تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - 10 true love

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

10 true love

نویسنده :AYNAZ K.T.H(V.F.S.S)
تاریخ:جمعه 9 تیر 1396-07:45 ب.ظ

silaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam man bargashtaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam
yuhuuuuuuu akhar emtehanamo dadam khalas shodammmmmmm
dg harruz up darim bdune estesna
sai mikonm ba barname pish beram ama shayad nashod dg uno qol nmidm 
bfrmaid inma true love 10


  • راوی:
    شوگا با آخرین سرعت میدوید اینقدر تند ک حتی متوجه نشد ک وی کنارش نیست!
    تا اونجا ک یادشه تو عمرش اینقدر تند حرکت نکرده بود حدی ک حتی یوز پلنگم کم آورده بود!!!
    همینطور میدوید حتی جلوشم درست نمیدید فقط میخواست زنده بمونه ک ناگهان...
    پاهاش ب سنگ گیر کرد و ب زمین افتاد...
    برگشت تا وضعیتشو کنترل کنه ولی...
    یوزپلنگ با دهنی باز  و پنجه هایی بزرگ روبروش بود!
    آب دهنش آروم ب شکل چندش آور رو گونه شوگا ریخت و شوگا میتونست نفسای گرم اون حیوونو رو پوست گردنش حس کنه!
    احساس کرد لحظات آخرشه و میتونه نفس بکشه پس آب دهنشو ب زور قورت داد و آهسته زیر لب زمزمه کرد:کمک!
    اما دیگه دیر شده بود و یوز پلنگ ب سمتش حمله کرد و شوگا چشماشو محکم بهم فشار داد ک یهو... بعد صدای فشنگ چیز سنگینی رو روی خودش حس کرد...
    چشاشو باز کرد و بلافاصله :عررررررررررررررررررررررررر!!
    یوز پلنگ گرچه خونی و مردست اما با همون دندونای تیزش درست بغل صورت شوگا افتاده بود و چهره ترسناکش کنار صورت ترسون و رنگ پریده ی شوگا بود!
    شوگا گرچه میترسید ولی با همون دستای لرزونش سعی کرد یوز پلنگو کنار بزنه اما موفق نشد و بلند داد زد :کسی هست؟
    و یهو یوز پلنگ ب سمتی کشیده شد...
    شوگا از جاش بلند نشده بود ک....
    ناگهان خودشو تو بغل جی هوپ پیدا کرد!!
    سعی کرد جی هوپو ک داشت گریه میکرد از خودش جدا کنه :من حالم خوبه عین بچه ها گریه نکن...
    ولی جی هوپ کنه تر از این حرفا بود و این باعث شد شوگا کفری بشه :گففففتم وللللم کن خوابم میاد!...
    و با زانوش ب شکم جی هوپ ضربه زد!
    جی هوپ کمی عقب رفت و اشکاشو پاک کرد :عوضی بی احس

    • جیمین جلو اومد :خود شوگا داشت از ترس میلرزید!
      شوگا:اصلا هم!!
      جی هوپ صورتشو نزدیک صورت شوگا کرد :اگه چیزیت میشد من چی کا میکردم!؟
      شوگا ک حالا لپاش ب شدت سرخ شده بود ب سینه ی جی هوپ ضربه زد و اونو عقب هل داد :خفففه؟
      جونکوک از پشت بوته ها بیرون اومد :ببین سرخ شد!
      جی هوپ خرکیفانه ب سمت شوگا برگشت :کو ببینم سرتو بیار بالا!؟
      ولی شوگا دوباره اونو عقب هل داد :چون خوابم میاد!!
      جین و رپ مانم در حالی ک تفنگشونو پشتشون میذاشتن ب اونا ملحق شدن ک جین بالافاصله متوجه شد ک یه نفر کمه و در حالی ک استرس شدیدی ب جونش افتاده بود ب سمت شوگا رفت و شونه های شوگا رو گرفت :پس تهیونگ کو اون کجاست!؟
      شوگا ک تازه متوجه شده بود با نگرانی از جاش بلند شد و ب مسیری ک ازش اومده بود خیره شد :مگه اون نیومد مطمعنم پشتم بود؟!
      همه با نگرانی ب شوگا خیره شدن!
      جین با نگرانی رو زمین نشست و تو دلش خدا خدا میکرد ک حال وی خوب باشه و دنبال نقشه ای برای پیدا کردن وی بود!
      پس از جاش بلند شد :باید بریم دنبالش!
      جی هوپ :الان شبه!!
      جین برگشت سمتش :شماها برید برا خودتون چراغ و تفنگ بیارید من و رپ مان جدا جدا دنبالشیم گوشیاتونم روشن باشه!
      و بدون شنیدن جوابی با عجله ب سمت  جنگل حرکت کرد!
      اینقدر عجله داشت ک فراموش کرده بود گوشی خودش همراهش نیست!
      ............................................................
      وی :
      چشمامو آروم باز کردم....
      سرم ب شدت درد میکرد و بدنم انگار بی حس شده بود!
      و از همه بدتر!
      هیچی جز سیاهی نمیدیدم!!!
      آروم ب یه درخت تکیه کردم و آهسته بلند شدم هیچی نمیدیدم حس پرنده ای داشتم ک بال داره ولی نمیتونه پرواز بکنه!
      یا موشی ک نمیتونه بو کنه! مثالام تو حلق خودم خلاصه حس مزخرفی داشتم!
      معلوم نیس الان اصلا روبروم چی هس دیدی ی خرس گنده در اومد جلوم!
      دستمو تو جیبم فرو کردم و گوشیمو بیرون آوردم...
      شماره شوگا رو پیدا کردم و روش کلید کردم ولی...
      نمیگرفت

      • لعنتی ب این سیم کارتم فرستادم و گوشیمو دستم گرفتم...
        حداقل باید تا صبح ی جور سر کنم یا فوقش باید زنده بمونم!
        پس چراغ گوشیمو روشن کردم و جلومو باهاش روشن کردم...
        یا خدا اینجا کجاست !!
        یه نگاهم ب هیکل خودم کردم از بو انی ک ازم میومد مشخص بود رو یه گوهی فرود اومدم و بعد مدتی ب درستی فرضیم پی بردم...
        بیش از نصفم تو گوه بود خدا اون موجودو با این گوهش منقرض کنه!
        سعی کردم پامو بیرون بکشم  و خودمو از گوه خلاص کنم و موفقم شدم...
        هوفی کردم و ب روبروم خیره شدم الان فقط ی سوال دارم !؟
        من کجا باید برم یا فوقش چیکار باید بکنم؟!
        چشمم ب یه تکه سنگ افتاد ب سمتش رفتم و کنارش نشستم ...
        خودمو یه گوشه جمع و جور کردم و صفحه گوشیمو خاموش کردم سرمو میون زانوهام گذاشتم نمیدونم چرا ولی دلم میخواست جین هم اینجا بود حداقل احساس آرامش بیشتری داشت!!!
        چند لحظه ب چیزی ک گفتم فکر کردم !
        جین چرا باید اینجا باشه...
        چرا اون و کس دیگه ای نه..؟
        اصلا چرا حس میکنم بهش نیاز دارم؟
        و مهم تر از همه اصلا اون نگرانمه!؟
        لبخندی زدم صد در صد نگرانمه محاله الان نگرانم نباشه!
        صدای زوزه های گرگ منو از افکارم بیرون کرد و باعث شد چند لحظه ب وضعیت کنونیم فکر بکنم!
        چیزی که الان مهمه جین و خاطراتش نیستن فعلا باید زنده بمونم...
        دستمو رو قلبم گذاشتم و آروم زمزمه کردم:کاش زنده بمونم خدایا....
        همش دعا میکردم ک زنده بمونم ب غلط کردم افتاده بودم داشتم با خدا شرط و شروط میبستم اگه زنده بمونم آدم میشم میرم بابت حرفام از جین معذرت خواهی میکنم پسر خوبی میشم و خیلی چیزای دیگه!!
        اشک هام گلوله گلوله از لبه چشام سرازیر میشدن !
        می ترسم اینقدر زیاد ک دست و پاهام می لرزید و همه اینا منو یاد یه چیز مینداخت!
        روزی ک ترسو ب معنای واقعی تجربه کردم

        • ............فلش بک:.........
          هوا سرد بود اینقدر ک نمیتونستم نفس بکشم...
          سرمو محکم ب سینه مامانم فشردم...
          حتی تو این سرمام انگار از قلبش حرارت تولید میشد !
          تنها بخاری ک منو گرم میکرد قلب خوشگل مامانی!!
          چشمامو بستم و سعی کردم ب همین قلب تکیه کنم!
          این فرارا عادتامون بودن شریکای پدرم دنبالمون بودن ولی اینبار!
          میترسیدم!
          برعکس همیشه نمیتونستم ب مامانم اعتماد کنم!
          نگران بودم!
          گریه میکردم و خوابم میومد!
          لبامو غنچه کردم و سرمو از سینه مامانم بیرون آوردم:مامی؟
          سرشو خم کرد و در عین حال ک عجله داشت برای چند لحظه ب چشام خیره شد:جانم ؟
          اشکامو با مچ دستم پاک کردم :کجا میرییم؟
          لبخند گرمشو بهم نشون داد با این تفاوت ک منوبیشتر میترسوند!
          :میریم ی جای خوب دوتایی تو و مامانی!
          سرمو تکون دادم و دوباره رو سینش فشردم:باشه مامی!
          محکم منو بین دستاش فشرد و دوباره شروع کرد ب دویدن...
          تو بغلش پایین و بالا میمیرفت میتونستم حس کنم سینه مامانم تند میزد !
          و بدتر میمیرفت سینه مامانم هر لحظه گرما شو بیشتر از دست میداد...
          زیر چشمی ب شکم قرمز مامانم خیره شدم گرماش انگار تخلیه میشدن!!
          چشمامو محکم فشردم و زدم زیر گریه گونه هام خیس شده بودن !
          مامانم دستشو رو سرم کشی. :گلم گریه نکن الان میرسیم...
          ولی...
          قبلش صدای چندتا مردو شنیدم :برید اونطرف !
          صداش شبیه صدای غول کارتونامه!!
          میخواستم محکم مامانمو بچسبم ک...
          یهو مامانم منو از خودش جدا کرد و منو زمین گذاشت ...
          شال دور شونشو محکم دورم پیچید و جا گردنبندشو داد دستم :اینو هرجا ببینم میام دنبالت ولی الان باید از هم جدا شیم مامی زود میاد...
          ولی من زود دامنشو گرفتم :ننننه منم میخوام بیاممم!
          مامانم دستمو کشید :پسر خوبی باش اگه ساکت باشی زود میام.
          و بعد چشمکی انگشت کوچیکشو جلو آورد :قوول!
          منم انگشتامو باز کردم و آروم انگشت کوچیکمو جلو آوردم :قول...
          و اونا بهم گره خوردن...
          مامانم زود منو طرف خودش کشید و چند بار منو بوسید و بعد اینکه منو بین آشغالا قایم کرد :زود میام فقط هرچیم شد بیرون نیا!
          و رفت...
          ..............پایان فلش بک......

          • اشکامو قورت میدادم و سعی میکردم بلند گریه نکنم...
            بغض داشت خفم میکرد....
            گردنبند مادرمو بیرون آوردم و تو دستم فشردم ...
            خاطرات 7 سالگیم تو ذهنم مرور شد....
            رفت و دیگه برنگشت، قولی ک مادرم هیچ وقت بهش عمل نکرد و منو تنها گذاشت...
            لبمو گزیدم دیگه طاقت نیاوردم و بلند زدم زیر گریه و سعی میکردم خودمو از شر این خاطرات خلاص کنم که...
            صدای غرش های پشت سر هم منو ب خودم آوردم...
            ب خودم ک اومدم خودمو تو محاصره ی سه تا گرگ با چشمایی وحشتناک دیدم!چشمایی گرسنه و وحشی ک تو تاریکی شب از ماه درخشان تر بودن!
            و حالا من نه مادری داشتم ازم محافظت کنه نه پدری و نه جینی



نوع مطلب : true love 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you strengthen your Achilles tendon?
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:07 ب.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your blog and
wished to say that I've really enjoyed surfing
around your blog posts. After all I will be subscribing to your feed and I hope
you write again very soon!
Do you get taller when you stretch?
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:35 ق.ظ
Do you have a spam issue on this blog; I also am a
blogger, and I was curious about your situation; we have created some nice methods and we are looking
to trade solutions with other folks, why not shoot me an email if
interested.
elizebethbrundidge.jimdo.com
جمعه 6 مرداد 1396 07:28 ب.ظ
I was able to find good information from your articles.
samin
یکشنبه 25 تیر 1396 07:03 ب.ظ
ازبس منتظرموندم خدایی كلاقبلیاش یادم رفته ای بابا ولی خیلی خوب بودممنون
بچه خوب mohaddeseh
شنبه 10 تیر 1396 04:46 ب.ظ
Aliieeeeee bod aliee
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر