تبلیغات
The Biggest Bts FanFiction - all on paper 10

!!!!!!!!!!FIGHTING!!!!!!!!!!

all on paper 10

نویسنده :AYNAZ K.T.H(V.F.S.S)
تاریخ:شنبه 10 تیر 1396-12:37 ب.ظ


[جین] 
به كمد تكیه دادم در حالی ك انگشتامو روی فلز سرد فشار میدادم .جیمین بهم گفته بود ك میخواد منو ببینه اما من به بقیه هم گفته بودم ك بیان. من یه پسر رنگ پریده ك لنگ میزد و نزدیك ما میشد و دیدم. اون لبای ترك خورده و دایره های سیاه زیر چشمش داشت. جیمین؟ اون یه لباس ركابی و شلوارك پوشیده بود در حالی ك این فصل از سال خیلی سرده. وقتی بهمون رسید یقیه ی ژكتمو گرفت و با ناله گفت:"جین تو رو... خدا كمكم كن."
بقیه ی بچه ها با تعجب بهمون نگاه میكردن.جیمین خیلی لاغر و ضعیف به نظر میومد. اشك تو چشماش حلقه زده بود و یهو در حالی ك سرشو تو ژاكتم فرو كرده بود شروع به گریه كرد. دستمو دورش حلقه كردم و با گنگی پرسیدم:"هی تو چت شده؟" سرشو اورد بالا و اشكاشو با دستش پاك كرد بقیه با دلسوزی بهش نگاه میكردن. جیمین شروع كرد به داد زدن:" سئویئون منو تهدید كرده. به همین دلیل من مجبورم تو اون كافی شاپ مسخره به طور تمام وقت كار كنم و همه پولی ك در میارم و تحویل اون بدم. حتی وقتی برای خواب یا خوردن هم ندارم ." و عطسه ای كرد. انقدر شوكه شده بودم ك چیزی نمیتونستم بگم. جونگ كوك در حالی ك به دستاش خیره شده بود :"سئویئون ؟ اون اینكارا رو میكنه؟ نه ...اما..." به جیمین با عصبانیت نگاه كرد و داد زد:" پارك جیمین، به من دروغ نگو" جیمین در حالی ك صداش میلرزید داد زد:" من به تو دروغ نمیگم به قیافه ی من نگاه كن و یكم فكر كن ك من به خاطر اون به این وضع افتادم" جیمین به ارومی زمزمه كرد:" میتونم ببینم ك من هنوز برای تو یه چیز احمقانه م و سئویئون..." و منو هل داد صورتشو از جونگ كوك برگردوند در حالی ك اشكاش با شدت بیشتری میریخت. یونگی:" جیمین" و سعی كرد ك به سمتش بره . جیمین در حالی ك به سمت مدرسه بر میگشت:" میخوام تنها باشم." ما همه تو سكوت نگاه میكردیم. جیمین جلوی چشمای تك تك ماها شكسته شد اون حتی نمیتونه كاری ك دوس داره رو انجام بده

nazar bezarin dg baaaade inhame modat bargashtam nmikhain esteqbalm knin???grye mikonama




نوع مطلب : all on paper 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you grow taller with exercise?
شنبه 14 مرداد 1396 08:47 ق.ظ
It's the best time to make some plans for the future and it's time to
be happy. I have read this post and if I could I wish to suggest you few interesting things or tips.
Perhaps you could write next articles referring to this article.
I desire to read more things about it!
Kimia
شنبه 14 مرداد 1396 12:05 ق.ظ
داستانت خیلی غمگینه
Hannah
دوشنبه 9 مرداد 1396 07:20 ب.ظ
این داستانه تموم شد؟ اما به هر حال تا الان كه باحال بوده
asra dn
دوشنبه 9 مرداد 1396 12:45 ب.ظ
مدیر بی معرفت!دلم برات تنگ شده بود می خواستم فیکمو آپ کنم ولی نمیشد!یه راه ار تباطی بده!
Natsu Dragneel
دوشنبه 26 تیر 1396 02:55 ق.ظ
سلام. داستانت خیلی قشنگ و جذابه
فقط اگه میشه یکم بیشتر بنویس. ممنون.
samin
یکشنبه 25 تیر 1396 08:15 ب.ظ
خیلی كم مینویسی خدایی یكم بیشترش كن خوشحالم كه اومدی
ستایش
یکشنبه 11 تیر 1396 10:25 ق.ظ
سلامممممم خیلی خوش حالم که برگشتی یه سوال فیک رو ادمه میدی؟ اگه میخوای ادامه بدی می شه بگی چه روز هایی آپ میکنی؟
بچه خوب mohaddeseh
شنبه 10 تیر 1396 05:49 ب.ظ
Aliee
پاسخ AYNAZ K.T.H(V.F.S.S) : gmaileto heck kn glmm
شاینا
شنبه 10 تیر 1396 01:55 ب.ظ
سلام
بهت سر زدم بهم سر بزن تا تبادل داشته باشیم به نفع هر دومونه.
مرسی که زود میای
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر