon_20

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

good days come soon_20

نویسنده :Asra Dn
تاریخ:سه شنبه 18 آبان 1395-12:02 ق.ظ

سلام و علیکم...
حال و احوال چطور است؟؟؟
آیا از فیک وی راضی می باشید؟؟؟
دارم سعی میکنم مثل اوایل از ادبیات بیشتری استفاده کنم تا فیک قشنگتر بشه حالا این قسمت که نه از قسمتای دیگه...
فقط نظر بدید جانه خودتون منه بیچاره کپک زدم خا...
من نمیدونم فاز سایلنت ریدرا چیه داستانشون چیه یعنی این سایت با صد و خورده ای بازدید در روز یا نود یا هشتاد اصن آقا بیستا-_-باید فقط پونزده شونزده نفرشون نظر بزارن یعنی همین پونزده نفر روزی هفت هشت بار میان بازدید؟؟؟هفت هشت روزی یه بار که هنری براشون!!!خدایی شماهم نظر بدید من که گفتم برای نظر دادن توی این سایت به جیمیل یا ایمیل نیاز ندارین پس چتونا؟؟؟توی اطلاعیه مهم که چندتا از سایلنت ریدرا دستشون رو شد دوباره غیب شدن؟؟؟
خب دیگه برید ادامه ایشالا حناق شو تو گلوتون-_-
قسمت بیستم
جیمین لبخندی زد و به گل های توی دستش خیره شد که انگار کسی
اورا هول داد برگشت و با لحن طلبکارانه ای گفت:یا...مامان...چه کار میکنی؟؟؟
مادر جیمین یا سماجت دوباره اورا هل داد و گفت:هی پسر تکون بخور
نکنه میخوای تا دم در اتاق هلت بدم؟؟؟سه ساعت داری برای من لبخند
ژکوند میزنی بجمب دیگه....
جیمین زیره لب غرغری کرد و توی راهروهای بیمارستان قدم میزد...
برایش عجیب بود که تهیونگ در بیمارستان مشغول گشت و گذار نیست
یعنی او کجا بود؟؟؟
شانه ای بالا انداخت و به سمت پذیرش رفت و اجازه ی ملاقات گرفت
و به سمت اتاق جانگ کوک رفت و وارد شد...
با دیدن جانگ کوک انگار قلبش را تکه تکه می کردند جانگ کوک مانند
میتی بود که سال ها زیر خروار ها خاک مانده و بعد از سال ها اورا از زیر
خاک در آورده اند...
زیر چشم هایش چال شده بود و استخوان های صورتش به وضوح دیده
میشد...
تا به حال جانگ کوک توی این نوزده سال اینگونه ندیده بود ...
شاید بعضی اوقات ممکن بود تا ده کیلو هم به خاطر فشار کار و بیماریش 
وزن کم کند و به قول خودشان‌‌‌«مردنی»شود اما تا این حد آن را ندیده بود
برای یک لحظه دلش آتیش گرفت و دست هایش مشت شد و اشک ریخت
و گفت:نه جانگ کوک این زندگی حق تو نیست تو لایق بهترین هایی و
بعد دست استخوانی و لاغر جانگ کوک را گرفت و سرش را روی آنها گذاشت 
و اشک ریخت ...


مری با غم چند بار عقب و جلو شد و روی پاهایش بلند شد و پشتش را به
آیینه می کرد و خود را بررسی می کرد چند بار این کار را تکرار کزد و با عصبانیت
خودش را روی مبل رها کرد ...غم زده به تلوزیون خاموش خیره شد وگفت:خیلیم
خوشگل شدی ...نگاه کن موهات چه سبک شده اون موقع ها همش باز بودن و
نمیتونستی ببندیشون و همش تو دست و پات بودن وقتی هم میرفتی حمام 
هی غر میزدی به جون من که آی مامان موهام اینطور شد آی مامان موهامو 
نمیتونم خشک کنم آی مامان بیا موهامو شونه بزن...
تازشم زیاد کوتاشون نکرده که ...حالا برو حموم تا بعد از ظهر با چهره ی جدیدی
بری پیش آقای دکتر!!!
مری شتاب زده و با بهت گفت:مامااااان
مامان مری با خنده گفت:یامان من که میدونم دلت پیشش گیر کرده...
مری زیر لب غر زد:اصلنم
مامان مری با لجبازی پشت کمر مری زد وگفت:برو نمی خواد منو رنگ کنی
من خودم نقاشم اگه دختر خودمو نشناسم و ندونم چی می خواد و چی
دوست داره که باید سرمو بزارم و بمیرم...
مری لب گزید و گفت:بس کن مامان این حرفا چیه...
مامان مری رو به سمت حمام هل دادوگفت:برو برو جنگلی برو حداقل یه ذره
موهات حالت بگیره زشتو خانوم...
مری آیشی وگفت و به سمت حمام رفت...




وی حرفای جانگ کوک را به یاد آورد او میدانست که چه کسی 
این بلا را سر جانگ کوک آورده بود اما طرف کسی نبود که با
مدرک هم بتوان آن را گیر انداخت...
نفس عمیقی کشیدو سرش را روی تخت جانگ کوک گذاشت و چند لحظه به
جانگ کوک خیره شد و با فکری که تو سرش بود لبخندی زد وگفت:خودشه!!!


مری با شنیدن صدای دزدگیر ماشین جین که از محوطه ی دور ساختمان
می آمد کمی خودش را جمع و جور کرد و درآینه به خودش نگاه کرد وزیرلب
لعنتی نثار خودش کردکه چرا موهایش را کوتاه کرده!!!
بالاخره جین وارد مطب شد او برعکس همیشه تیپ متفاوتی زده بود 
یک تیشرت سفید رنگ که آستین هایش کاملا جذب بازو های مردانه اش شده 
بود و پایین آستین هایش نوار باریک چارخونه های طوسی می خورد و شلوار لی
آبی نفتی با پاکت های چهار خونه به همان رنگ و کفش اسپرت سفید...
مری با تعجب جین را برانداز می کرد انگار امروز هر دوی آنها تیپی متفاوت زده بودند
واین باعث جلب توجه بیشتر یکدیگر به خودشان میشد ...
جین لبخندی زد وگفت:موهاتون(ای جانم)
مری دستی به موهایش که آنها رو یک طرفه بافته بود کشید وگفت:همین
امروز کوتاشون کردم!!!شما از کجا فهمیدین من که بافتمشون!!!
جین لبخندش محو شد و گفت:حیف بود خیلی قشنگ بودن اونقدر
بلند بودن که الان میشه تشخیص داد کوتاه شدن ولی فک کنم اینطوری راحتتر باشین!!
مری سری تکان داد وگفت:از لحاظ جسمانی آره ولی روانی همش با خودم
درگیرم ...انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت:راستی تیپ امروز شما...
جین خنده ای سر داد وگفت:آره از رسمی بودن خسته شدم فک کنم اینطوری هم
راحتتر باشم و هم خوشتیپتر!!!
مری از این همه اعتماد به نفس جین حرصش گرفته بود وگفت:نه خیر به نظر من
آقایون با همون کت و شلوار خوشتیپتر به نظر میان!!!
جین سری تکان داد وگفت:اوه چه جالب یعنی من توی تمام طول زندگیم
فرده خوشتیپی بودم؟؟؟(چه گیری داده ها)
مری دندان قوروچه ای کرد و از لای دندان های قفل شده اش گفت:از خود راضی
جین کمی سرش را خم کرد وگفت:ببخشید نشنیدم میشه دوباره بگین چی گفتین؟؟؟
مری لبخند گل وگشادی زد و گفت:گفتم بله شما واقعا خوشتیپین!!!
جین با سماجت گفت:ولی اون چیزی که من شنیدم فقط یه کلمه بود!!!
مری که استرس گرفته بود پاهایش را روی زمین ضرب گرفت وگفت:فقط بله رو
گفتم بقیش برای این بود که منظورمو متوجه بشین ...
جین که فهمید مری با خودش هم درگیر است سری تکان داد وگفت:باشه،شما
راست میگین...وبلافاصله به سمت اتاقش رفت و مری بلافاصله نفسش را فوت 
کرد و روی صندلی کارش نشست....


تهیونگ نگاهی عمیق به جانگ کوک انداخت و اورا درآغوش کشید و گردنش 
را بوسید...
با دستانش صورت نهیف و لاغر جانگ کوک رو قاب گرفت و با صدای که طنین
بغض درآن نواخته میشد گفت:کوکیا!!!مرسی که توی مسیر زندگیم قرار گرفتی
و این سرنوشتو برام رقم زدی شاید اگه تو نبودی زندگیم از حالا هم بد و بدتر 
میشد به هرحال من به هر آرزویی که می خواستم رسیدم اینکه یه دکتر بشم و
و یه زندگی پر حرارت داشته باشم و همیشه در کنار عشق زندگیم بخندم و خوشحال 
باشم فقط دلم یه دختر گوگولی مگولی می خواست که یه دامن پرچین
بپوشه وکفشای عروسکی قرمز پاش باشه اما این آرزو رو به آرزو های بر آوردنی
نشده ی تو ترجیح میدم قول میدم از این زندگی سخت نجاتت بدم...
تهیونگ دیگر طاقت نیاورد پیشونی اش را به پیشونی جانگ کوک چسباند و هق
هق گریه هایش بلند شد و اشک هایش بی توقف روی پلک ها و گونه های
جانگ کوک می ریخت شاید...شاید این آخرین باری بود که آنها همدیگر
را ملاقت می کردند....


پذیرای هرگونه فحش از خوانندگان گرامی هستم^_^




نوع مطلب : Good days come soon 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Taren
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:07 ب.ظ
There is definately a great deal to know about this topic.
I like all of the points you've made.
manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 07:22 ق.ظ
It's hard to come by educated people for this subject, however, you seem like
you know what you're talking about! Thanks
sohaii
یکشنبه 14 آذر 1395 03:26 ب.ظ
وااااییییی چیرااا بقیشو نمیزاری چیراااا
mahsa
یکشنبه 30 آبان 1395 04:00 ب.ظ
چه قشنگ اشکم دراومد تهیدنگم گریه نکن دیگه واییی چراااا آخرین بارررر؟
پاسخ Asra Dn : چون زیرا
هستی
جمعه 28 آبان 1395 08:26 ب.ظ
ششلامممم
منتظر ادامه ایم ماااااا!
پاسخ Asra Dn : دارم کل فیک رو تا قسمت آخر پی دی اف میکنم که یه مرتبه براتون بزارمش تا چند وقت دیگه منتظر سری کامل باشید
Mahya
دوشنبه 24 آبان 1395 10:39 ق.ظ
واااا چرا آپ نمیکنی
پاسخ Asra Dn : چون زیرا...
درسام سنگین شده بدجور لامصب این تعطیلات میزارم
negin
یکشنبه 23 آبان 1395 05:15 ب.ظ
خوشمان امد
پاسخ Asra Dn : خداروشکر
sohaii
پنجشنبه 20 آبان 1395 11:30 ب.ظ
به نظر من فیک کتابی زیاد خوب نیست من امیانه بیشترر دووووستتت
عررر من اخرررش میمیررررمممم این کوکی چرااااااااا خوب نمیشهههههه اخ چرااااااا
پاسخ Asra Dn : باشه من سعی میکنم آمیانه بنویسم
pariya
چهارشنبه 19 آبان 1395 05:28 ب.ظ
وای آقا دلم یه هیجان بزرگ می خواد
پاسخ Asra Dn : تا دلت بخواد هست
mina
چهارشنبه 19 آبان 1395 10:18 ق.ظ
الهی!!!وی دلش دختر کوشولو موشولو می خواد؟من میرم دخترش بشم
فقط یه ذره گنده تر از اون چیزیم که وی می خواد
پاسخ Asra Dn : یه ذره نه خواهرم خیلی گنده تری
parisa
چهارشنبه 19 آبان 1395 10:14 ق.ظ
آقا من هنوز دارم عر میزنم کوکی چرا انقدر لاغر شده؟بابا یا بکشش یا برش گردون دیگه گناه داره همه رو داری عذاب میدی این چه وضعشه؟
پاسخ Asra Dn : آرام باش آرام...
شهره
چهارشنبه 19 آبان 1395 10:12 ق.ظ
یعنی چی؟؟وی می خواد خودشو بکشه؟؟کوکی داره می میره؟؟جیمین می خواد قلبشو بده؟؟اتفاق بزرگ؟؟آقا یعنی چی؟؟چی شد؟؟
پاسخ Asra Dn : هیچی عزیزم شما آرامشتو حفظ کن همه چی رو متوجه میشی
mahsa
چهارشنبه 19 آبان 1395 12:32 ق.ظ
اسرا تاحالا بهت گفته بودم میخوام وقتی خوابی بکشمت؟؟؟؟اخه خواهرشوهرت توروبکشه این چه ترزه فیک نوشتنه؟؟؟درضمن واقعا وب روسایلنته
اینازهم نیست...
پاسخ Asra Dn : آره منم کاره مهم باهاش دارم می خوام فیکه جدیدو بزارم کمک ازش می خوام نیست
L.m
سه شنبه 18 آبان 1395 10:33 ب.ظ
خب از اونجایى ک من خیلى احساساتیم واسم گریه دار بود بقیرو نمیدونم....ولى قشنگ بود بازم ممنون
پاسخ Asra Dn : الهی عزیزم فدای احساساتت
Ghazal
سه شنبه 18 آبان 1395 09:20 ب.ظ
اووخییی دلم سوووخت برای جیمینیییی کباب شدممم عععررررر .....T_T

اسرا یعنی کوکیمو بکشی دیگه نه من نه تو من اتمام حجتمو کردم از الان دیگه....
خستم نباشی وروجکم
پاسخ Asra Dn : سلامت باشی عزیزم
Parnia
سه شنبه 18 آبان 1395 09:10 ب.ظ
Mimire
Akhe na
Bichare baby
Tnx
پاسخ Asra Dn : کی می میره؟؟؟
maryam
سه شنبه 18 آبان 1395 06:19 ب.ظ
خیلی قشنگ بود به نظره من که کتابی قشنگه مهیا جان چرا میگی بده؟؟؟به نظرم این قدرت قلم اسرا رو نشون میده من اکثر فیکای زیبایی که خوندم همه ادبی بود فقط مکالمه هاش گفتاری بود مثه همین فیک
پاسخ Asra Dn : آره منم همین نظرو داشتم گفتم شاید دوست داشته باشین
ولی خب هرکسی یه سلیقه ای داره ومن طابع خواننده های محترمم
L.m
سه شنبه 18 آبان 1395 01:36 ب.ظ
شلاااااام
اسرا جان دارى با ما چ میکنى تو...
بابا یکمم ب فکر ما باش دیگههههه این فیکو ک میخونم گوله گوله اشک میریزم اخه یعنى چى...
جین خیلى اعتماد ب سقفهههه
بیچاره کوکیم پیش مرگش بشم من
اسرا جون ممنون و خسته نباشى...
بى صبرانه منتظر قسمت بعدم
پاسخ Asra Dn : شلامواقعا گریه دار بود؟؟؟
سارینا
سه شنبه 18 آبان 1395 12:02 ب.ظ
خیلی دوست دارم تبادل لینک داشته باشم.بهم سر بزن اگه خوشت اومد تبادل انجام بده
Mahya
سه شنبه 18 آبان 1395 06:47 ق.ظ
اوه اوه چ کتابی من قبلبارو بیشتر می پسندید چقدرم کوتاه بود و اینکه اتفاق خاصی ام تبافتاد
پاسخ Asra Dn : آره باهات موافقم اتفاق خاصی نیفتاد چون این قسمت پیش زمینه اتفاق بزرگ قسمت بعد بود مرسی که ایراده فیکو گفته واقعا ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر